وحشی بافقی

دوستان شرح پريشاني من گوش كنيد

داستان غم پنهاني من گوش كنيد

قصه‌ي بي سر و ساماني من گوش كنيد

گفت وگوي من و حيراني من گوش كنيد

شرح اين آتش جان سوز نگفتن تا كي؟

سوختم سوختم اين راز نهفتن تا كي؟

روزگاري من و دل ساكن كويي بوديم

ساكن كوي بت عربده‌جويي بوديم

عقل و دين باخته، ديوانه‌ي رويي بوديم

بسته‌ي سلسله‌ي سلسله مويي بوديم

كس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود

يك گرفتار از اين جمله كه هستند نبود

نرگس غمزه زنش اينهمه بيمار نداشت

سنبل پرشكنش هيچ گرفتار نداشت

اينهمه مشتري و گرمي بازار نداشت

يوسفي بود ولي هيچ خريدار نداشت

اول آن كس كه خريدار شدش من بودم

باعث گرمي بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبي و رعنايي او

داد رسوايي من شهرت زيبايي او

بس كه دادم همه جا شرح دلارايي او

شهر پرگشت ز غوغاي تماشايي او

اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

كِي سر برگ من بي سر و سامان دارد

چاره اينست و ندارم به از اين راي دگر

كه دهم جاي دگر دل به دل‌آراي

چشم خود فرش كنم زير كف پاي دگر

بر كف پاي دگر بوسه زنم جاي دگر

بعد از اين راي من اينست و همين خواهد بود

من بر اين هستم و البته چنين خواهد بود

پيش او يار نو و يار كهن هر دو يكي‌ست

حرمت مدعي و حرمت من هردو يكي‌ست

قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دو يكي‌ست

نغمه‌ي بلبل و غوغاي زغن هر دو يكي‌ست

اين ندانسته كه قدر همه يكسان نبود

زاغ را مرتبه‌ي مرغ خوش الحان نبود

چون چنين است پي كار دگر باشم به

چند روزي پِي دلدار دگر باشم به

عندليب گل رخسار دگر باشم به

مرغ خوش نغمه‌ي گلزار دگر باشم به

نوگلي كو كه شوم بلبل دستان سازش

سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

آن كه بر جانم از او دم به دم آزاري هست

مي‌توان يافت كه بر دل ز منش ياري هست

از من و بندگي من اگر اشعاري هست

بفروشد كه به هر گوشه خريداري هست

به وفاداري من نيست در اين شهر كسي

بنده‌اي همچو مرا هست خريدار بسي

مدتي در ره عشق تو دويديم بس است

راه سد باديه‌ي درد بريديم بس است

قدم از راه طلب باز كشيديم بس است

اول و آخر اين مرحله ديديم بس است

بعد از اين ما و سركوي دل‌آراي دگر

با غزالي به غزلخواني و غوغاي دگر

تو مپندار كه مهر از دل محزون نرود

آتش عشق به جان افتد و بيرون نرود

وين محبت به صد افسانه و افسون نرود

چه گمان غلط است اين؟ برود، چون نرود؟

چند كس از تو و ياران تو آزرده شود؟

دوزخ از سردي اين طايفه افسرده شود!

اي پسر چند به كام دگرانت بينم؟

سرخوش و مست ز جام دگرانت بينم؟

مايه عيش مدام دگرانت بينم؟

ساقي مجلس عام دگرانت بينم؟

تو چه داني كه شدي يارِ چه بي باكي چند؟

چه هوسها كه ندارند هوسناكي چند!

يار اين طايفه خانه برانداز مباش

از تو حيف است به اين طايفه دمساز مباش

مي‌شوي شهره، به اين فرقه هم‌آواز مباش

غافل از لعب حريفان دغا باز مباش

بِهْ كه مشغول به اين شغل نسازي خود را

اين نه كاري‌ست مبادا كه ببازي خود را

در كمين تو بسي عيب شماران هستند

سينه پر درد ز تو كينه‌گذاران هستند

داغ بر سينه ز تو سينه‌فكاران هستند

غرض اينست كه در قصد تو ياران هستند

باش مردانه كه ناگاه قفايي نخوري!

واقف كشتي خود باش كه پايي نخوري

گر چه از خاطر وحشي هوس روي تو رفت

وز دلش آرزوي قامت دلجوي تو رفت

شد دل‌آزرده و آزرده دل از كوي تو رفت

با دل پر گله از ناخوشي خوي تو رفت

حاش لله كه وفاي تو فراموش كند

سخن مصلحت‌آميز كسان گوش كند

متن استوانه کوروش هخامنشی

 

  مکان کشف استوانه حقوق بشر کوروش در بابل بوده و قسمتی از آن از بین رفته اما از خط بیست به بعد چنین آمده:

۱)  « کوروش» شاه جهان ، شاه بزرگ ، شاه توانا ، شاه بابل ، شاه سومر و اکد.

٢)  شاه نواحي جهان.

۳)  چهار[ ...... ] من هستم [ ...... ] به جاي بزرگي ، ناتواني براي پادشاهي کشورش معين شده بود.

۴)  نبونيد تنديس هاي کهن خدايان را از ميان برد [ ...... ] و شبيه آنان را به جاي آنان گذاشت.

۵)  شبيه تنديسي از ( پرستشگاه ) ازاگيلا ساخت [ ...... ] براي « اور» و ديگر شهرها.

۶)  آيين پرستشي که بر آنان ناروا بود [ ...... ] هر روز ستيزه گري مي جست. همچنين با خصمانه ترين روش.

۷) قرباني روزانه را حذف کرد [ ...... ] او قوانين ناروايي در شهرها وضع کرد و ستايش مردوک ، شاه خدايان را به کلي به فراموشي سپرد.

۸) او همواره به شهر وي بدي مي کرد. هر روز به مردم خود آزار مي رسانيد. با اسارت ، بدون ملايمت همه را به نيستي کشاند.

۹) بر اثر دادخواهي آنان « اليل » خدا ( مردوک ) خشمگين گشت و او مرزهايشان. خداياني که در ميانشان زندگي مي کردند ماوايشان را راه کردند.

۱۰) او ( مردوک ) در خشم خويش ، آنها را به بابل آورد ، مردم به مردوک چنين گفتند : بشود که توجه وي به همه ي مردم که خانه هايشان ويران شده معطوف گردد.

۱۱) مردم سومر و اکد که شبيه مردگان شده بودند ، او توجه خود را به آنان معطوف کرد. اين موجب همدردي او شد ، او به همه ي سرزمين ها نگريست.

۱٢)  آنگاه وي جستجوکنان فرمانرواي دادگري يافت ، کسي که آرزو شده ، کسي که وي دستش را گرفت. کوروش پادشاه شهر انشان. پس نام او را بر زبان آورد ، نامش را به عنوان فرمانرواي سراسر جهان ذکر کرد.

۱۳)  سرزمين « گوتيان » سراسر اقوام « مانداء» را مردوک در پيش پاي او به تعظيم واداشت. مردمان و سپاه سران را که وي به دست او ( کوروش ) داده بود.

۱۴)  با عدل و داد پذيرفت. مردوک ، سرور بزرگ ، پشتيبان مردم خويش ، کارهاي پارسايانه و قلب شريف او را با شادي نگريست.

۱۵)  به سوي بابل ، شهر خويش ، فرمان پيش روي داد و او را واداشت تا راه بابل در پيش گيرد. همچون يک دوست و يار در کنارش او را همراهي کرد.

۱۶)  سپاه بي کرانش که شمار آن چون آب رود برشمردني نبود با سلاح هاي آماده در کنار هم پيش مي رفتند.

۱۷)  او ( پروردگار) گذاشت تا بي جنگ و کشمکش وارد شهر بابل شود و شهر بابل را از هر نيازي برهاند. او نبونيد شاه را که وي را ستايش نمي کرد به دست او ( کوروش ) تسليم کرد.

۱۸)  مردم بابل ، همگي سراسر سرزمين سومر و اکد ، فرمانروايان و حاکمان پيش وي سر تعظيم فرود آوردند و شادمان از پادشاهي وي با چهره هاي درخشان به پايش بوسه زدند.

۱۹)  خداوندگاري ( مردوک ) را که با ياريش مردگان به زندگي بازگشتند ، که همگي را از نياز و رنج به دور داشت به خوبي ستايش کردند و يادش را گرامي داشتند.

٢۰)  من کوروش هستم ، شاه جهان ، شاه بزرگ ، شاه نيرومند ، شاه بابل ، شاه سرزمين سومر و اکد ، شاه چهار گوشه ي جهان.

٢۱)  پسر شاه بزرگ کمبوجيه ، شاه شهر انشان ، نوه ي شاه بزرگ کوروش ، شاه شهر انشان ، نبيره ي شاه بزرگ چيش پيش ، شاه انشان.

٢٢)  از دودماني که هميشه از شاهي برخوردار بوده است که فرمانروائيش را « بعل » و « نبو » گرامي مي دارند و پادشاهيش را براي خرسندي قلبي شان خواستارند. آنگاه که من با صلح به بابل درآمدم

٢۳)  با خرسندي و شادماني به کاخ فرمانروايان و تخت پادشاهي قدم گذاشتم. آنگاه مردوک سرور بزرگ ، قلب بزرگوار مردم بابل را به من منعطف داشت و من هر روز به ستايش او کوشيدم.

٢۴)  سپاهيان بي شمار من با صلح به بابل درآمدند. من نگذاشتم در سراسر سرزمين سومر و اکد تهديد کننده ي ديگري پيدا شود.

٢۵)  من در بابل و همه ي شهرهايش براي سعادت ساکنان بابل که خانه هايشان مطابق خواست خدايان نبود کوشيدم [ ...... ] مانند يک يوغ که بر آنها روا نبود.

٢۶)  من ويرانه هايشان را ترميم کردم و دشواري هاي آنان را آسان کردم. مردوک خداي بزرگ از کردار پارسايانه ي من خوشنود گشت.

٢۷)  بر من ، کوروش شاه که او را ستايش کردم و بر کمبوجيه پسر تني من و همچنين بر همه ي سپاهيان من

٢۸)  او عنايت و برکتش را ارزاني داشت ، ما با شادماني ستايش کرديم ، مقام والاي ( الهي ) او را . همه ي پادشاهان بر تخت نشسته

٢۹)  از سراسر گوشه و کنار جهان ، از درياي زيرين تا درياي زبرين شهرهاي مسکون و همه ي پادشاهان « امورو » که در چادرها زندگي مي کنند.

۳۰)  باج هاي گران براي من آوردند و به پاهايم در بابل بوسه زدند. از [ ...... ] نينوا ، آشور و نيز شوش

۳۱)  اکد ، اشنونه ، زميان ، مه تورنو ، در ، تا سرزمين گوتيوم شهرهاي آن سوي دجله که پرستشگاه هايشان از زمان هاي قديم ساخته شده بود.

۳٢)  خداياني که در آنها زندگي مي کردند ، من آنها را به جايگاه هايشان بازگردانيدم و پرستشگاه هاي بزرگ براي ابديت ساختم. من همه ي مردمان را گرد آوردم و آنها را به موطنشان باز گردانيدم.

۳۳)  همچنين خدايان سومر و اکد که نبونيد آنها را به رغم خشم خداي خدايان ( مردوک ) به بابل آورده بود ، فرمان دادم که براي خشنودي مردوک خداي بزرگ

۳۴)  در جايشان در منزلگاهي که شادي در آن هست بر پاي دارند. بشود که همه ي خداياني که من به شهرهايشان بازگردانده ام

۳۵)  روزانه در پيشگاه « بعل » و « نبو » درازاي زندگي مرا خواستار باشند ، بشود که سخنان برکت آميز برايم بيايند ، بشود که آنان به مردوک سرور من بگويند : کوروش شاه ستايشگر توست و کمبوجيه پسرش

۳۶)  بشود که روزهاي [ ...... ] من همه ي آنها را در جاي با آرامش سکونت دادم.

۳۷)  [ ...... ] براي قرباني ، اردکان و فربه کبوتران.

۳۸)  [ ...... ] محل سکونتشان را مستحکم گردانيدم.

۳۹)  [ ...... ] و محل کارش را.

۴۰)  [ ...... ] بابل.

۴۱)  [ ...... ]      ۴٢)  [ ...... ]      ۴۳)  [ ...... ]      ۴۴)  [ ...... ]      ۴۵)  [ ...... ] تا ابديت .

شهر سوخته

شهر سوخته

نمای کلی شهر سوخته زابل؛ عکس از آنوبانینی
بنای کاخ سوخته در شهر سوخته؛ زابل


وسعت شهر سوخته و یافته های کاوشگران این محوطه باستانی را از صورت یک محوطه عادی دوران مفرغ خارج کرده و به این نتیجه رسانده که زندگی در شهر سوخته با دوران آغاز شهرنشینی در فلات مرکزی ایران و بین النهرین همزمان است. سند یا کتیبهای که نام واقعی و قدیمی این شهر را مشخص کند هنوز به دست نیامده و به دلیل آتش سوزی در دو دوره زمانی بین سالهای ۳۲۰۰ تا ۲۷۵۰ قبل از میلاد شهر سوخته نامیده می شود.


بخش بناهای یادمانی شهر سوخته زابل؛ عکس از آنوبانینی
بخش بناهای یادمانی شهر سوخته؛ زابل


"کلنل بیت"، یکی از ماموران نظامی بریتانیا از نخستین کسانی است که در دوره قاجار و پس از بازدید از سیستان به این محوطه اشاره کرده و نخستین کسی است که در خاطراتش این محوطه را شهر سوخته نامیده و آثار باقیمانده از آتش سوزی را دیده است. پس از او "سر اورل اشتین" با بازدید از این محوطه در اوایل سده حاضر، اطلاعات مفیدی در خصوص این محوطه بیان کرده است. بعد از او شهر سوخته توسط باستان شناسان ایتالیایی به سرپرستی "مارتیسو توزی" از سال ۱۳۴۶ تا ۱۳۵۷ مورد بررسی و کاوش قرار گرفت.


گورستان شهر سوخته؛ عکس از آنوبانینی
گورستان شهر سوخته؛ زابل


بر مبنای یافته های باستان شناسان شهر سوخته ۱۵۱ هکتار وسعت دارد و بقایای آن نشان می دهد که این شهر دارای پنج بخش مسکونی واقع در شمال شرقی شهر سوخته، بخش های مرکزی، منطقه صنعتی، بناهای یادمانی و گورستان است که به صورت تپه های متوالی و چسبیده به هم واقع شده اند. هشتاد هکتار شهر سوخته بخش مسکونی بوده است.
تحقیقات نشان داده که این محوطه بر خلاف اکنون که محیط زیست کاملاً بیابانی دارد و فقط درختان گز در آنجا دیده می شود، در پنج هزار سال قبل از میلاد منطقه ای سبز و خرم با پوشش گیاهی متنوع و بسیار مطلوب بوده و درختان بید مجنون، افرا و سپیدار در آنجا فراوان وجود داشته است. در آن دوران نیز این منطقه بسیار گرم بوده، اما آب رودخانه هیرمند و شعباتش به خوبی زمین های کشاورزی
شهر سوخته را سیراب می کرده است.


گورهای شهر سوخته؛ عکس از آنوبانینی
گورهای شهر سوخته؛ زابل


دریاچه هامون در ۳۲۰۰ قبل از میلاد (و دست کم تا زمان ظهور اشو زرتشت) دریاچه ای بزرگ و پرآب بوده و رودها و شاخه های قوی از آن منشعب می شده و در اطراف آن نیزارهای وسیعی وجود داشته است(اهمیت و وسعت این دریاچه در هزاران سال قبل؛ با توجه به اینکه محل ِ وقوع مهمترین اسطوره های اوستایی و پهلوی و مرتبط با ظهور موعود و منجی آخرالزمان زرتشتی (سوشیانس یا سوشیانت) است و نظر به اینکه در قدیمی ترین نوشته های اوستایی که به بیش از سه هزار سال قبل بر می گردند؛ به آن اشاره شده، مورد تاکید قرار می گیرد).


یکی از گورهای گورستان شهر سوخته؛ عکس از آنوبانینی
یکی از گورهای گورستان شهر سوخته؛ زابل


در بررسی های منطقه ای در اطراف شهر سوخته، بستر رودخانه های مختلف و آبراه هایی پیدا شده که به مزارع کشاورزی شهر سوخته آب می رسانده اند. در اولین فصل کاوش در شهر سوخته کوچه ها و خانه های منظم، لوله کشی آب و فاضلاب با لوله های سفالی پیدا شد که نشان دهنده وجود برنامه ریزی شهری در این شهر است.
شهر سوخته مرکز بسیاری از فعالیتهای صنعتی و هنری بوده، در فصل ششم کاوش در شهر سوخته نمونه های جالب و بدیعی از زیورآلات به دست آمد. در جریان حفاری های فصل های گذشته در شهر سوخته مشخص شد که با توجه به صنعتی بودن شهر و وجود کارگاه های صنعتی ساخت سفال و جواهرات در این منطقه، ساکنان آن از درختان موجود در طبیعت محوطه برای سوخت استفاده می کرده اند و طبق برخی گفته ها یکی از دلایل نابودی این شهر، قطع بی رویه درختان برای استفاده از آنان در کوره های سفال سازی بوده است.
باستان شناسان با یافتن مهره ها و گردنبندهایی از لاجورد و طلا در یک گور، درباره روش های ساخت ورقه ها و مفتول های طلایی به تحقیق پرداختند و دریافتند صنعتگران شهر سوخته با ابزارهای بسیار ابتدایی ابتدا صفحه های طلایی بسیاز نازک به قطر کمتر از یک میلیمتر تهیه کرده و بعد آنها را به شکل لوله های استوانه ای درمی آوردند و پس از اتصال دو سوی ورقه ها به یکدیگر مهره های سنگ لاجورد را در میان آن قرار می دادند.
در شهر سوخته، انواع سفالینه ها و ظروف سنگی، معرق کاری، انواع پارچه و حصیر یافت شده که معرف وجود چندین نوع صنعت، به ویژه صنعت پیشرفته پارچه بافی در آنجاست. تاکنون ۱۲ نوع بافت پارچه یکرنگ و چند رنگ در شهر سوخته به دست آمده است. مشخص شده مردم این شهر با استفاده از نیزارهای باتلاق های اطراف هامون سبد و حصیر می بافتند و از این نی ها برای درست کردن سقف هم استفاده می کردند. کشف قلاب و تور ماهیگیری بیانگر این موضوع است که صید ماهی و بافت تورهای ماهی گیری نیز از دیگر مشاغل مردمان شهر سوخته بوده است.
شهر سوخته ابتدا در پي يك بحران سياسي، كوچك شده و در حدود سال 2000 قبل از ميلاد بر اثر خشك شدن دلتاي رودخانه هيرمند به كلي از بين رفته است. ديوارها در معماري دوره اول (قديمترين دوره استقرار) خشتي است. ساختمان هاي دوره دوم و سوم شباهت زیادی به بناهاي دوره اول دارند، اما از آنها وسيع تر مي باشند. از دوره چهارم، بقاياي يك ساختمان يا كاخ بزرگ به وسعت 650 متر مربع به دست آمد كه به احتمال در سال 1800 قبل از میلاد، سوخته و ويران شده است.
قبرستان شهر سوخته كه به طور تصادفي در سال 1972 ميلادي توسط باستان شناسان شناسايي شد، در بخش جنوب غربي تپه واقع گردیده است. قبور موجود در اين گورستان را حدود 20000 قبر تخمين زده اند.
سفال شهر سوخته از نوع نخودي است كه در تمام ادوار چهار گانه استقرار متداول بوده است. سفال خاكستري نیز یکی دیگر از مصنوعات این شهر به حساب می آید، كه نوع خاكستري با نقش قرمز آن تنها در دوره اول، و خاكستري با نقش سياه با تزيين چند رنگي در دوره هاي اول و دوم رايج بوده است. معروف ترين سفال شهر سوخته، نوع تركمني يا نوع كويته است كه بيش از چهل درصد از سفال ها را تشكيل مي دهد و شباهت بسيار نزديكي به سفال به دست آمده از افغانستان و تركمنستان دارد. شكل هاي رايج ظروف سفالي را ليوان هاي ساده و كاسه هاي ساده و قمقمه تشكيل مي دهد.
تمام سطح منطقه باستانی شهر سوخته پوشیده از قطعات خرد شده سفال است که ظاهرا بیشتر آن را سفال های شکسته شده در فرایند تولید، تشکیل داده است و به نظر می رسد اهالی شهر به منظور سنگ فرش کردن نقاطی از شهر از آن استفاده نموده اند.
اشياي فراوان به دست آمده از شهر سوخته را بيشتر مهره هاي سنگي و پيكره هاي كوچك گلي به شكل حيوانات گوناگون، و ابزارهاي ساخته شده از چوب و فلز تشكيل مي دهند. اشياي زينتي از سنگ لاجورد و فيروزه و عقيق نيز، به مقدار فراوان از شهر سوخته بدست آمده است. از مهمترين كشفيات در اين محل ، يك لوح گلي به خط "ايلامي مقدم" است.
پيش از انقلاب، باستان شناسان ايتاليايي حاضر در شهر سوخته به هنگام کاوش در گوري 5 هزار ساله، جامي را پيدا کردند که نقش يک بز همراه با تصوير يک درخت روي آن ديده مي شد. سال ها بعد "منصور سجادي"، باستان شناس ايراني پس از بررسي اين جام دريافت؛ نقش موجود بر آن برخلاف ديگر آثار به دست آمده از محوطه هاي تاريخي شهر سوخته، تکراري هدفمند دارد، به گونه اي که حرکت بز به سوي درخت را نشان مي دهد.
هنرمند نقاشي که جام سفالين را بوم نقاشي خود قرار داده، توانسته است در 5 حرکت، بزي را طراحي كند كه به سمت درخت حركت و از برگ آن تغذيه مي کند. بنابراین؛ این بز متحرک می تواند اولین انیمیشن ساخته شده دست بشر باشد و به همین دلیل در بسیاری از محافل متحرک سازی دنیا مطرح شده است. در سفال هاي شهر سوخته، كه از متمدن ترين و پيشرفته ترين تمدن هاي باستاني در پنج هزار سال پيش است، نقش بز و ماهي بيش از هر نقش ديگري ديده مي شود.
بررسي و شناسايي دشت سيستان و اطراف شهر سوخته منجر به ثبت و شناسايي 102 تپه 5 هزار ساله شد كه روزگاري روستاهاي اطراف شهر سوخته بوده اند. آخرين بررسي هاي اوليه در اطراف شهر سوخته حاكي از آن بود كه احتمال وجود بيش از 700 تپه كه روستاهاي اقماري بوده اند در اطراف شهر سوخته وجود دارد. شواهد اوليه از قبيل سفال هاي سطحي نشان مي دهد كه اين تپه ها قدمتي برابر با شهر سوخته داشته باشند اما اين موضوعي است كه پس از انجام فعاليت هاي ثبت و مستند نگاري محوطه آشكار مي شود

مهدی اخوان ثالث


قاصدک

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
 خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
 بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
 نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
 برو آنجا که تو را منتظرند
 قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
 دست بردار ازین در وطن خویش غریب
 قاصد تجربه های همه تلخ
 با دلم می گوید
 که دروغی تو ، دروغ
 که فریبی تو. ، فریب
 قاصدک 1 هان ، ولی ... آخر ... ای وای
 راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خکستر گرمی ، جایی ؟
 در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
 قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
 در دلم می گریند

سیاوش کسرائی


پرستوها در باران

 عطر طراوت بود باران
 آغوش خالی بود خک پک دامان
 اما ستوه از دست بسته
اما فغان از پای دربند
چشمان پر از ابراند یک شام تاریک
 واندر لبان خورشید لبخند
 آن یک درودی گفت بردوست
 این یک نویدی را صلا داد
تا سرب و باروت
بر ناتمام نغمه هاشان نقطه بنهاد
 عطر جوانی شست باران
آغوش پر آغوش عاشق ماند خک سرخ دامان

آرش کماندار

 

خبرگزاری میراث فرهنگی- فرهنگ- شامگاهان راهجویانی که می جستند آرش را به روی قله ها پیگیر/ باز گردیدند/ بی نشان از پیکر آرش/ با کمان و ترکشی بی تیر./آری/ آری، جان خود در تیر کرد آرش/کار صدها صدهزاران تیغه شمشیر کرد آرش...

«آرش»‌ نامی نیست که بسادگی از جان و روان ایرانیان زدوده شود. او مرزهای ایرانی را حفظ کرد که صدای سم ضربه اسبان سپاه بیگانه در درازنای تاریخ، خاک آن را لحظه ای به آرامش رها نکرده است.

جست و جوی ردپای آرش در آثار ایرانی شاید جست و جوی هویت ایرانی باشد.

دکتر فریدون جنیدی آرش را نماد ایران و ایرانی می داند و می گوید:‌ «در زبان اوستایی آرش به صورت «ایرخش‌» ضبط شده که گونه دیگر «ایرج» ‌فارسی و به معنای ایران و ایرانی است.»

او با اشاره به اینکه در شاهنامه فردوسی اشاره مستقیمی به داستان آرش وجود ندارد می گوید:‌ «آرش نماد ایرانیانی است که پس از حمله تورانیان برخاسته اند و کشور خود را با کوشش و فداکاری از آنان بازگرفته اند. این داستان در شاهنامه به منوچهر پسر ایرج بازمی گردد. داستان منوچهر اشاره به تیره های ایرانی است که پس از کشته شدن ایرج در کوهستان مانوش گرد هم آمدند و نیرویی را تشکیل دادند که در برابر تورانیان ایستاد.»

جنیدی درباره کوهستان مانوش می گوید:‌ «از مانوش در متون پس از اسلام خبری نیست اما در کتاب «بندهشن» از این کوهستان یاد شده و جایگاه آن البرز مرکزی و کوهستان پیرامون دماوند است که با مکان تیر انداختن آرش همخوانی دارد.»

او به جام گرانبهای سیت ها که در نواحی ساحل دریای سیاه یافت شده و نقوش آن بر تقسیم سرزمین های ایرانی میان 3 فرزند فریدون یعنی ایراج،‌ سلم و تور دلالت می کند.  او می گوید:«آنچه فریدون به ایرج می دهد یک کمان است و ایرانیان در کمانبری استاد بوده اند و نژاد مانوش با جنگ افزار برتر کمان از فراز کوهستان های البرز و دماوند،‌ توارنیان را از خاک  ایران می رانند. اما تورانیان زمانی به آن سوی مرزها رانده می شوند که توان ایرانیان به پایان رسیده است و اسطوره آرش کمانگیر به صورتی که می شناسیم در همین زمان نمایان می شود که برای تعیین مرزها جان خود را در تیر می گذارد و آن را پرتاب می کند.»

جنیدی با اشاره به تیر روز از ماه تیر یا سیزدهم تیر که به جشن تیرگان نامبردار است می گوید:‌ «مشهور است که آرش در این روز تیر خود را رها می کند و ایزد باد 10 روز آن را با خود می برد و سرانجام در کنار رود جیحون فرود می آید. زرتشتیان در روز تیرگان نخ هفت رنگی را دور دست خود می بندند و آرزوی باران می کنند که در آیین ایرانی بهترین آرزوهاست. آنها این نخ را تا 23 تیر ماه که روز ایزد باد است دور دست خود نگه می دارند و در آن روز آن را به دست باد می دهند.»

او می گوید:‌ «تیر وابسته به ستاره تیشتر یا ایزد باران است که در گذر زمان به «تیر»‌تبدیل شده است. افسانه تیر با تیر اندازی ایرانیان جمع شده و به صورت تیراندازی آرش کمانگیر درآمده است.»

او درباره منابع پس از اسلام که در آنها به داستان آرش اشاره شده است می گوید:‌ «در تاریخ طبری زمانی که از تیراندازی بهرام چوبینه یاد می شود،‌ به سه تیراندازی بزرگ ایرانیان اشاره می شود:‌ تیری که آرش پرتاب کرد،‌تیری که رستم به اشکبوس پرتاب کرد و سوم تیر بهرام چوبینه.»

دکتر قدمعلی سرامی اما درباره منابعی که در آنها به آرش اشاره شده است می گوید: «در پایان داستان اسکندر و آغاز دوره اشکانی در شاهنامه فردوسی در دو بیت به نام آرش اشاره می شود اما داستان آرش کمانگیر را در بر ندارد.»

اما آنچه ما از داستان آرش می دانیم از کجا آمده است؟ دکتر سرامی می گوید:«در «آثارالباقیه عن القرون الخالیه» ابوریحان بیرونی به داستان آرش اشاره شده است و در «مجمل التواریخ» هم اشاراتی به این داستان وجود دارد که آرش تیری را پرتاب می کند و تمام نیروی خود را همراه آن می کند و آن تیر سه شبانه روز تا بلخ می رود و در مرز بلخ بر تنه درخت گردویی فرو می رود و مرز میان ایران و توران را مشخص می کند.»

او می گوید: «داستان آرش ، داستان باززایی جهان و تعیین مرز است که با باززایی پس از قحطی همراه می شود و با پایان خشکسالی زندگی نویی آغاز می شود.»

در میان معاصران سیاوش کسرایی، بهرام بیضایی و مهرداد اوستا آثاری درباره آرش کمانگیر دارند اما روایت های آنان با یکدیگر متفاوت است. سرامی درباره این تفاوت می گوید: «شاعران یا نویسندگان گاهی امر باستانی را می گیرند و خود را مقید می کنند به اینکه کارشان با اصل برابر باشد. اوستا تلاش کرده است کاملا به اصل داستان آرش کمانگیر پایبند باشد اما کسرایی به توجه به گرایشات چپ خود تلاش کرده است یک اسطوره خلقی از داستان آرش کمانگیر بسازد. بیضایی که یک نویسنده ملی است داستان آرش کمانگیر را نیز مانند بسیاری دیگر از آثار کهن دستمایه خلق آثار جدید قرار داده  و آن را دگرگون کرده است. بنابراین ریشه این تفاوت ها مربوط به سلایق آفریننده های بعدی داستان است که دست به باززایی داستان های کهن می زنند.»

او درباره جدیدترین منبع درباره آرش کمانگیر می گوید: «در کتاب «روان انسانی در حماسه های ایرانی» نوشته آرش اکبری مفاخر که بتازگی در انتشارات ترفند منتشر شده است مقاله مفصلی درباره آرش کمانگیر به چاپ رسیده که در آن به تمامی منابع و مآخذ آرش شناسی اشاره شده است.»

اوستا یا شاهنامه، آثار الباقیه یا مجمل التواریخ، فرقی نمی کند. ردپای آرش را بر بلندای دماوند می توان جست. بی گمان هنوز رد قدم هایش باقی است.

شگفتي‌هاي خسرو پرويز

گزارش مختصات و نفايسي كه نزد پرويز گرد آمد:
از آن‌ها يكي ايوان مدائن است كه به ايوان كسري مشهور است - ايواني كه در جهان مانند آن نيست و آن تاكنون بر جاي مانده است. كاخ‌هاي شگفت‌آور را به آن مانند كنند. در گزارش انوشيروان سخن از آن رفته است كه برخي اين ايوان را از او دانسته‌اند، ولي بيش‌تر مورخان بر آن‌اند كه پرويز آن را بنا كرده است.
ديگر از مختصات پرويز، تخت طاقديس است كه آن را اورنگي است از عاج و چوب ساج، و رويه‌ي كار و دستگيره و نرده‌هاي آن از طلا و نقره و درازي‌اش يك‌صد و هشتاد ارش و بلنداي آن پانزده ارش بود و نردبان‌هاش از بريده‌هاي چوب شيز و آبنوس طلاكوب بود و بر آن طاقي از طلا و لاجورد نهاده كه صورت فلك و ستارگان و برج‌هاي فلكي و اقليم‌هاي هفت‌گانه و پادشاهان و قرارگاه‌شان را در مجلس‌ها و ميدان‌هاي نبرد و شكارگاه‌ها بر آن نقش كرده بودند. و هم در آن افزاري بود كه ساعات روز را مي‌نمود. در تخت طاقديس، چهار نشستن‌گاه بود كه فرش‌هاي بافته از تافته و گوهرنشان از ياقوت و مرجان به اندازه‌ي هر يك گسترده بودند. هر يك از نشستن‌گاه‌ها مناسب بود با فصلي از سال و در آن تاج بزرگي بود كه شصت من طلاي ناب در آن به كار رفته بود و مرواريدهايي كه هر يك چون تخم گنجشكي بود، بر آن نشانده بودند و ياقوت‌هاي رماني، كه در تاريكي مي‌درخشيدند و چون شب دامن مي‌گسترد، روشنايي بامداد از آن‌ها سر مي‌زد و شاخه‌هاي زمرد كه با چشمان افعي‌ها هم‌چشمي داشت. تاج شاهي با زنجيري از طلا از ايوان آونگ (= آويخته) بود كه درازاي زنجير هفتاد ارش بود تا تاج با سر شاه نزديك گردد، ولي او را نيازارد و گران‌باري نكند.
و از آن جمله، دستگاه شطرنج درآميخته با ياقوت سرخ و شاخ زمرد و نيز دستگاه نرد ساخته شده از زبرجد و فيروزه، هم‌چنين طلاي مشت‌افشار كه براي پرويز از معدني در تبت استخراج شده بود و آن دويست مثقال طلايي بود كه چون موم نرم و چنان بود كه اگر آن را در مشت مي‌گرفتند و مي‌فشردند، طلا از لاي انگشتان بيرون مي‌زد و از اين رو شكل‌پذير بود و به صورت‌هاي گوناگون در‌ مي‌آمد، چنان كه مي‌خواستند و به حالت اول باز مي‌گشت.
و از آن جمله، گنج باد[آورد] بود و داستان آن اين است كه چون پرويز آگاهي يافت كه روميان بر موريق، شاه روم كه پدر همسر او بود، هجوم آوردند و او را كشتند و ديگري را به شاهي برداشتند، اين كار بر او گران آمد و خشمگين گشت و مرزبان معروف به شهربراز را با سپاهي گران به روم گسيل داشت تا از موريق خون‌خواهي كند و بر شاه جديد حمله برد. وي روانه شد و اسكندريه را در محاصره گرفت و لشكري نيز از پي محاصره‌ي قسطنطنيه فرستاد كه چشم و چراغ كشور روم و پاي‌تخت آن بود. شاه روم هراسان شد كه مبادا قسطنطنيه به دست آنان افتد. آماده‌ي فرار گشت. خزانه‌ها و گنجينه‌ها را در كشتي خود گذارد كه در آن چوبه‌ي داري بود كه نصرانيان گمان داشتند عيسا - كه بر او سلام باد - بر آن مصلوب شده است. چون به دريا رفتند، بادي تند وزيدن گرفت و كشتي‌ها را به سوي اسكندريه راند، چنان كه شهربراز بر آن‌ها دست يافت و آن همه را به چنگ آورد و نزد پرويز فرستاد. پرويز از آن شگفت‌زده و شادمان گشت و گفت: «ستايش خداوندي را كه ما را به فرشتگان خود ياري داد و بادها را ياري‌رسان ما بر ضد دشمنان ما كرد و ذخيره‌هاي شاهان روم و حاصل خزينه‌ها و نخبه‌ي گنجينه‌ها را به سوي ما روانه ساخت، به صورتي كه پيش‌‌بيني نمي‌شد». دستور داد كه آن همه را در خزينه‌ي جداگانه‌ي وي بنهند و نام آن را گنج باد نهاد كه به پارسي گنج بادآورد گويند.
و از آن جمله، گاو-گنج بود كه يكي از كشاورزان زمين خود را با دو گاوي كه داشت شخم مي‌كرد، خيش گاو آهن كه به پارسي غباز گويند، در چنگك قمقمه‌اي پر از طلا گرفت. كشاورز به سراي شاهي رفت و داستان را بازگفت. شاه به كندن آن زمين فرمان داد تا گنجينه را بازيابند. يك‌صد قمقمه‌ي پر از طلا و نقره و گوهرها از گنج‌هاي اسكندر كه بر همگي مهر اسكندر بود، يافتند. قمقمه‌ها به پيشگاه شاه برده شد. وي خداوند را از آن بابت سپاس گفت و از آن جمله، يك قمقمه را به كشاورز بخشيد و دستور داد تا آن گنج را در خزينه‌ي شاهي فرد كنند و نام را آن گنجِ گاو نهاد.
ديگر از ويژگي‌هاي پرويز، شيرين بود كه گلستان زيبايي و ماه‌پاره‌اي بود كه مانند آن در خوب‌رويي و برازندگي ديده نشده است.
و از جمله ويژگي‌هاي پرويز، اسب‌اش شبديز بود كه در خيل اسبان يكتا بود و در هوشياري و زيبايي، بي‌همتا. دو صفت آب و آتش را با هم داشت. چون چشم بد بر او كارگر آمد و سرنوشت او را فروگرفت و بمرد، هيچ كس جرأت آن نداشت كه آن خبر را به شاه رساند. آخورسالار بزرگ از باربد خواست تا در اعلام اين خبر ناگوار لطيفه‌اي به كار برد. [باربد] هنگامي كه در پيشگاه شاه ساز مي‌نواخت و نغمه مي‌سرود، اين گفته را در ميان نغمه‌هاي خود آورد كه: شبديز نمي‌كوشد، نمي‌چرد و نمي‌خوابد. پرويز گفت: پس در اين صورت، مرده است. گفت: شاه چنين فرموده‌اند. پرويز آشفته و درهم شد و از ميان دوازده هزار اسبي كه در اصطبل‌ها داشت، به جاي او اسبي نيافت كه جاي خالي او را پر كند. در چهار اسب گمان آن داشت كه مانند شبديز باشند، اما به گَرداش نمي‌رسيدند و جاي او را نمي‌گرفتند.
از جمله شگفتي‌هاي دربار پرويز، سرگس و باربد، دو خنياگر بودند كه هر دو مايه‌ي روشني چشم و نوازش گوش و غذاي روح او بودند كه در آن زمان سوم نداشتند. سرگس بر باربد سخن رشك مي‌برد كه چابك‌دست بود و مقامي والا داشت. تا آن كه يكي را فريفت تا به او زهر خورانيد و باربد از دست بشد. شاه سخت غمگين گشت. از سبب مرگ‌اش پرسيد. او را از ماجرا آگاه ساختند كه با زهرِ سرگس كشته شد. دستور داد كه سرگس را بكشند و گفت: گاه از تو به او و گاه از او به تو مي‌پرداختم و شادي دل را فراهم مي‌ساختم. اينك كه او را كشتي، بخشي از كامروايي مرا از ميان بردي و درخور كشته شدن هستي. گفت: اي شاه! اگر من بخشي از كام‌گاري تو را از ميان برده‌ام و تو نيز بخش ديگر را از ميان ببري، همه‌ي كام‌گاري خود را از دست داده‌اي. گفت: به خدا اين سخن كسي است كه اجل او هنوز نرسيده است. و از او درگذشت.
ديگر از عجايب دربار او، فيل سپيد بود كه از تمام خيل فيلان درشت‌اندام‌تر و دو ارش بلندتر از همه بود. پوست‌اش از سفيدي مي‌درخشيد و هيچ پيل يا ژنده‌پيلي ياراي پايداري با او را نداشت. چون سربند بر او مي‌گذاشتند و برگستوان بر او مي‌پوشيدند و با آينه‌هاي نقره‌گون زينت‌اش مي‌دادند و تنگ‌هاي زرين بر او مي‌بستند، جلوه‌اي زيبا و دل‌انگيز داشت و نگاه‌ها را به خود مي‌كشيد.
از جمله‌ي ديدني‌هاي دربار پرويز، درفش كاويان بود.*

آریوبرزن

بر پايه يادداشتهاي روزانه "كاليستنس مورخ رسمي اسكندر، 12 اوت (21 مرداد) سال 330 پيش از ميلاد، نيروهاي اين کشورگشای ستمگر مقدوني در پيشروي به سوي "پرسپوليس (پارسه)" پايتخت آن زمان ايران، در يك منطقه كوهستاني صعب العبور (دربند پارس) با يك هنگ از ارتش ايران (1000 تا 1200 نفر) به فرماندهي سردار آريوبرزن رو به رو و متوقف شدند و اين هنگ چندين روز مانع ادامه پيشروي ارتش دهها هزار نفري اسكندر شده بود كه مصر، لبنان، شام، فلسطین، ترکیه، یونان، بابل و شوش را پیش‌ازاین از دست ایران تصرف و در سه جنگ پی‌درپی، داريوش سوم را شكست و فراري داده بود

مورخ اسكندر نوشته است كه اگر چنين مقاومتي در گاوگاملا (كردستان كنوني عراق) در برابر ما صورت گرفته بود، شكست مان قطعي بود. در "گاوگاملا" با فرار غير منتظره داريوش سوم از میدان نبرد، ارتش ايران نيز كه درحال پيروز شدن بر ما بودند ؛ در پي او دست به عقب نشيني زدند و ما پيروز شديم. داريوش سوم به‌سوی شمال شرقي ايران فرار كرده بود و آريوبرزن در ارتفاعات جنوب ايران و در مسير پرسپوليس به ايستادگي ادامه مي داد

در جنگ در بندپارس آخرين پاسداران ايران با شماري اندك به فرماندهي آريوبرزن دربرابر سپاهيان پرشمار اسكندر دلاورانه دفاع كردند وسپاهيان مقدوني را ناچار به پس نشيني نمودند.

با وجود آريوبرزن وپاسداران تنگه هاي پارس گذشتن سپاهيان اسكندر ازاين تنگه هاي كوهستاني امكان پذير نبود. ازاين رو اسكندر به نقشه جنگي ايرانيان درجنگ ترموپيل متوسل شد وبا کمک یک اسیر یونانی از بيراهه وگذراز راههاي سخت كوهستاني خود را به پشت نگهبانان ايراني رساند وآنان رادر محاصره گرفت.

اسکندر پس از پیروزی بر آریوبرزن آن اسیر یونانی را هم به جرم خیانت کشت

آريوبرزن با وجود واژگوني پايتخت ودر حالي كه سخت در تعقيب سپاهيان دشمن بود،حاضر به تسليم نشدوآنقدر درپیكار با دشمن پافشرد تا گذشته از خود او ، همه يارانش از پاي در افتادندوجنگ هنگامي به پايان رسيد كه آخرين سرباز پارسي زير فرمان آريوبرزن به خاك افتاده بود

دلاوري هاي آريو برزن، يكي از درخشان‌ترین و تحسين برانگيزترین بخش تاريخ میهن ما را تشكيل مي دهد و نمونه‌اي از جان گذشتگي ايراني در راه ميهن را منعكس مي كند

.لازم به یادآوری است که بدانید یوتاب به معنی درخشنده و بیمانند خواهر آریو برزن نیز فرماندهی بخشی از سپاهیان برادر را برعهده داشت و در کوهها راه را بر اسکندر بست .

یوتاب همراه برادر چنان جنگید تا هر دو کشته شدند و نامی جاوید از خود برجای گذاشتند

آريو برزن و مردانش 90 سال پس از ايستادگي لئونيداس در برابر ارتش خشايارشا در ترموپيل، كه آن هم در ماه اوت روي داد مقاومت خود را به همان گونه در برابر اسكندر آغاز كرده بودند.

واقعیت این است که لئونیداس شاه اسپارت همپای آریوبرزن خودمان است.

او هم در ترومپیل جلو ارتش مهاجم ایرانی ایستاد و مانند آریوبرزن قهرمانانه در راه میهن جان سپرد.

این داستان برای یونانیان تقریبا به افسانه ای حماسی و شاهنامه ای تبدیل شده است و اشکالی هم ندارد.

اما شوربختانه تفاوت ميان مقاومت لئونيداس و آخرين ايستادگي «آريو برزن» در اين است؛ كه يونانيان در ترموپيل، در محل برزمين افتادن لئونيداس، يك پارك و بناي ياد بود ساخته و مجسمه او را برپا داشته و آخرين سخنانش را بر سنگ حك كرده اند تا از او سپاسگزاري شده باشد، ولي از «آريو برزن» ما جز چند سطر ترجمه از منابع ديگران اثري در دست نيست.چرا؟

اگر به فهرست درآمدهاي توريستي يونان بنگريم خواهيم ديد كه بازديد از بناي ياد بود و گرفتن عكس در كنار مجسمه لئونيداس براي يونان هرسال ميليونها دلار درآمد گردشگري داشته است.

همه گردشگران ترموپيل اين آخرين پيام لئونيداس را با خود به كشورهايشان مي برند: اي رهگذر، به مردم لاكوني ( اسپارت ) بگو كه ما در اينجا به خون خفته ايم تا وفاداريمان را به قوانين ميهن ثابت كرده باشيم( قانون اسپارت عقب نشيني سرباز را اجازه نمي داداما از تعداد پرشمار یونانیان تنها همین سیصد نفر فرار نکردندوبرای همین به اسطوره های نه یونان بلکه کل غرب تبدیل شدند).

لئونيداس پادشاه اسپارتي ها بود كه در اوت سال 480 پيش از ميلاد، دفاع از تنگه ترموپيل در برابر حمله ارتش ايران به خاك يونان را برعهده گرفته آريو برزن و مردانش جان بر كف نهادند تا پايتخت ميهنشان به دست اسكندر نابود نشود، آنان جان دادند تا اسكندر مقدوني از پلكان قدرت و عظمت تخت جمشید بالا نرود؛ اما ويرانه هاي آن‌هم‌ خبر از بزرگي، عظمت و اصالت تمدن و فرهنگ ايرانيان باستان مي دهد ــ تمدن و فرهنگي كه رسالت پاسداري از آن تكليف بي چون و چراي هر ايراني و ايراني‌تبار است.

تا اين ستون هاي سر به فلك كشيده كه ميراث مشترك همه ايرانيان (از آذری و فارسی گرفته تاکرد و بلوچ، ازسیستانی و مازندرانی گرفته تا گیل و لر، از ...) است بر جاي باشند، ايران هم باقي خواهد بود ــ به همان گونه كه در 26 قرن گذشته یونانیان، رومیان، تازیان،ترکان مهاجم ماوراءالنهر(فرارودان) ، مغولها و استعمارگران اروپايي نتوانستند آن را و فرهنگش را از ميان بردارند

داشتم به این فکر میکردم که سخنان سردار آریوبرزن هنگامی که با سربازان اندکش در مقابل سپاه اسکندر قرار گرفت برای روحیه دادن وتشویق اونها به از جان گذشتی چی بوده؟

چون میدونستند که همگی کشته میشن.

حتما به اونها میگفته:ایران سرزمین ماست.

شما همچون نیاکان خود در این خاک چشم به جهان گشودید وامروز بر این خاک خواهید افتاد.

 

با استاد سخن سعدی

از تو با مصلحت خویش نمی​پردازمگر توانی که بجویی دلم امروز بجوینه چنان معتقدم کم نظری سیر کندهمچو چنگم سر تسلیم و ارادت در پیشگر به آتش بریم صد ره و بیرون آریگر تو آن جور پسندی که به سنگم بزنیخدمتی لایقم از دست نیاید چه کنممن خراباتیم و عاشق و دیوانه و مستماجرای دل دیوانه بگفتم به طبیبگفت از این نوع شکایت که تو داری سعدی همچو پروانه که می​سوزم و در پروازمور نه بسیار بجویی و نیابی بازمیا چنان تشنه که جیحون بنشاند آزمتو به هر ضرب که خواهی بزن و بنوازمزر نابم که همان باشم اگر بگدازماز من این جرم نیاید که خلاف آغازمسر نه چیزیست که در پای عزیزان بازمبیشتر زین چه حکایت بکند غمازمکه همه شب در چشمست به فکرت بازمدرد عشقست ندانم که چه درمان سازم

حضرت حافظ


هزار جهد بکردم که یار من باشیچراغ دیده شب زنده دار من گردیچو خسروان ملاحت به بندگان نازنداز آن عقیق که خونین دلم ز عشوه اودر آن چمن که بتان دست عاشقان گیرندشبی به کلبه احزان عاشقان آییشود غزاله خورشید صید لاغر منسه بوسه کز دو لبت کرده​ای وظیفه منمن این مراد ببینم به خود که نیم شبیمن ار چه حافظ شهرم جوی نمی​ارزم

مرادبخش دل بی​قرار من باشیانیس خاطر امیدوار من باشیتو در میانه خداوندگار من باشیاگر کنم گله​ای غمگسار من باشیگرت ز دست برآید نگار من باشیدمی انیس دل سوکوار من باشیگر آهویی چو تو یک دم شکار من باشیاگر ادا نکنی قرض دار من باشیبه جای اشک روان در کنار من باشیمگر تو از کرم خویش یار من باشی

از دلی که گذشت هیچ از او یاد مکن 

فردا نیامده است فریاد مکن

برنامده و گذشته بنیاد مکن

حالی خوش باش و عمر بر باد مکن

                       خیام

 

عشقی که مجازی بود آبش نبود

چون آتش نیم مرده تابش نبود

عاشق باید که سال و ماه و شب و روز

آرام و قرار خورد و خوابش نبود

                           "خیام"

سورنا

سورنا، تاریخ و تراژدی


 

 ایران اسپهبد، «سورنا»، قهرمان نبرد کرخه، متولد سال 84 قبل از میلاد، و از خاندان «سورن پهلاو»، از نجبای غرب   ایران   است. سورنا را «فاتح نبردکرخه» نیز می‌نامند. «پلوتارک» در بارة این نبرد می‌گوید: «اورود»، پادشاه اشکانی، توسط فرستادگانش، به «کراسوس»، سردار روم پیام فرستاد که بهتر است، بدون توسل به جنگ پیمان صلح بسته شود، ولی «کراسوس» گستاخانه گفت، پاسخ این پیام را در سلوکیه خواهد داد. «پلوتارک» می‌افزاید، در این هنگام، «واسیگ‌هز»، که در میان فرستادگان کهنسال ترین بود، با خنده کف دستش را به «کراسوس» نشان داد و گفت، پیش از اینکه تو سلوکیه را ببینی، کراسوس! در اینجا مو خواهد روئید.

و در سال 53 پیش از میلاد، سپاه اشکانی به فرماندهی «ایران اسپهبد سورنا»، در دشت کرخه سپاهیان «کراسوس» را تار و مار کرده، وارد سوریه می‌شود، ولی هر چند که به دلیل درگیری در روم، شرایط برای این کار مساعد بود، سورنا هرگز سوریه را اشغال نمی‌کند، چرا که فرمان شاه چنین بود.
هنگامی که «اورود»، پادشاه اشکانی به همراه «آرتاوازد»، پادشاه ارمنستان، در تئاتر به تماشای نمایش «باکانت» از «اوری‌پید» مشغول است، سر کراسوس را برایش می‌آورند. پیروزی «سورنا»، چنان حسادت و وحشتی در دل «اورود» ایجاد می‌کند، که دستور قتل سردار دلیر را صادر می‌کند. به گواهی مورخین، در سال 52 میلادی، «سورنا» به قتل می‌رسد. قتل ناجوانمردانه «سورنا» باعث شد تا میان خاندان اشکانی و خاندان «پهلاو سورن» اختلاف افتد و خاندان «پهلاو سورن»، جهت سرنگونی اشکانیان، در سال 226 میلادی، به اردشیر اول از خاندان «ساسان» بپیوندد.

می‌گویند در شاهنامه فردوسی، نام سورنا، تبدیل به نام پهلوانی شده از سلسلة افسانه‌ا‌ی کیانیان. ولی از آنجا که اسطوره‌ها، برتاریخ تقدم دارند، باید بگوئیم، این «پهلوان تاریخی» است که به «پهلوان اسطوره‌ای» شباهت دارد. آوازة پیروزی سورنا بر سپاهیان رم، و قتل ناجوانمردانه‌اش، در ادبیات کلاسیک غرب نیز نفوذ کرد. یکی از زیباترین تراژدی‌های «پی‌یر کرنی»، نمایشنامه نویس قرن هفدهم فرانسه، «سورنا» نام دارد.

تراژدی‌های «کرنی» بر خلاف تراژدی‌های «راسین»، قهرمانان را «آنچنان که باید باشند» ترسیم می‌کند. قهرمانان «کرنی» از تمامی ویژگی‌های «انسان کلاسیک» بهره‌مند‌اند: قهرمانانی که به نیروی اراده، توسن احساسات را مهار می‌کنند. بر خلاف تراژدی‌های «راسین»، که تراژدی عشق‌های یک‌جانبه ‌است، تراژدی‌های «کرنی»، تراژدی «ارزش‌ها در برابر عشق‌های ممنوع» را به نمایش در می آورد؛ نه ارزش‌های الهی و آسمانی، که ارزش‌های «نظام زمینی». و در این چارچوب است که «سورنا»، آگاهانه به پیشواز مرگ می‌شتابد. در تراژدی «کرنی»، هنگامی که «سورنا»، پس از شکست سپاه روم، به ارمنستان می‌آید، با «اوریدیس» دختر پادشاه ارمنستان ـ که قرار است با «پاکوروس»، فرزند «اورود» ازدواج کند ـ آشنا می‌شود، و این آشنائی به عشقی دوجانبه می‌انجامد.

پیروزی «سورنا»، و عشق شاهزاده «اوریدیس» به وی باعث می‌شود تا «اورود» به «سورنا» پیشنهاد کند با دخترش، «پالمیس»، ازدواج کرده، داماد پادشاه باشد. ولی «سورنا»، با وجود آنکه می‌داند ازدواج با «اوریدیس» امری است محال، پیشنهاد «اورود» را نمی‌پذیرد. «اوریدیس» هنگام ملاقات با «سورنا» با التماس از او در خواست می‌کند که تقاضای شاه را بپذیرد، تا از مرگ در امان باشد، «سورنا» پاسخ می‌دهد:

«اگر پادشاه خواهان مرگ من شده، اگر دیر یا زود خواهان مرگم شود، خوشا که این مرگ، جنایت باشد تا اتفاق، خوشا که دست سرنوشت، این مرگ را بر من چیره نتواند کردن، همان سرنوشتی که قانون طبیعت را بر همگان تحمیل می‌کند [...] چه باک از مرگ، هنگامی که بدانیم مرگ در راهست؟[...] باشد که خیانتکار، هرچند دست خویش پنهان کند، منفور خاص و عام گردد، که چنین نفرتی، رعایایش را بر او بشوراند.»
پرده پنجم، از تراژدی «سورنا»

این آخرین کلماتی است که بر زبان «سورنا» جاری می‌شود ـ کسی که به زندگی عشق می‌ورزید و می‌گفت: «کوچکترین لحظه شادی، برتر از جاودانگی سرد و بیهوده است.» ـ به محض خروج از کاخ «اوریدیس»، تیری بر قلب «سورنا» می‌نشیند. و این نخستین بار است که «قهرمان» تراژدی بر خاک فرومی‌افتد، که دیگر از خاک برنمی‌خیزد. و این نخستین بار است که «قهرمان» در سکوت مطلق برزمین فرو می‌افتد. «سورنا»، تراژدی «مرگ قهرمان» است. قهرمانی، «خدای‌گونه»، چرا که مرگ خود را به ارادة خود انتخاب می‌کند. در این تراژدی، سورنا «آزاد» است. «آزاد» است که پیشنهاد پادشاه را بپذیرد، «آزاد» است که ممنوعیت‌ها را شکسته و «اوریدیس» را از آن خود کند، و «آزاد» است که احساسات و حساب‌های سیاسی را کنار گذارد. هیچ امر الهی بر «سورنا» حاکم نیست، نه فرمان آسمانی اهورامزدا، نه فرمان پادشاه، و نه فرمان احساسات قلبی. «سورنا»، خداوند خود است. و در تراژدی «کرنی»، تنها خداوند همان «سورنا» است،‌ که این چنین باشکوه و در سکوت بر خاک می‌ا فتد.

کرنی، برای آفریدن این تراژدی، به سه عملکرد اساسی اسطوره‌های هند و اروپائی متوسل می‌شود، که «ژرژ دومزیل»، مردم‌شناس قرن بیستم، ‌آنها را «تعریف» کرده. «دومزیل» می‌گوید،‌ در تمام اسطورهای هند واروپائی، سه عملکرد اساسی وجود دارد: جنگ، استقلال و تقدس. ولی این تقدس، برخلاف تقدس آسمانی در جهان مسیحیت، تقدسی است صرفاً خاکی.




برگرفته از:
www.my.opera.com




 

از استاد سخن سعدی

ز من نپرس از دست او دلت چون ست                       از او بپرس که انگشتهاش در خون است

خیال روی کسی در سر است هر کس را                   مرا خیال کسی کز خیال بیرون است

همراه با استاد محمد علی بهمنی

لبت نه گوید و پیداست می گوید دلت آری
که این سان دشمنی یعنی خیلی دوستم داری
دلت می آید آیا از زبانی این همه شیرین
تو تنها حرف تلخی را همیشه بر زبان آری
نمیرنجم اگر باور نداری عشق نابم را
که عاشق از عیان افتاده در این عصر عیّاری
چه میپرسی ضمیر شعرهایم کیست ، آه من
مبادا لحظه ای حتی مرا اینگونه پنداری
تو را چون آرزوهایم همیشه دوست ، خواهم داشت
به شرطی که مرا در آرزوی خویش نگذاری
چه زیبا میشود دنیا برای من اگر روزی
تو از آنی که هستی ای معمّا پرده برداری
چه فرقی میکند فریاد یا پژواک جان من
چه من خود را بیازارم ، چه تو خود را بیازاری
صدایی از صدای عشق خوشتر نیست حافظ گفت
اگر چه هر صدایش زخمها زد تیغ تاتاری

دکتر علی شریعت(کتاب کویر)

عشق در قالب دل ها ،در شکل ها و رنگهای تقریبا مشابهی متجلی می شود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است.اما دوست داشتن در هر روحی جلوه ای خاص خویش دارد و از روح ها ،بر خلاف غریزه ها ، هر کدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعم و عطری ویژه ی خویش دارد ، میتوان گفت که به شماره ی هر روحی دوست داشتنی هست.....

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصلها و عبور سالها بر آن اثر میگذارد.اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند و بر آشیانه ی بلندش روز و روزگار را دستی نیست.....

عشق جوششی یک جانبه است . به معشوق نمی اندیشد که کیست؟

یک "خود جوشی ذاتی " است ، و از این رو همیشه اشتباه می کند و در انتخاب به سختی می لغزد و یا چون همواره یک جانبه می ماند و گاه ، میان دو بیگانه ی نا همهنند ، عشقی جرقه می زند و چون در تاریکی است و یکدیگر را نمی بینند ، پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنایی آن ، چهره ی یکدیگر را میتوانند دید و در اینجا است که گاه ،پس از جرقه زدن عشق ،عاشق و معشوق که در چهره ی هم می نگرند ،احساس می کنند که هم را نمی شناسند و بیگانگی و نا آشنایی پس از عشق _که درد کوچکی نیست_ فراوان است.

عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و قیمتی ، بی انتها و مطلق.

عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن.

عشق بینایی را می گیرد و دوست داشتن می دهد.

عشق خشن است و شدید و در عین حال نا ÷ایدار و نا مطمعن و دوست داشتن لطیف است و نرم و در عین حال پایدار و سرشار اطمینان.

عشق نیرویی است در عاشق که او را به معشوق می کشاند ، و دوست داشتن جاذبه ای است در دوست که دوست را به دوست می برد.

عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست.

عشق گاه جا به جا میشود و گاه سرد میشود و گاه میسوزاند اما دوست داشتن از جای خویش ، از کنار دوست خویش ، بر نمی خزد،سرد نمیشود که داغ نیست نمی سوزاند که سوزاننده نیست.

عشق اگر پای عاشق در میان نباشد نیست.عشق به سرعت به کینه و انتقام بدل می شود و آن هنگامی است که عاشق خود را در میانه نمی بیند.

پاسخ به یکی از دوستان

یکی از دوستان ما نسبت به مطلبی که راجع به پان ته آ در وبلاگ گذاشته بودیم شاکی بود و این مطلب را نفی کرده بود

حال در پاسخ به این دوست عزیز می توانم بگم که این مطلب از پدر علم تاریخ یعنی هرودوت است و این خودش یک سند بر حقانیت مطلب ما است

ولی دوست ما بر مطلبی از کتز باس اکتفا کرده که میگوید(کوروش حقیر دختر شاه ماد را به زور به زنی گرفت و برادر و پدر دخترک بدبخت را کشت)ولی این دوست عزیز کتزباس را نمی شناسد حال من چندی از مطالب کتزباس را که بر ضد ایران وایرانی است را می گویم

۱ـمشهود ترین آن بیان نظریه خلیج عربی

۲ـشکست حقیرانه خشایار شاه از سپاه آتن

۳ـبزرگ نمایی در شکست داریوش کبیر در نبرد مقابل سپاه رم

۴ـاین دلیل که مشهود ترین ادعا پوچ او نسبت به ایران است ادعا بر یونانی بودن کوروش کبیر

حال با ذکر این دلایل میتوان بر نظریه های تاریخی کتزباس در مورد ایران اکتفا کرد و مطلب معتبر هرودوت را رد کرد؟

پاسخ و نتیجه گیری را بر عهده ی شما میزارم........

مکتب سکولاریسم

سکولاریسم به صورت عمومی به مفهوم ممانعت از دخالت دین در امور عمومی جامعه‌ است. این تفکر به صورت کلی ریشه در عصر روشنگری در اروپا دارد. ارزش‌هایی مانند جدایی دین از سیاست ( جدایی کلیسا و حکومت) در آمریکا، و لائیسیته در فرانسه بر سکولاریسم بنا شده‌است.

سکولاریسم اگرچه در ایران بیش‌تر بار سیاسی دارد و به جای دشنام سیاسی به کار می‌رود اما در پایه، معنایی معرفت‌شناسانه دارد. از این رو، در نوشته‌های سخته‌تر از آن به عرف‌گرایی ترجمه و تعبیر می‌شد که اکنون واژه ی گیتی‌گرایی به جای اش نشسته که برابرنهاده ی درخوری است اگر به پارسی سره علاقه‌مند باشیم و معنای درست گیتی را-به ویژه آن گاه که رویاروی مینو می‌نشیند- بدانیم.

ادامه نوشته

تاریخ باستانی خلیج فارس

خلیج فارس در منابع كهن:

خوشبختانه برای اثبات این مسئله كه انتساب این نام بر خلیج فارس یك نام گذاری جهانی است و نه ملی ، اسناد و مدارك بسیاری وجود دارد كه شماری از منابع كهن را در زیر می آوریم:

-        طالس ملطی (580 ق م ) نقشه جهان نمایی ترسیم كرده بود كه در آن سرزمین های مسكون به اروپا ،آسیا تقسیم شده بودند و قاره آفریقا بخشی از آسیا بود و لیبی خوانده می شد . در نقشه وی موقعیت و اسامی دریای سیاه ، دریای خزر، و دریای مغرب، خلیج فارس و چند دریای دیگر به صراحت ذكر شده اند.

-        نقشه جهان هكاتئوس، هكاتئوس ملطی(549-473ق.م) از مشهورترین جغرافی دانان عصر خود بود. وی نقشه ای از جهان ترسیم كرده است كه در آن آبهای اقیانوس در پیرامون خشكی ها قرار گرفته، آنها را محصور كرده اند. این نقشه در اسناد مختلف به دو شكل دایره و بیضی وجود دارد. در آن خلیج فارس و خلیج عربی( دریای سرخ) به وضوح دیده می شوند.

-        از هرودت یا پدر تاریخ (484-20/430 ق.م) مورخ بلند آوازه یونانی، نقشه ای به جا مانده است كه جهان را به دو بخش آسیا و اروپا تقسیم، و دریای سرخ را به نام خلیج عرب معرفی می كند. به طوری كه امكان مشتبه شدن آن با خلیج فارس باقی نمی ماند.

-        نقشه جهان نمای دیسئاركوس(325-285 ق.م) این دانشمند رساله ای درباره توپوگرافی یونان با چند نقشه تهیه كرده است. از آثار وی قطعاتی بر جا مانده اند، از جمله نقشه ای از تمامی جهان شناخته شده در آن عصر، كه به روشنی هم خلیج فارس و هم خلیج عربی ( دریای سرخ )  را نشان می دهد.

-        نقشه جهان نمای اراتوستن سیرنایی(حدود276- حدود194ق.م)، جغرافیدان و دانشمند بزرگ دوره باستان، كه مدتی ریاست كتابخانه اسكندریه را بر عهده داشت . در همه آثار او به صراحت از نام های خلیج فارس و خلیج عرب( دریای سرخ) یاد شده است.

-        استرابون(63/64 ق.م.- پس از 23م) در زمره بزرگ ترین جغرافی دانانی است كه دانش او شهرتی چشمگیر برایش به ارمغان آورد و نقشه جهان نمایی ترسیم كرد كه خشكی های آن به صورت جزیره پهناوری محصور در میان اقیانوسی بی پایان، كه دریای خزر و خلیج فارس از آن مشتق می شوند، نشان داده شده اند. " وی به كرات در كتاب خود از خلیج فارس نام برده است و محل سكونت اعراب را بین دریای سرخ و خلیج فارس عنوان می كند. "

-        بطلمیوس ، منجم و ریاضی دان و جغرافی دان معروف حوزه علمی اسكندریه در قرن دوم میلادی است. وی نخستین فردی است كه اطلسی از دنیای قدیم در برگیرنده 36 نقشه از مناطق مختلف جهان همراه با یك نقشه جهان و فهرست ضمیمه آن تألیف كرد. در این اطلس نقشه ایران، نقشه بین النهرین و شبه جزیره عربستان دیده می شود و بدون هیچ گونه ابهامی از خلیج فارس و خلیج عرب( دریای سرخ) نام برده شده است.

نقشه جهان نمای هیپاركوس(فعال از 146 تا 127 ق.م) دانشمند و جغرافیدان شهیر سده دوم پیش از میلاد مسیح،  یك نقشه از آثار پوزیدوینوس(135-15ق.م)، فیلسوف و جغرافیدان معروف سوری الاصل و  پومپونیوس ملا( فعال در 43م.) مؤلف رومی ، همه بر نام فارس آبراهه جنوبی ایران تاكید دارند و خلیج عربی را بر بحر احمر نام نهاده اند

ادامه نوشته

محمدعلی بهمنی

                        بارانی 

                            با همه ی بی سر و سامانی ام
                                  باز به دنبال پریشانی ام
                            طاقت فرسودگی ام هیچ نیست 
                               در پی ویران شدنی آنی ام
                               آمده ام آن لحظه ی توفانی ام
                               دلخوش گرمای کسی نیستم
                                  آماده ام تا تر بسوزانی ام
                               آمده ام با عطش سالها
                                تا تو کمی عشق بنوشانی ام
                               ماهی برگشته ز دریا شدم
                                 تا که بگیری و بمیرانی ام
                              خوبترین حادثه می دانمت
                               خوبترین حادثه می دانی ام
                                 حرف بزن ابر مرا باز کن
                           دیرزمانی است که بارانی ام
                            حرف بزن حرف بزن سالهاست
                            تشنه ی یک صحبت طولانی ام

رابعه قزداری

رابعه قزداری

رابعه دختر کعب قُزداری که به رابعه بلخی هم شناخته شده‌است، زن شاعر پارسی‌گوی نیمه نخست سده چهارم هجری (۹۱۴-۹۴۳میلادی) است.

رابعه همدوره با سامانیان و رودکی بود. بسیاری رابعه را نخستین زن شاعر پارسی‌گوی می‌دانند. رابعه از عربهای کوچیده به خراسان بود. پدرش فرمانروای بلخ و سیستان وقندهار و بست بود.

رابعه شیفته برده‌ای ترک به نام بَکتاش می‌شود و برایش شعر می‌سراید. برادرش حارث که از این عشق آگاه می‌شود آشفته می‌شود و دستور می‌دهد که خواهرش را به حمام برند و رگهایش را بگشایند تا بمیرد. حکایت او را فقیر نظم کرده نام آن مثنوی را گلستان ارم نهاده و اشعار زیبایی گفنه‌است. از آن جمله‌است:[۱]

مرا بعشق همی متهم کنی به حیل چه حجت آری پیش خدای عزوجل
به عشقت اندر عاصی همی نیارم شد بذنبم اندر طاغی همی شوی بمثل
نعیم بی تو نخواهم جحیم با تو رواست که بی تو شکّر زهر است و با تو زهر عسل
بروی نیکو تکیه مکن که تا یکچند به سنبل اندر پنهان کنند نجم زحل
هرآینه نه دروغ است آنچه گفت حکیم فمن تکبر یوماً فبعد عز ذل

هم از اوست:

دعوت من بر تو آن شد کایزدت عاشق کناد بر یکی سنگین‌دل نامهربان چون خویشتن
تا بدانی درد عشق و داغ هجر و غم کشی چون بهجر اندر بپیچی پس بدانی قدر من

این دو بیت نیز از افکار اوست و محمد عوفی صاحب تذکرهٔ لباب الالباب نقل کرده که بسبب این دو بیت به مگس رویین ملقب شده بود:

خبر دهند که بارید بر سر ایوب ز آسمان ملخان و سر همه زرین
اگر ببارد زرین ملخ بر او از صبر سزد که بارد بر من بسی مگس رویین

و این غزل بدو منسوب شده‌است:

ز بس گل که در باغ مأوی گرفت چمن رنگ ارتنگ مانی گرفت
صبا نافهٔ مشک تبت نداشت جهان بوی مشک از چه معنی گرفت
مگر چشم مجنون به ابر اندر است که گل رنگ رخسار لیلی گرفت
بمی ماند اندر عقیقین قدح سرشکی که در لاله مأوی گرفت
قدح گیر چندی و دنیی مگیر که بدبخت شد آنکه دنیی گرفت
سر نرگس تازه از زرّ و سیم نشان سر تاج کسری گرفت
چو رهبان شد اندر لباس کبود بنفشه مگر دین ترسی گرفت

و نیز:

عشق او باز اندر آوردم به بند کوشش بسیار نامد سودمند
عشق دریایی کرانه ناپدید کی توان کردن شنا ای هوشمند
عشق را خواهی که تا پایان بری بس که بپسندید باید ناپسند
زشت باید دید و انگارید خوب زهر باید خورد و انگارید قند
توسنی کردم ندانستم همی کز کشیدن سخت تر گردد کمند

باران

ببار ای نم نم باران                    زمین خشک راتر کن

سرود زندگی سر کن                 دلم تنگه.... دلم تنگه

بخواب ای دختر نازم                  به روی سینه ی بازم

که همچو سینه سازم               همه اش سنگه همش سنگه

نشسته برف بر مویم                شکسته صفحه ی مویم

خدایا !با چه کس گویم              که سر تا ای این دنیا

                      همش ننگه همش رنگه

                             کارو

زندگينامه صادق هدايت:




صادق هدايت در سه شنبه 28 بهمن ماه 1281 در خانه پدري در تهران تولد يافت. پدرش هدايت قلي خان هدايت (اعتضادالملك)‌ فرزند جعفرقلي خان هدايت(نيرالملك) و مادرش خانم عذري- زيورالملك هدايت دختر حسين قلي خان مخبرالدوله دوم بود. پدر و مادر صادق از تبار رضا قلي خان هدايت يكي از معروفترين نويسندگان، شعرا و مورخان قرن سيزدهم ايران ميباشد كه خود از بازماندگان كمال خجندي بوده است. او در سال 1287 وارد دوره ابتدايي در مدرسه علميه تهران شد و پس از اتمام اين دوره تحصيلي در سال 1293 دوره متوسطه را در دبيرستان دارالفنون آغاز كرد. در سال 1295 ناراحتي چشم براي او پيش آمد كه در نتيجه در تحصيل او وقفه اي حاصل شد ولي در سال 1296 تحصيلات خود را در مدرسه سن لويي تهران ادامه داد كه از همين جا با زبان و ادبيات فرانسه آشنايي پيدا كرد.
در سال 1304 صادق هدايت دوره تحصيلات متوسطه خود را به پايان برد و در سال 1305 همراه عده اي از ديگر دانشجويان ايراني براي تحصيل به بلژيك اعزام گرديد. او ابتدا در بندر (گان) در بلژيك در دانشگاه اين شهر به تحصيل پرداخت ولي از آب و هواي آن شهر و وضع تحصيل خود اظهار نارضايتي مي كرد تا بالاخره او را به پاريس در فرانسه براي ادامه تحصيل منتقل كردند. صادق هدايت در سال 1307 براي اولين بار دست به خودكشي زد و در ساموا حوالي پاريس عزم كرد خود را در رودخانه مارن غرق كند ولي قايقي سررسيد و او را نجات دادند. سرانجام در سال 1309 او به تهران مراجعت كرد و در همين سال در بانك ملي ايران استخدام شد. در اين ايام گروه ربعه شكل گرفت كه عبارت بودند از: بزرگ علوي، مسعود فرزاد، مجتبي مينوي و صادق هدايت. در سال 1311 به اصفهان مسافرت كرد در همين سال از بانك ملي استعفا داده و در اداره كل تجارت مشغول كار شد.
در سال 1312 سفري به شيراز كرد و مدتي در خانه عمويش دكتر كريم هدايت اقامت داشت. در سال 1313 از اداره كل تجارت استعفا داد و در وزارت امور خارجه اشتغال يافت. در سال 1314 از وزارت امور خارجه استعفا داد. در همين سال به تامينات در نظميه تهران احضار و به علت مطالبي كه در كتاب وغ وغ ساهاب درج شده بود مورد بازجويي و اتهام قرار گرفت. در سال 1315 در شركت سهامي كل ساختمان مشغول به كار شد. در همين سال عازم هند شد و تحت نظر محقق و استاد هندي بهرام گور انكل ساريا زبان پهلوي را فرا گرفت. در سال 1316 به تهران مراجعت كرد و مجددا در بانك ملي ايران مشغول به كار شد. در سال 1317 از بانك ملي ايران مجددا استعفا داد و در اداره موسيقي كشور به كار پرداخت و ضمنا همكاري با مجله موسيقي را آغاز كرد و در سال 1319 در دانشكده هنرهاي زيبا با سمت مترجم به كار مشغول شد.
در سال 1322 همكاري با مجله سخن را آغاز كرد. در سال 1324 بر اساس دعوت دانشگاه دولتي آسياي ميانه در ازبكستان عازم تاشكند شد. ضمنا همكاري با مجله پيام نور را آغاز كرد و در همين سال مراسم بزرگداشت صادق هدايت در انجمن فرهنگي ايران و شوروي برگزار شد. در سال 1328 براي شركت در كنگره جهاني هواداران صلح از او دعوت به عمل آمد ولي به دليل مشكلات اداري نتوانست در كنگره حاضر شود. در سال 1329 عازم پاريس شد و در 19 فروردين 1330 در همين شهر بوسيله گاز دست به خودكشي زد. او 48 سال داشت كه خود را از رنج زندگي رهانيد و مزار او در گورستان پرلاشز در پاريس قرار دارد. او تمام مدت عمر كوتاه خود را در خانه پدري زندگي كرد
منبع:كتاب روي ديگر سكه هدايت
نوشته:پاكسيما مجوزي
.



مولفه هاي شرق شناسي درگفتمان سياسي عصرپهلوي اول -43
صادق هدايت واصحاب ربعه

جلال آل احمد معتقد است بوف كور ترجمه حالات نويسنده است، يك اتوبيوگرافي روحي است، برخي نيز برآنند كه بوف كور خود هدايت نيست و كساني كه بوف كور را اتوبيوگرافيكال مي دانند دچار اشتباه اند و كساني كه توهمات ماليخوليايي را وي بوف كور را مبناي فكري وي تلقي مي كنند به اشتباه مي روند و مفسرين و منتقدين هدايت بر اساس همين پيش فرض نادرست به برداشت هاي ناصحيح از او مبادرت ورزيده اند. از اين رو اين گروه كه هدايت را تا حد يك فرد روان پريش تنزل داده اند نتوانسته اند آرمان گرايي او را بفهمند. چنين ديدي كه از پي دفاع از آرمان هاي هدايت در سطح جامعه ما وجود دارد، معتقد است كه قضاوت نهائي و صواب در مورد نظام فكري و جهت گيري هاي اجتماعي او از خلال مجموعه آثارش ميسر است و تنها با الهام از منظومه فكري اوست كه ميتوان از موضعي بس بالاتر به تفسير او نشست. 160
هدايت و شريعت هدايت نيز مطابق الگوي غالب عصر خود درباره دين، خارج از گفتمان وقت فكر نمي كند او در تعريفي از دين در سال 1313 ه ش مي نويسد: «دين عبارتست از مجموع احكام جبري و تكليفاتي كه اطاعت آن بي چون وچرا برهمه واجب است و در مبادي آن ذره اي شك وشبهه نمي شود به خود راه داد و يك دسته نگاهبان از آن احكام استفاده كرده مردم عوام اسباب دست خودشان مي نمايند. »161
اولين تأليف او در باب دين تحت عنوان البعث الاسلاميه في البلاد الافرنجيه به صورت سه گزارش و در قالب طنز در 1309 ه ش به رشته تحرير درآمد. همچنين اونگاه خود را درباره دين در علويه خانم به سال 1312 هـ ش به تصوير كشيد. 261
از سوي ديگر او نيز اسلام را مترادف با عروبت مي داند و بنا به ملاحظات گفتماني حاكم در پي حذف عنصر بيگانه بر مي آيد.
تربيت هدايت در محيط فرنگ زمينه مناسبي براي آشنائي با آموزه هاي غربي است. ارزش هاي مدرن نه تنها درحوزه خصوصي، بلكه به گونه غير مستقيم بر شالوده ذهني او تأثير مي گذارد. بزرگ علوي يكي از اعضاي محفل هدايت در خاطراتش ضمن آنكه به مفتون شدن خود در مقابل فرنگي ها اشاره مي كند مي گويد: «احساس مي كردم اين مذهبي كه به ما تحميل شده ]و[ اين مذهب است كه ما را از هر گونه پيشرفتي باز مي دارد. ما به اين چيز ]فكر[ افتاده بوديم كه اين خدا مي خواهد و خدا همه كارها را درست مي كند و اين چيز داشت در من پايان مي گرفت. . . خب اينها (فرنگي ها) هم مذهب ندارند و اين همه كارها (پيشرفت ها) را مي كنند. 361
روشنفكران با الهام از آراي شرق شناسي و به خصوص تاريخ و فلسفه غرب معاصر به تحليل تاريخ و تمدن خود به خصوص وضعيت وخيم خويش پرداختند. اين احساس حقارت منجر به آن شد كه آنان خود را باتوسل به گذشته كه عمدتاً وهمي و خيالي بود اثبات نمايند. بزرگ علوي رويكرد باستان گرايانه اين دوره را به احساس حقارت ايراني در مواجهه باغرب مربوط مي داند: «البته اين نوع تفكر شما در آن دوران درمجموع جامعه روشنفكري ايراني وجود داشت. يكي از اين نمونه ها خود كاظم ايرانشهر است. تمام مدت به ايران باستان تكيه مي كند و در واقع تحقيري كه از جانب جامعه اروپايي احساس مي شد در تقابل با آن به نوعي گذشته گرايي كشيده مي شدند و تمجيد از ايران شكلي از آن بود. »461 او در مورد چنين رويكردي در صادق هدايت مي گويد:
«صادق هدايت من را وادار كرد تا حماسه ملي ايران نوشته نولدكه را از آلماني به فارسي ترجمه كنم. »561
هدايت نيز كه توسعه وترقي ايران را در چارچوبه تجربه غرب جستجو مي نمايد، با الهام از پروتستانتيسم عصر جديد غرب به مقايسه جهان اسلام و از جمله ايران با مسيحيت آن ديار مي پردازد. او نيز با شناختي كه از مظالم دستگاه پاپ و روح كليسائي در قرون وسطاي مسيحي دارد به شبيه سازي با تأسيسات اسلامي مبادرت مي ورزد661.
هدايت و شكل گيري اصحاب ربعه
در اوائل دهه دوم قرن حاضر جمعي مركب از سعيد نفيسي، عباس اقبال، محمدتقي بهار، نصراله فلسفي، رشيد ياسمي، بديع الزمان فروزانفر كه با حمايت دستگاه فرهنگي وقت به فعاليت ادبي مي پرداختند به اصحاب سبعه معروف شدند. رشيد ياسمي خود عضو دربار بود و چون مشي بقيه نيز دولتي و رسمي بود لذا اين جريان از سوي دربار شديداً حمايت مي شد. گروه ديگري با محوريت صادق هدايت به فعاليت فرهنگي و ادبي اشتغال داشت كه خود را رقيب جريان فوق مي دانست. يكي از اعضاي آن به نام فرزاد جهت دهن كجي به آن جريان نام اصحاب ربعه را براي گروه انتخاب كرد. اين جمعيت به دنبال آشنايي هدايت با بزرگ علوي، مجتبي مينوي و مسعود فرزاد و به دليل قرابت فكري آنها در عرصه هاي مختلف سياسي، اجتماعي، فرهنگي و هنري شكل گرفت. بعدها عبدالحسين نوشين، حسن رضوي و مين باشيان نيز به اين جمع اضافه شدند.
مجتبي مينوي طرز فكر ربعه را اين گونه توصيف مي نمايد: «ما با تعصب جنگ مي كرديم و براي تحصيل آزادي كوشش مي كرديم و مركز دايره ما صادق هدايت بود». 761
مسعود فرزاد مي گويد: «در آن زمان من و مجتبي مينوي خيلي با هم دوست بوديم وگاهي به خانه سعيد نفيسي كه شوهر خواهرم بود، مي رفتيم. در يكي از اين آمد و رفت ها و يا در كافه - منظور كافه رزنوار861 واقع در لاله زار نو، پاتوق اين جمع - بود كه خيلي عادي و بي مقدمه باهدايت آشنا شدم. مينوي با بزرگ علوي آشنايي مختصري داشت و هدايت نيز بابزرگ علوي آشنا بود. . . ما چهار تا جوان بوديم با اندك اختلاف سن، هر چهار تا فرنگ ديده و تحصيلكرده وبه قول آن روزي ها زباندان بوديم و تا حدي بيگانه با جا و مكان خودمان و راغب به انديشه ها و افكار نو. . . و هر چهار تن در زمينه ادبيات دست و پا مي زديم. هدايت فرانسه مي دانست، من انگليسي مي دانستم، علوي آلماني و مينوي عربي. با اين كيفيت هر يك از افراد اين گروه مي توانست با اكثر رويدادهاي ادبي جهان آشنا شود. »
منبع:روزنامه كيهان 9مهر1384



به نقل از وبلاگ سياها http://siyaha.adabkade.com/

در حقیقت فلسفهء اصالت وجود سارتر و هم فکران او، بر خلاف شایعات موجود و تصورنادرستی که صادق هدایت چون بسیاران دیگر، بر آن باور داشت، فلسفهء ابداعی ِ فرانسوی‌ها نبود، به سخن دیگر، آن‌ها آفریننده این جنبش فکری نبودند، بلکه این فلسفه اقتباسی بود از فلسفهء دانمارکی-آلمانی، که فرانسوی‌ها چون همیشه و مانند دیگر زمینه‌ها، به شرح و تعمیق آن پرداخته[ دراینجابحث ِاصالت داشتن یا نداشتن این جنش مورد نظر نیست] از مبتکرین آن پیشی گرفتند که البته خود سارترو دوستان اواین نکته را پنهان نمی‌کردند که در این مورد، بیشتر وامدار آلمانی‌ها هستند. (٣٠)

بنا بریاد گفته‌های م. فرزانه، هدایت هیچگاه تأثیرپذیری و حتا تقلید ازآثارنویسندگان اروپایی ِ مورد علاقهء خودرا پنهان نمی‌کرد. او در پاسخ به م. فرزانه که از او در بارهء تقلید از آثار نویسندگان بزرگ می‌پرسد، می‌گوید:
« تقلید؟ همه تقلید می‌کنند. من هم تقلید می‌کنم. تقلید عیب نیست. دزدی و چاپیدن عیب است. داشتن شخصیت در این نیست که آدم خودش را اوریژینال جا بزند. اوریژینالیته به تنهایی حسن نیست ، شرط خلق کردن نیست. چه بسا آدم حرفی داشته باشد که باید تو یک قالب خاص گفته بشود و این قالب پیش از او ساخته شده باشد... اگر به هوای اینکه می‌خواهی مقلد نباشی، نه ببینی، نه بخوانی و نه بشنوی و نه چیزی یاد بگیری کارت خراب است؛ چرا که خبر نداشتن از کار دیگران آدم را اوریژینال نمی‌کند. باید خواند و شنید و اگر عرضه داشت زیرش زد[؟]. بلد نبودن تکنیک نوشتن مانع نوشتن می‌شود... همین سارتر یک مقاله انتقادی برای یک نویسنده ی شوروی[روسی] نوشته و بهش ایراد می‌گیرد که فقط پنج هزارتا کتاب خوانده است... باید خواند و خواند وخواند... ولی آن روزی که می‌نشینی بنویسی باید خودت باشی، دیده و شنیده و حس خودت باشد. آن وقت اصلا" به یادت نمی‌آید که داری چه تکنیکی را به کار می‌بری... فوت وفن ساختمان را بلدی، به کار می‌زنی، بی‌اینکه خواسته باشی دیگران را به حیرت بیندازی... من به نسبت مطلبی که دارم طرز کارم عوض می‌شود... اما به طور معمولی و عادی از پیش به خودم نمی‌گویم فلان تکنیک جویس و ویرجینیا وولف را انتخاب کنم یا فوت و فن کافکا و داستایفسکی را.آدم یا حرف دارد یا ندارد. وقتی حرف دارد باید بهترین شکلی را که با حرفش جور است انتخاب کند، نه اینکه اول فورم را انتخاب کند و فلان تکنیک را به کار ببرد... منظورم از بهترین فرم این است که برای در آوردن جان کلام از هیچ وسیله‌ای نباید گذشت. نه از لغت، نه سبک، نه جمله بندی، نه اصطلاح... همه شان باید بجا باشد تا ساختمان رویش بند شود...».
قصه‌های کهن ایرانی را اندکی ساد وار(٥٠) می‌داند.

هدایت به گواهی یاد گفته‌ها و بنا بر آثارش برای اندیشه‌های پر ابهام کافکا ارج بسیار قایل بود. اعتقاد او به پندار گرایی، انزواطلبی و ناسازگاری درونی کافکا، در واقع ریشه در درون پُر آشوب و بیگانه باخود ِ او دارد که هدایت را از شرایط تاریخی- اجتماعی به دُور می‌افکند و به درون نا خود آگاه ِ خود پرتاب می‌کند. برای پرتو افکنی بر تاریکی‌های نبوغ ِ اغواگر هدایت، یاد گفته‌های م. فرزانه (با وجود خطری که ممکن است این نوع خاطره گویی‌هارا از قواعد عینی دور کرده، داوری ِ تفسیر پذیر را جانشین واقعیت کند) مشعلی است هرچند لرزان، که دل این تاریکی را می‌شکافد.
یکی از جالب ترین موضوع‌های مطرح شده در کتاب آشنایی با صادق هدایت بحت در چگونگی نوشتن « پیام کافکا» است که هدایت به عنوان مقدمه بر ترجمهء گروه محکومین حسن قائمیان نوشته است.(٥١) صادق هدایت به م. فرزانه که از او انتقاد می‌کند که چرا در این مقدمه نظر شخصی خود را واضح‌تر شرح نداده و بیشتر عقاید فرنگی‌هارا ترجمه کرده است، هدایت عصبانی می‌گوید: «... من از همان جملهء اول نوشته‌ام که در این مقدمه بیشتر عقاید نویسندگان و منتقدین اروپایی را معرفی می‌کنم. تو این مطلب را ندیده گرفته‌ای و خوشحالی که رفته‌ای جملاتی را از روشفور Rochfort و مارت روبر M. Robert و ماکس برود M. Brod گیر آورده‌ای و به رخ من می‌کشی... کارت به جایی رسیده که با مداد حاشیه می‌نویسی تا مرا دست بیندازی... من لابد حرف‌های این موجودات را قبول داشته‌ام که نقل می‌کنم و بر خلاف عقیده ء ناقص جنابعالی سر این مقدمه کار کرده‌ام و پته ی ماکس برود را روی آب انداخته‌ام که خواسته از کافکا فقط یک نویسندهء یهودی با ایمان بسازد... ». (٥٢)

می بینیم همانطور که فرزانه می‌گوید و خود هدایت هم به آن اذعان دارد « پیام کافکا» یک ترجمهء تحقیقی است تا نظر شخصی ِ هدایت. پس اگردر« پیام کافکا »، به گفتهء منتقدی « رنگ تند اگزیستانسیالیستی آن سخت به [توی] چشم می‌زند[ می‌خورد] » ، نباید شگفت زده شد که چرا «هدایت هیچ نامی از کاموو اسطوره سیزیف اوبه میان نیاورده است» و یا اگر « به کیش مانوی واندیشه‌های کهن هند و ایرانی» اشاره شده است، « از نگرش نویسندهء ایرانی مایه گرفته».
«نویسندهء ایرانی» با چه زبانی بگوید که « پیام کافکا » ترجمه واقنباسی ازآراء دیگران است که لابد حرف‌های این موجودات را [«نویسندهء ایرانی»] هم قبول داشته است.
چنین است که داده‌های شفاهی، جای برزگی را در فرهنگ ما اشغال می‌کند، چنانکه درپاره‌ای موارد جایگزین اصل ِ فرهنگ کتبی و مستند می‌شود. بخش بزرگی از دانش ما نسبت به امور از طریق ِ « گفته‌ها و شنیده‌ها » تأمین می‌شود: « گفته شد، می‌گویند، شنیده شد، شنیدم و درشکل امروزی تر: فلان جا خواندم، فلانی چنین نوشته است و... ». این همه (که در واقع شکل محترمانهء شایعه است)، تا جایی که از گفتگوهای روزانه تجاوز نکند و جایگزین رکنی از ارکان قضاوت‌های ما دربارهء موضوع مورد بحث نشود، آسیب چندانی ببار نمی‌آورد. اما وقتی ما به نقد و نظردر مورد امور (از هر نوع آن) می‌پردازیم این « شکل محترمانه »، نباید چون سروش غیبی به یاری ما بیاید و واقعیت موجود را از چشم‌های ما بزداید.
م. فرزانه در دو کتاب مورد بررسی ما، مکرر از توجه هدایت به کافکا سخن می‌گوید. این نوشته ناگزیربه یکی دومورد از ضد و نقیض گویی‌های یکی از منتقدین غربی اشاره‌ای کوتاه دارد و اینکه چگونه نقد و نظر برخی منقدین غربی گوش وچشم همکاران شرقی خودرا فریفتهء تحقیقات بعضا" نه چندان دقیق خود می‌کند و مارت روبرکافکا شناس یکی ازآن‌هاست.
از جمله منابعي كه صادق هدايت از آن تأثير پذيرفته، دفتر خاطرات يك شاعر آلمانی به نام ریلکراست. اولین و آخرین کسی که این مطلب را بيان و افشا کرد، آل احمد بود. چند ماه بعد از مرگ هدایت، جلال آل احمد نقدی بر بوف کور نوشت که بهترین نقد نيز بوده و هست؛ در صورتیکه آل احمد مدعی نقد هم نبود. در آن نقد به این نكته اشاره کرد و عین جملات اشاره ای به دفتر خاطرات ریلکر، جملات خاصي است؛ چرا که در پاورقي، خواننده را به زبان فرانسوی ارجاع می دهد و شماره صفحه‌ی عبارات مشابه در بوف کور و كتاب ریلکر را هم ذکر می کند. محمدعلي كاتوزيان مي‌گويد، شباهت بین عبارات مورد مقایسه ریلکر و بوف کور، حیرت انگیز است. شاید هم هدایت قطعات مورد نظر را رونویسی کرده و در متن اثر خود گنجانده است. از قضا آن جملات بوف کور که رونویسی جملاتی از دفتر خاطرات ریلکر است، مربوط به بخش دو رمان است و شباهت دوم، شباهت با داستان ماجرای دانشجوی آلمانی، اثر واشنگتن آئر است. این شباهت در سال 1373 افشا شد؛ یعنی 68 سال بعد از انتشار بوف کور و اگر این افشاگری در همان سالهای اول صورت مي‌گرفت، چه بسا خیلی از این نقدهایی که بر بوف کور شد، قدری بیانشان تغییر می کرد. شخصي به نام عنایت الله دستغیبی، با اسم مستعار سعید، در روزنامه اطلاعات مورخ 3/10/73 عنوان مطلب خود را اینگونه نوشت: بوف کور را صادق هدایت نوشته یا ریلکر؛ یعنی تا اين حد شباهت بین این دو اثر دیده است. آقاي دستغيبي داستان واشنگتن آئر لینگ را ترجمه کرد و گفت حالا مي‌توانيد شباهت اين دو داستان را ببينيد و این داستان را به طور كامل چاپ کرد. ماجرای دانشجوی آلمانی در سال 1824 میلادی نوشته شده وبوف کور در سال 1930 میلادی؛ یعنی 106 سال بعد. این داستان درمجموعه داستان های نویسندگان آمریکا چاپ و نوشته شده بود. داستان آئر وینگ در مجموعه‌اي منتخب از آثار نویسندگان و شعرااز ابتدای قرن 17 تا قرن 20 به چاپ رسیده است. واشنگتن آئر وینگ متولد 1783 میلادی و متوفی به سال 1859 میلادی است. او نویسنده و طنز پرداز قرن 19 آمریکا است. ماجرای دانشجوی آلمانی، در مورد یک دانشجوی آلمانی است که در زمان انقلاب فرانسه ساکن پاریس است و فردی است منزوی مثل خصوصیات راوی بوف کور نيز فردی خجالتی است، اما دارای طبیعتی گرم و آتشین که فقط در زمانی خاص، در قالب تخیلاتش به منحسه ظهور می رسد. به نقل از خود آقای عنایت الله دستغیبی: گر چه بیش از حد خجالتی و ناآگاه از راه و روش های دنیوی برای نزدیکی به جنس لطیف بود، اما زیبایی جنس مونث را به شدت تحسین می کرد و در تنهایی خودش غرق در تصویر کردن اندام و صورت هایی که دیده بود می شد، مثل بوف کور و در این تخیلات، تصویرهایی از نرمی و لطافت، حتي بیرون از عالم واقعیت می نمود. در حالی که افکارش در چنین مراحل هیجان زده و ماوراء طبیعی سیر می نمود، یک رویا، اثر غیر عادی برایش داشت ( این رویا همان زن اثیری بوف کور است ) که صورت زنی با زیبایی فوق بشری داشت؛ چنان اثری که کراراً تکرار می شد و افکارش را به هنگام بیداری روز و خواب شب احاطه می کرد. به طور خلاصه با تمام وجود عاشق سایه روشن این رویا شد و آنقدر این رویا تداوم یافت که تبدیل به یکی از افکار ثابتی شدکه بر مغز افراد مالیخوییایی چنگ می اندازد و گاهی به اشتباه به دیوانگی تعبیر می شود. شبی که او به طرف خانه اش می رود، عین همان شبی است که راوی بوف کور که بعد از دوماه و چهارروز که به دنبال آن زن اثیری گشت، به خانه برمی گردد. او دیرهنگام شبی طوفانی، ضمن عبور از چند خیابان قدیمی مارن، در حال بازگشت به خانه‌اش بود. صدای سهمگین غرش رعد در ساختمان های بلند خیابان های باریک می پیچید و درحالیکه وولفاین از وسط خیابان می گذشت، از دیدن يك گیوتین در نزدیکی خود، با وحشت خودش را به کنار مي‌كشد؛ چون آن زمان اوج حکومت ترور بود که در بوف کور هم یک چینین وحشتی وجود دارد و این دستگاه وحشتناک مرگ آفرین، همیشه آماده به کار بود و همواره در کنار چهار چوبش، خون افراد شجاع و شرافتمند جریان داشت. با وحشت در حال گذشتن از کنار گيوتين است که متوجه شبهی مي‌شود که بر پایه‌ي پله هایی که به چهارچوب گيوتين منتهی می شود، چمباتمه زده است. چند مرتبه روشنایی شدید برف، هیکل اورا واضح تر نشان مي‌دهد که هیکل زنی بود که لباس سیاهي برتن داشت؛ مثل دختر بوف کور. یعنی حتی در جزئیات هم شباهت دارند و در حالیکه به جلو خم شده، صورتش را در دامانش پنهان کرده، زلفهایش تا زمین آویزان شده و باران مثل جویی از لابه لای آن به زمین می ریزد. در بوف كور، آن زن در پله ورودی خانه نشسته بود، ولي این در اينجا اين زن روي پله گیوتین يا كنار چارچوب آن نشسته است. مرد دانشجو توقف مي‌كند؛ زن از نظر ظاهري، بالاتر و زيباتر از مردم عادی می نمود و هنگامی که چراغ روشن شد او توانست بهتر به او خیره شود، بیش از همه سرمست زیبایی او شد. دورتادور صورت مهتابی رنگش را که لطافت خیره کننده ای داشت، دسته دسته موهای سیاه که به رنگ پر کلاغ بود احاطه کرده بود و چشمانش درشت و شفاف بود؛ تا جایی که تقریباً به وحشی گری شباهت داشت و لباس مشکی كه بر تن داشت، نشان می داد كه دارای تقارن کامل بود. خلاصه آن دانشجو، زن را به خانه اش می برد و با او در می آمیزد. صبح روز بعد، دانشجو عروسش را بیدار کرد و رفت به دنبال آپارتمان وسیع تری که در شأن عروسش باشد. اما وقتی برگشت، دید سر آن زن آویزان است؛ نزدیک رفت ودستش را گرفت، دید نبضش هم نمی زند و سرد است و در یک کلام او یک جسد است. در آخر هم می خوانیم که آن دانشجو در یک بیمارستانی در پاریس است. زیبایی اثیری یک زن خیالی که قهرمان داستان اورا دیده و عاشقش شده باعث مي‌شود كه او را با خود به داخل خانه ببرد و تا مرد به خودش مي‌آيد، زن تبديل به جسد شده است. بالاخره مرد دانشجو به پليس خبر می دهد و بعد از آمدن پليس معلوم می شود که یک نخ دور گردن زن بوده و در واقع او قبل از آن مدن به خانه مرد دانشجو، اعدام شده بود. اما هدایت برمی‌گردد به گذشته راوی که در این داستان، بازگشت به گذشته و رفتن به قرن های قبل وجود نداشت.

و اين متن هم ا ز سايت ديباچه http://www.dibache.com درباره هدايت خيام و کافکا
اين کلام معروف ويساريون بلينسکي، که هيچ‌کس نمي‌تواند هيچ شاعري را بفهمد مگر آن که چندي در جهان او غرق شود، عواطف او را از آن خود سازد و با تجربه‌ها و باورهاي او زندگي کند، به مقدار فراوان، دربارة هدايت نسبت به خيام صدق مي‌کند. هدايت شرح اين غوطه خوردن را دو بار، در مقدمة رباعيات ... و تقريبا ده سال بعد از آن در کتاب ترانه‌هاي خيام، به تفصيل آورده است؛ و چنان که گفتيم اگر يک شاعر از ميان خيل شاعران گذشتة ما نظر هدايت را سخت گرفته باشد خيام است، و ظاهراً اين ارادت و شيفتگي هيچ‌گاه در او کاستي نگرفته است. هدايت براي فهم بيش‌تر رباعيات خيام و انتشار گزيده‌اي معتبر از آن همة آثار فلسفي و علمي و رساله‌هاي خيام را به زبان فارسي و عربي از نظر گذرانده و به صراحت، و فارغ از تعصب‌هاي رايج، اعلام کرده است که فقط شعر خيام را مي‌پسندد، قطع نظر از اين که فقط همين شعر، حرفة شاعري، در شهرت عالم‌گير حکيم فرزانه موثر بوده است.
از طرف ديگر، چنان‌که مي‌دانيم، هدايت کمابيش همين رابطه را با نويسندة نام‌آور چک فرانتس کافکا نيز داشته است، و گرايش و ارادت خود را نسبت به او، به همان صراحت، نشان داده است؛ به طوري که شناخت همه جانبة انديشه و آثار هدايت، از جمله ديدگاه او نسبت به خيام، بدون توجه به اين رابطه وافي به مقصود نخواهد بود. از قضا در معرفي و به دست دادن چهرة ادبي کافکا در ايران، کمابيش هم چون خيام، فصل تقدم با هدايت است، و او جريان کاوش خود را در جهان شگفت انديشة کافکا در رسالة معروف پيام کافکا نقل کرده است؛ رساله‌اي که در شرح مقام و موقعيت ادبي کافکا، پس از گذشت نيم قرن، اعتبار خود را تا حد زيادي، کماکان، حفظ کرده است. روشن کردن اين رابطه، به ويژه وجه شبه هدايت با خيام و کافکا، گريز مختصري را لازم مي‌آورد.
از نظر هدايت هم خيام و هم کافکا، به رغم تفاوت ماهوي انديشه و آثارشان، متفکران کميابي هستند که هر کدام براي نخستين بار سبک و فکر و مضامين تازه‌اي به ميان آورده‌اند، و ــ بي آن که خود خواسته باشند ــ معني جديدي «براي زندگي» پيش کشيده‌اند که پيش از آن‌ها تقريباً وجود نداشته است. کافکا، مانند خيام، صاحب دنياي بزرگ و ممتازي است، و همين که خواننده از آستانة دنياي او ان قدر هم «بن بست» نبوده است. از لحاظ کافکا آدمي‌زاد، علي الاطلاق، يکه و تنها و بي‌پناه است، و هيچ‌چيز نمي‌تواند بر سردي و تنهايي وتهي فضاي يخ‌زدة دنياي او غلبه کند؛ انسان ذاتاً گرفتار بيگانگي ــ امور و وظايف محتوم و بيگانه کننده ــ است، و ميان او و عالم مينوي ورطة هولناکي وجود دارد. «همين که به دنيا آمديم در معرض داوري [و احکام شقاوت آميز آن] قرار مي‌گيريم و سرتاسر زندگي ما مانند يک رشتة کابوس است». هدايت در پيام کافکا مي‌نويسد: «مقصود کافکا چيست؟ دنياي ديگر؟ نه، او فقط مي‌خواهد که در همين دنيا پذيرفته بشود. حقيقت تازه‌اي نمي‌خواهد، آن چه دور و بر خود مي‌بيند آن حقيقت نيست.» اين بينش، کمابيش، در خيام هم هست. کافکا، هم چون خيام، بر آن است که زندگي جاودان در دست‌رس کسي نيست، و زندگي روزانه «بيان معنوي» است که در آن «لاشة کاروان روزهاي گذشته و آينده» روي هم تل انبار مي‌شود.
از نظر کافکا امور روزانه و «انجام وظيفه» و جوش و جلاي افراد انساني، معناي مضحک و پوچ و گاهي هراس‌آور به خود مي‌گيرند؛ زيرا هيچ کست نمي‌تواند «پيوند و دل بستگي» پيدا کند؛ يا در واقع بر بيگانگي و بي‌خويش‌تني خود غلبه کند. «من اميدي به پيروزي ندارم، و از کش‌مکش بيزارم، آن را دوست ندارم، فقط تنها کاري است که از دستم بر مي‌آيد». هدايت بر آن است که کافکا، به رغم آن چه اغلب گفته مي شود، «بدبين» نيست و زندگي را تاريک تر از آن چه، واقعاً، هست نشان نمي دهد؛ از همين رو کافکا را مظهر آدم جنگ‌جويي مي‌داند که پيوسته با «نيروي شر» و با «خودش» در پيکار است و «بر ضد قيافه‌هاي نقاب‌زدة دشمن مي‌جنگد». به نظر مي‌رسد که با آن‌چه مي‌تواند او را رهايي بخشد نيز در کش‌مکش است، چون همه چيز در نظرش « مشکوک» جلوه مي‌کند.
کافکا، مانند خيام، مخالف و معاند بسيار داشته است که به طرفش «دندان قروچه» مي‌رفته‌اند و حتي پيشنهاد سوزاندن آثارش را مي‌داده‌اند؛ زيرا به تعبير هدايت، او «دل‌خوش‌کنک» و «دستاويزي» براي مخاطبان آثارش نياورده بلکه پردة بسياري از فريب‌ها را دريده و «راه رسيدن به بهشت دروغي زمين را بريده است». به عبارت ديگر کافکا « نفي زمانه» را، خشک و خالص، بيان مي‌کند، و همين نفي جسورانه و بي‌ملاحظه است که عده‌اي را مي‌ترساند، و آن‌ها را بر آن مي‌دارد که عليه او، مانند خيام، چوب تکفير بلند کنند. خداي کافکا، چنان‌که از نوشته‌هايش بر مي‌آيد، «خشن» و «تهديدآميز» است، و به صورت «قانون» جلوه مي‌کند و کارش «تنبيه» و «شکنجه» است، و «بخشايش» نمي‌شناسد؛ خداي او يهودة تورات هم نيست.
در نزد کافکا کش‌مکش ميان «خود» و دنيا احساس شديد «بزه ‌کاري» پديد مي‌آورد؛ اگر کسي به اصول «قانون» تمکين نکند، يا نسبت به ارکان جامعه بي‌اعتنا باشد و کنج انزوا اختيار کند، متمرد و ياغي محسوب مي‌شود، و جبراً «بزه کار» است. اين وضع، يعني کش‌مکش ميان «خود و دنيا»، در خيام با معيار «گناه» سنجيده و تبيين مي‌شود؛ هر چند او آن را رفع و رجوع مي‌کند، يا بهتر است بگوييم در صدد رفع و رجوع آن بر مي‌آيد. چنان‌که گفتيم از لحاظ کافکا قانون محک و معيار اصلي رفتار انساني شمرده مي‌شود؛ انسان متعهد است، و در قيد وبند گرفتار است، و طبعاً طغيان او بي جزا و محکوميت نمي‌ماند. اما آدم‌هاي کافکا خودشان را بزه کار نمي‌دانند، همان‌طور که خيام خودش را گناه کار نمي‌داند. بزه کاري، و گناه کاري، مفاهيمي هستند که از بيرون بر عمل افراد انساني اطلاق يا تحميل مي‌شوند؛ ذاتي انسان نيستند، عرضي‌اند. هدايت مي‌نويسد: «کافکا اصلاً گناه نمي‌شناسد و پي‌درپي پرسش‌هاي دردناک ابدي بشر را مطرح مي‌کند: به کجا مي‌رويم؟ زير تأثير چه عواملي هستيم؟ قانون کدام است؟» اين پرسش‌ها در رباعيات خيام، به صورت‌هاي مختلفي، منعکس است؛ اگر چه خيام اغلب آن‌ها را با سرخوشي و لاقيدي پيش مي‌کشد. کافکا، مانند خيام، انسان را بازيچة دست قوايي قهار و مسلط بر طبيعت و سرنوشت انسان مي‌داند. انسان براي اين که از زير بار «گناهاني که پشتش را خم کرده شانه خالي کند» اغلب ناکام مي‌ماند؛ اما کماکان به تلاش خود ادامه مي‌دهد. از همين رو است که در غالب آثار کافکا يک جور فعاليت مستمر و دردناک براي تلافي از «ناکامي‌هاي زندگي» ديده مي‌شود؛ هر چند سر انجام هر کوشش به طرز مسخره‌آميزي محدود جلوه مي‌کند. کافکا شکست را با نااميدي، ولي بدون ضجه و مويه، پذيرا مي‌شود و هرگز در صدد انکار آن بر نمي‌آيد، بلکه با تمام نيرو طالب آن است. اما در خيام تلافي از «ناکامي‌هاي زندگي»، و منشأ آن مرگ، با شاد خواري و لذت‌جويي همراه است، اگر چه ممکن است گناه آلود باشد. يأس خيامي سرخوشانه است، و تيره‌انديشي و بدبيني او به روشن‌بيني و شوخ‌طبعي آميخته است. آرزوها و شيريني‌هاي زندگي را، به رغم آن که نوعي «فريبندگي» مي‌داند؛ مططلقاً رها نمي‌کند. انسان خيامي ميل «هوي و هوس» و «خوش‌باشي» دارد؛ زيرا نمي‌خواهد از هستي خود چشم بپوشد. اما کافکا، چنان که گفتيم، نااميدي را با آرامشي عبوس و وضوح هول‌آوري در مي‌آميزد، غالباً به استقبال آن مي‌رود، و حتي مرگ را پذيرا مي‌شود. او به هيچ وجه تفريح و خوشي و لذت را بر نمي‌تابد؛ زيرا نمي‌خواهد از «فريب‌هاي زندگي گم راه» شود و واقعيت يا حقيقت «نيستي» را ناديده بينگارد. کافکا «دل‌گرم» نيست و اميدي در هيچ‌چيز نمي‌بندد؛ رو در روي «نيستي» مي‌ايستد و حتي مي‌کوشد احساس نيستي را به کرسي بنشاند. «اخلاق خوش» و عشق و زناشويي در فلسفة او جلوه‌اي ندارد. به هيچ قيمتي حاضر نيست چشمش را به روي سياهي و تباهي و مرگ ببندد. «آشکار است که هيچ‌کس نه روي زمين، نه بالا، هيچ‌کس به فکر من نيست». در واقع او به جز ستايش «پوچ» زير بار چيز ديگر نمي‌رود، از اين رو مطلقاً «تراژيک» است؛ اما در عين حال نگاه دورانديش خود را از زندگي بر نمي‌گيرد، و اين طور به نظر مي‌رسد که در اين کوشش خود نيز مخير و آزاد نيست.

                  www.fasleno.com

 

 

اسطوره

سلام :

 بی مقدمه میرم سر اصل مطلب ٬ دوستان گفته بودند اهورا مزدا اگه اسطوره نیست پس چیه منم  گفته روشن سازی کنیم بهتر و این مطلب رو گذاشتم:

اسطوره چيست ؟

"هارولد وينريچ " (يکي از صاحب نظران در عرصه اسطوره شناسي) درباره معناي اسطوره چنين گفته است :" واژه اسطوره (mythos) براي يونانيان نخست واژه ايي کاملاً عادي و معمولي بود و مبين هرگونه نقل و حکايت، مثلاً قصه ايي که در بازار حکايت مي شد يا روايتي مربوط به نسبت نامه خدايان.(اين) واژه در کاربرد جديدش... اما ديگر به معناي حکايات کوچک و بي اهميت هر روزينه نيست. چرا؟"(2) به اين پرسش " نورتروپ فراي" ديگر صاحب نظر در اسطوره شناسي پاسخ مي گويد: " اسطوره به ساده ترين و معمول ترين معنا، نوعي سرگذشت يا داستان است که معمولاً به خدا ، يا رب النوع و موجودي الهي مربوط مي شود ...محتواي اسطوره مربوط به بعضي کار ويژه هاي اجتماعي خاص مي شوند و با بررسي اين محتوا معلوم مي گردد که اسطوره داستاني نيست که فقط براي داستان گويي نقل شود بلکه داستاني است که بعضي خصايص جامعه اي را که اسطوره بدان تعلق دارد گزارش مي کند."(3)

در اينجا دو ويژگي اسطوره يعني ماندگاري و برخورداري از کارويژه هاي اجتماعي ، آن را از داستان معمولي جدا مي سازد ، پس آيا با توجه به اين دو عامل مي توان حوزه اسطوره را مشخص ساخت ؟ يعني حدود قلمرو اسطوره با اين دو ويژگي مشخص مي شود ؟

" انديشمندان کنوني آن گونه که جوامع قديمي اسطوره را درک مي کردند، درک مي کنند يعني به معني داستان واقعي حتي فراتر از آنداستاني که ارزشمند ترين دارايي است، به دليل آنکه مقدس، نمونه و پرمعني است. و اين ارزش معنايي جديد اسطوره، استفاده از آن را در بيان معاصر پر رمز و راز مي سازد.امروزهاين واژههم به معناي آثار تخيلي، يا انگاره و همبه معناي خاص خود از نظر ريشه شناسان، جامعه شناسان و تاريخ نگاران دين ما، يعني به معناي سنت مقدس و مدل نمونه به کار برده مي شود. "(4)

اسطوره در نهاد جمعي هر ملتي وجود دارد ، از مهمترين اجزاء فرهنگي آن ملت است و پيش و بيش از آنکه انديشيده و بيان شده باشد احساس و زيسته شده است. اسطوره حرکت يا کلامي از حقيقت انسان است . " اسطوره همانند پرتو خورشيد يا هوايي که تنفس مي کنيم تنها به طور غيرمستقيم خود را مي نماياند. و هر کس بايد تلاش کند تا حضور آن را بر بنياد انديشه خويش کشف کند. اسطوره نه تنها خود آگاه بلکه ناخودآگاه ما را نيز در بر مي گيرد و حقيقت ماست، حقيقتي که مي تواند سرنوشت ساز باشد."(5)

تقدس و معنا در کنار ديگر ويژگي هاي اسطوره که پيش از اين آمد ، سبب مي شود اسطوره قابليت تطابق با زمان هاي متفاوت را داشته باشد و در بازخواني ها، با زمان حاضر و نيازمندي هاي انسان عصر نوين دمساز گردد، چراکه اسطوره نيزمانند هر پديده ديگر دستخوش زمان مي شود و گرد گذر زمان بر آن مي نشيند و براي آنکه دوباره کارآيي خود را بازيابد بايد از عناصري که بر آن افزوده شده ، تهي گردد. " اسطوره ها که پديده هاي فرهنگي هستند همچون ديگر پديده ها با گذشت زمان دگرگون مي شود. پاره اي به طور کلي ماهيت و چيستي خود را از دست مي دهند و گونه اي ديگر مي شوند در کارايي،  (در ) برخي ديگر دگرديسي رخ مي دهد. "(6) به عبارت ديگر حقيقت باطني اسطوره ديگر ظاهر نشده و معناي آن ترديد آميز مي شود.

در کنار عامل مهم زمان که باعث دگرگوني و يا تغيير شکل ظاهري اسطوره مي شود، نمي توان از تاثير مذاهب و روساي ديني بر اسطوره غافل ماند. نهاد مذهب در طول زمان با حذف و يا تغيير برخي از نمادهاي فرهنگي ، درجهت تحکيم پايه هاي مذهب و يا دين مورد نظر خود راه را براي تغيير، دگرديسي  و يا فراموشي اسطوره ها تسهيل مي کند.  با اين وجود اسطوره واجد ويژگي ديگري است که مانع از فراموشي آن مي شود " شفاف ترين ، درخشانترين کاربرد اسطوره (ها) نمونه و الگو بودن آنهاست. چه در دوره هاي نخستين و چه در دوره هاي پسين تا زمان اکنون هرگاه و در هر سرزميني که ايجاب کند اين الگوها و نمونه ها رخ مي نمايند و سرنوشت ساز مي شوند. اسطوره تضمين مي کند که آنچه انسان در صدد انجام دادن آن است پيشتر انجام يافته است و بنابراين به او ياري مي دهد تا ترديدهايي را که ممکن است درباره حاصل اقدامش به خود راه دهد ، از خود براند."  (7)

به طور اختصار مي توان مشخصه هاي يک اسطوره را در اين موراد خلاصه کرد :
- ماندگاري ،
-تقدس و معنا ،
-حضور پنهان و زير جلدي ،
-وجود کارکردها و خصايص اجتماعي،
-تغيير و دگرديسي ،
-الگو و نمونه بودن.

www.astaaaneh.blogfa.com

 

 

 

 

 

 

با  مولانا

سال ها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم ؟

از کجا آمده ام ؟ آمدنم بهر چه بود ؟
به کجا می روم آخر ؟ ننمایی وطنم.

مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
با چه بود است مراد وی از این ساختم.

مرغ ملکوتم نیم از عالم خاک
دو سه روزی قفسی از بدنم ساخته ام


دلبرا بنده نوازیت چه آموخت بگو:

لعل سيراب به خون تشنه لب يار من است

وز پی ديدن او دادن جان کار من است


شرم از آن چشم سيه بادش و مژگان دراز

هر که دل بردن او ديد و در انکار من است


ساروان رخت به دروازه مبر کان سر کو

شاهراهيست که منزلگه دلدار من است


بنده طالع خويشم که در اين قحط وفا

عشق آن لولی سرمست خريدار من است


طبله عطر گل و زلف عبيرافشانش

فيض يک شمه ز بوی خوش عطار من است


باغبان همچو نسيمم ز در خويش مران

کب گلزار تو از اشک چو گلنار من است


شربت قند و گلاب از لب يارم فرمود

نرگس او که طبيب دل بيمار من است


آن که در طرز غزل نکته به حافظ آموخت

يار شيرين سخن نادره گفتار من است

مکتب فمنیسم

 

در سال 1776 میلادی هنگامیکه جان آدامز به ریاست جمهوری ایلات متحد آمریکا برگزیده شد، همسرش ابیگل آدامز خطاب به او نوشت: "من مایلم شما، خانمها را از یاد نبرید و بیشتر از پیشینیانِ خود نسبت به آنها همراه و سخاوتمند باشید ... فراموش نکنید که همة مردان اگر میتوانستند مستبد بودند."
بنظر میاید این جملة ابیگل آدامز که "همة مردان اگر میتوانستند، مستبد بودند." باور عمومی زنان مبارزی است که از حدود قرن هجدهم به بعد - و حتّْا پیش از آن - برای دفاع از حقوق زنان تلاش کردند. شاید همین باور عمومی است که باعث شده جنبشهای زنان تقریباً همواره با دشمنی مواجه گردند؛ چراکه در بیشتر جوامع - حتّا جوامع غربی - سلطه با مردان است.
"
سلطة مردان" - یا آنگونه که ابیگل آدامز توصیف میکند "استبداد مردان" - همان واژة آشنای "پدرسالاری" است و "پدرسالاری" همان است که زنان شدیداً به آن اعتراض و از آن تنفر دارند. امّا سؤالی که همواره مطرح است اینکه چرا هیچ جامعه ای یافت نمیشود که در آن زنان قدرت بیشتری از مردان داشته باشند؟ چرا باید زنان - آنگونه که سیمون دوبوار مینویسد- "جنس دوم" باشند؟ چرا باید مردان در فعالیتهای تعیین کننده شرکت کنند و زنان در خانه به امور - به زعم بسیاری - کم اهمیت تر بپردازند؟
پاسخ، ظاهراً بسیار ساده است: چون "زنان"، کودکان را به دنیا میاورند. از آنجا که مادر - و نه پدر - کودک را به دنیا میاورد و تغذیه میکند و از آنجا که کودک انسان، بی پناه و نیازمند مراقبت طولانی است، وابستگی زیادی به مادر پیدا میکند و همین وابستگی باعث میشود زن در خانه مشغول شود و امکان فعالیت آزاد خارج از خانه را نداشته باشد؛ خصوصاً اینکه پیش از این تا مدتها، زنان قهراً "مادران پی درپی" بودند: قانون طبیعت حکم میکرد که زنان تا آنجا که میتوانستند و ساختار زیستیشان اجازه میداد، بچه بیاورند و طبیعت هم تا جایی که میتوانست آنها را بستاند (مرحلة نخست در تئوری گذار جمعیتی فرانک ننتشاین).
باین ترتیب زنان در خوشبینانه ترین تفاسیر "نگهدارنده"ی دنیا بودند؛ درحالیکه مردان "پیش برنده"ی تاریخ. زنان در این تفاسیر - البته بسیار خوشبینانه - موجودات ایستایی بودند که وضع موجود را حفظ میکردند؛ در حالیکه مردان جهت و سمت و سوی جامعه و تاریخ را معین میکردند: مردان موجودات انسانی پویا بودند.
مردان، غالباً "تغییر تاریخ" را از طریق کار و فعالیت در خارج از خانه - به تعبیر دیروزی تر "جامعه" - انجام میدادند و این تفاوت، میان زنان و مردان پس از عصر صنعتی افزایش یافت: در "دوران پیش- صنعتی" فعالیت خانگی و فعالیت تولیدی هم ارز همدیگر بودند: تولید اقتصادی در خانه یا در نزدیکی آن و با همکاری همة اعضای خانواده صورت میگرفت - پدر، مادر و فرزندان. پس زن نیز تا حدی صاحب نفوذ بود و تفاوتها بیشتر در کنار گذاشتن زنها از سیاست و امور نظامی و جنگ دیده میشد. امّا با ورود ماشین و پیدایش کارخانه ها در عصر صنعتی اندک اندک و به تدریج فرد از خانواده جدا شد؛ به این معنا که واحد فعّال، فرد بود و نه خانواده: کارخانه ها افراد را استخدام میکردند، نه خانواده ها را. ضمن اینکه زنان شاغل کم تعداد نیز بیشتر به عنوان کارگر "خانگی" و مستخدم بکار گرفته میشدند و عدة کم شمار دیگری نیز - که عموماً مجرد و جوان بودند - در کارخانه ها کار میکردند؛ دستمزد همین عدّه را نیز اغلب برای اولیاءشان میفرستادند.
امّا با شروع جنگ جهانگیر اوّل و طی سالهای جنگ و عزیمت مردان به جبهه ها، زنان کارخانه ها را اداره کردند و همین اندک اندک باعث ورود زنان به دنیای تولید شد، تا جاییکه امروزه آمار نشان از اشتغال عدة زیادی از زنان دارد. امّا همین زنان شاغل هم - در مقایسه با مردان - بسیار کمتر به مناصب و رده های بالای کاری میرسند. چراکه زنان وارد عرصه ای میشوند که چندان "زنانه" نیست و برعکس "مردانه" است؛ زیرا به هر حال، عرصة تولید و فعالیت اقتصادی و سیاستگذاری در طی قرون گذشته همواره در انحصار مردان بوده است. پس چه بسا زنان هنگام ورود به این عرصه - همانطور که فردی بیگانه وارد سرزمینی جدید با فرهنگی متفاوت میشود - دچار "ضربة فرهنگی" شوند. سرزمین تولید و فعالیت اقتصادی، به لحاظ تاریخی "مردانه" است و ارزشها و هنجارها و باورهای خاص خودش را دارد؛ یکی از این باورها، اعتقاد به نقش سنتی زن به عنوان مادر است: مادر، مسؤول تربیت کودک است و نه پدر. وجود همین عناصر "فرهنگی" در سرزمین تولید باعث میشود که زنان به رده های بالا نرسند یا در غیر اینصورت در بسیاری موارد فکر بچه دارشدن را از ذهن خود بیرون کنند.
از سوی دیگر همین تفاوتهای "فرهنگی" باعث شد، زنان دستمزد کمتری نیز از همقطاران مرد دریافت کنند. درحالیکه همین زنان شاغل مجبور به ادارة خانه نیز بودند؛ در شرایطی که ادارة امور خانه یا به تعبیر دیگر کارِ خانگی "کار" محسوب نمیشد. به عبارت دیگر پس از جدایی "کار اقتصادی" از "کارِ خانگی" در عصر صنعتی رفته رفته فعالیت تولیدی در کارخانه مفهومِ مطلق "کار" را به خود اختصاص داد و توجه به "کار خانگی" از بین رفت. در حالیکه طبق برآوردها، کار بدون مزد خانه، بین یک چهارم تا نیمی از ثروت ایجاد شده در کشورهای صنعتی را دربرمیگیرد.
همین پیش زمینة تاریخی بنای تحلیلهای زنان مبارز با رویکرد مارکسیستی (فمنیستهای مارکسیست) قرار گرفت. در نظر آنها باید تغییرات و اصلاحاتی در تحلیل مارکسیستی صورت بگیرد: باید سرمایه داری به عنوان نظام "پدرسالارانه" (به معنایی که در ابتای نوشته آمد) تحلیل شود. چرا که زن به طور مضاعف مورد استثمار قرار میگیرد: از یک سو به عنوان "کارگر" از طرف "سرمایه دار" و از سوی دیگر به عنوان "زن" از طرف "مرد". باین ترتیب کار بدون مزد در خانه، به تولید و سود سرمایه داری کمک میکند.
پدید آمدن انقلابها و استقلال طلبیها که هدفشان عدالت جویی و رفع تبعیض بود، باعث روشنگری و پیدایش جنبشهای زنان در فرانسه و آمریکا و انگلستان شد. اولین نهادهای انسجام یافتة مبارزه در فرانسة پس از انقلاب (دهة 1790) و با الهام از دستاوردهای انقلاب شکل گرفتند. سپس در آمریکا و همزمان با جنبش به نفع سیاهان و بر ضدّ بردگی و نیز با الهام از "اعلامیة استقلال" مبارزات محدودی شکل گرفت و دست آخر در انگلستان و در نیمة دوم قرن نوزدهم با بدست آوردن حق رأی کامل برای زنان به نتیجه رسید. مبارزات تا مدتها مسکوت ماند تا اینکه در اواخر دهة 1960میلادی، جنبشها دوباره احیاء شدند و تا امروز ادامه پیدا کردند و از همه مهمتر اینکه نتایج عملی به دست آوردند و نیز به کشورهای دیگر و از آن جمله کشورهای توسعه نیافته تعمیم یافتند.

فمنیسم یک نظریه و یک جنبش است که بر طبق آن زن و مرد باید از لحاظ سیاسی اقتصادی و اجتماعی برابر باشن

این تعریف اصل مشترک تمام شاخه های مختلف فمنیسم محسوب می شود و از آن به عنوان هسته ی فمنیسم و هسنه ی تئوریک فمنیسم نام می برند. باید توجه کرد که این تئوری بر تفاوت ها یا شباهت های بین زن و مرد صحه نمی گذارد و همچنین جهت کنار گذاشتن جنس مذکر یا تنها پیشرفت اهداف جنس مونث به کار گرفته نمی شود. بر خلاف اکثر شاخه های خود.

دلایل باور شما به فمنیسم و راه کار های شما برای به واقعیت نشاندن آن , عوامل به وجود آمدن بحث و جدل در جنبش فمنیسم می شوند.

ممکن است شما با آنچه هسته ی فمنیسم نامیده شد موافق باشید اما خود را نتوانید هیچ یک از شاخه های آن را مناسب خود بیابید. این موضوعیست عام و رایج. شما می توانید باور داشته باشید به مساوات زن و مرد در عرصه های سیاسی , اقتصادی و اجتماعی و عقاید خود را بسته به اینکه چگونه می خواهید آن را جامه ی عمل بپوشانید هم حفظ کنید. در این حالت شما می توانید خود را یک فمنیست - به طور کلی - محسوب کنید.

[Amazon Feminism]

فمنیسم آمازونی وقف شده به تصویر زنان قهرمان در اساطیر یونانی آن طور که در هنر و ادبیات , ساختمان بدن و شاهکار های زنان ورزش کار , آداب و رسوم و ارزش های جنسی بیان شده است.

فمنیسم آمازونی تمرکز می کند بر تساوی جسمی و فیزیکی و مخالف است با تبعیض علیه زنان به دلیل تاثیرپذیر بودن یا ضعیف بودن آنها. فمنیسم آمازونی رد می کند هر نظری مبنی بر اینکه خصوصیات مشخصی ذاتا زنانه یا مردانه هستند و مدافع نوعی دید قهرمانانه به زن و حس زنانگیست.

به عنوان مثال یک فمنیست آمازونی در جدل است با مردانه بودن مشاغلی چون آتش نشانی و کار ساخت و ساز. هرکس صرف نظر از جنسیتش باید مختار باشد به انتخاب شغل خود . آن زن ها و مرد هایی که آمادگی چنین شغل هایی دارند باید بتوانند در آنها مشغول شوند. بر این اساس فمنیست های آمازونی معتقدند که زن ها به اندازه ی مردها توانایی فیزیکی دارند.

[Cultural Feminism]

بر اساس این تئوری تفاوت های اصولی و ذاتی شخصیتی بین زن و مرد وجود دارد. وجه تفاوت های زن ها استثنایی و ويژه است و باید به خوبی دانسته و تجلیل شوند. این شاخه از فمنیسم حمایت می کند از این نظریه که تفاوت های بيولوژيکى و زیست شناختی بین زن و مرد وجود دارد . برای مثال زن ها مهربان تر و لطیف تر هستند از مردان. که ختم می شود به این دیدگاه که اگر زنان جهان را در سلطه ی خود داشتند جنگی اتفاق نمی افتاد. فمنیسم فرهنگی نظریه ایست که می خواهد با شناساندن طبیعت و کیفیت خاص زنان , کار آزمودگی زنان و روش های زنان با تبعیض های جنسی مخالفت کند. غالبا با این باور که راه و روش زنان معمولا بهترین راه است.

[EcoFeminism]

نظریه ایست با این مضمون که فلسفه های مرد سالاری مضرند برای زن ها , کودکان و تمام چیز های زنده ی دیگرو اینکه همین رابطه وجود دارد بین رفتار جامعه با محیط زیست و حیوانات. در راستای مقابله با مرد سالاری فمنیست های بومی معتقدند که همچنین مبارزه می کنند با نابودی و به تاراج بردن طبیعت. آنها احساس می کنند فلسفه ی مرد سالاری نیاز به چیره شدن و مسلط شدن بر زنان یاغی و طبیعت رام نشده را پر رنگ و پر اهمیت تر می کند.

فمنیسم بومی معتقد است جامعه ی مرد سالار فعلی امری نسبتا نو ظهور است که در حدود پنج هزار سال اخیر رشد کرده. و اولین جوامع مادر سالار بوده اند. در جوامع مادر سالار زنان در راس و مرکز توجه جامعه بودند و مردم به پرستش الهه ها و خدایان مونث می پرداختند. از جوامع مادر سالار به بهشت فمنیست ها یاد می شود.

[Feminazi]

این عبارت توسط راش لیمبا گوینده ی رادیو و تلوزیون مطرح شد. یک فمینازی توسط ضد فمینست ها چنین تعریف می شود : به فمینستی گویند که سعی دارد تا آنجا که می تواند سقط جنین به عمل آورد. از این رو از عبارت نازی در این اصطلاح استفاده شده است. لیمبا فمنیست ها را کسانی می دید که سعی در نا بود کردن نوع خاصی از انسان ها را دارند.

[Individualist or Libertarian Feminism]

فمنیسم فردگرا بر پایه ی فلسفه ی اصالت فرد یا آزادی فردی بنا شده است. تمرکز ابتدایی و اساسی به روی خود مختاری , حقوق , آزادی , استقلال و تفاوت های شخصی و انفرادیست. فمنیسم فردگرا به طور کلی جنس مذکر را نیز در بر می گیرد و متمرکز است بر مرزهایی که زن و مرد به دلیل جنسیت خود با آن مواجه می شوند.

[Material Feminism]

جنبشیست در قرن نوزدهم که سعی در آزاد کردن زن ها داشت با بهبود دادن وضع جسمانی آنها. این جنبش سعی داشت بار مسئولیت را که به عناوین مختلف چون کار منزل , آشپزی و دیگر فعالیت های خانگی سنتی

بر دوش زنان سنگینی می کرد کم یا حذف کند.

[Moderate Feminism]

این شاخه ی فمنیسم بیشتر توسط زنان جوان یا آنهایی که به طور مستقیم مورد تبعیض قرار نگرفته اند مورد توجه قرار گرفت. آنها نیاز به تقلای بیشتر را زیر سوال بردند و معتقدند فمنیسم , دیگر مناسب رشد و ترقی نیست. آنها فمنیست بودن را خجالت آور قضاوت می کنند. گفته می شود این گروه باور ها و عقاید فمنیسم را قبول دارند اما از قرار گرفتن زیر عنوان فمنیست جا خالی می کنند.

[N.O.W feminism or Gender Feminism]

National Organization for Women

بر اساس این تئوری برای رسیدن به مساوات زن و مرد , باید برخی مزایای به خصوص به زن ها واگذار شود و مرد ها نباید موضوع دعوی در این فمنیسم باشند. به عنوان مثال دادن حق ورود زن ها به مدارس تماما مردانه.

[Pop Feminism]

این شاخه ی فمنیسم معمولا با کلیت فمنیسم توسط عموم اشتباه می شود : تفکر بی اصالت متنفر از جنس مذکر. هیچ دلیل و سندی مبنی بر وجود چنین فمنیسمی - جز در اذهان عمومی – در دست نیست. مطمئنا زنانی وجود دارند که از مرد ها متنفرند و مردهایی وجود دارند که فنیست هستند. اما اگر چنین فمنیسمی وجود داشته باشد پاپ فمنیسم نام می گیرد. و این فمنیسمی خواهد بود که مرد ها را تا پایین ترین درجه نزول می دهد و زن ها را از هر لحاظ برتری می بخشد.

[Radical Feminism]

فمنیسم افراطی محل پرورش و برخاستن بسیاری از طرز تفکرها و اندیشه های فمنیسم است. فمنیسم رادیکال پیش رو و طلایه دار فمنیسم بود در بازه ی زمانی 1967 تا 1975. هم اکنون مانند گذشته به طور جهانی پذیرفته شده نیست و عبارت فمنیسم خالی را یدک نمی کشد.

فمنیسم رادیکال افسردگی زنان و ظلم وارد بر آنها را اساسی ترین گونه ی استبداد می داند. نوعی از استبداد که مرز های قومی و فرهنگی و اقتصادی را درمی نوردد . قصد و نیت این جنبش یک تغییر اجتماعی و انقلابی است.

آنها می پرسند چرا زنان باید یک سری از قوانین را به دلیل ساختمان زیست شناختی خود قبول کنند و همچنین مردان چرا بر اساس ساختمان فیزیکی خود مجموعه ای از قوانین خاص خود را داشته باشند؟ آنها سعی دارند خطی رسم کنند بین رفتار حساب شده ی بيولوژيکى و رفتار حساب شده ی فرهنگی به منظور آزاد سازی هم زن و هم مرد از قوانین محدود کننده سنتی تا حد ممکن.

[Separatists]

جداگرایان اشتبها به کررات به عنوان لزبین ها نامیده و مجسم می شوند. اینها فمنیست هایی هستند که حمایت می کنند از ایده ی جدایی از مرد ها. بعضی وقت ها برای همیشه و بعضی وقت ها برای بازه ی زمانی محدود. زنانی که رویداد ها ی زنانه را سازمان دهی می کنند با این نام خوانده می شوند.

ایده ی اصلی این است که جداسازی زن و مرد – به تمامی معانی – این امکان را به زنان می دهد که خود را با یک مفهوم متفاوت و در زمینه ای متفاوت بیابند. خیلی از فمنیست ها – جدایی گرا یا غیر آن – معتقدند این اولین گام برای رشد فردی زنان است. هرچند آنها لزوما جدا سازی همیشگی را تایید نمی کنند.

این غلط خواهد بود که تمام لزبین ها را جدایی خواه تصور کنیم. این درست است که آنها درگیر رابطه با جنس مذکر به منظور لذت جنسی نمی شوند با این حال این تصور اشتباه است که آنها از تمامی روابط خود با مردها اجتناب می کنند..

مهدی اخوان ثالث / م . امید

مهدی اخوان ثالث دراسفند سال 1307در مشهد چشم به جهان گشود. از کودکی به موسیقی علا قه داشت ولی به خاطر جلب رضایت پدرش وارد هنرستان مشهد شد و در رشته آهنگری تحصیلات خود را به اتمام رساند. مدت بسیار کوتاهی یه کار چاقو سازی پرداخت ولی در همان سال کارش را رها کرد و به عنوان معلم در لویزان تهران استخدام شد.

در سال 1329  با دختر عمویش ایران ازدواج کرد. حاصل این ازدواج پایدار سه دختر به نامهای لاله ، لولی ، تنسگل و سه پسر توس ، زردشت و مزدک علی  بود.

پس از کودتای 28 مرداد و فروپاشی دولت دکتر محمد مصدق به خاطر فعالیت های سیاسی به زندان افتاد و در هنگام تولد دخترش لاله محبوس بود.

از سال 1343 برای کار در تلویزیون به آبادان رفت و تا سال 1353 در آنجا به تدریس ادبیات پرداخت سپس به تهران بلزگشت و در تلویزیون ملی ایران به کار پرداخت.

در سال های بعد از انقلاب به کانون نویسندگان ایران پیوست .

پس از انقلاب اسلامی یه سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی (انتشارات فرانکلین) رفت  تا سال 1360 که مجبور به بلزنشستگی  از فعالیت های دولتی خود شد، البته  بدون حقوق و این دوران تا آخر عمر او ادامه یافت.

در سال 1369 برای اولین و آخرین بار به دعوت خانه فرهنگ آلمان به اروپا مسافرت کرد. در طول این سفر در چندین کشور (انگلیس   دانمارک ، سوةد، نروژ و فرانسه )   شبهای شعر برگزار کرد.

دو ماه پس از بازگشت به ایران، ساعت  10و نیم شب یکشمبه 4 شهریور در بیمارستان مهر تهران چشم از جهان فرو بست و در توس در جوار آرامگاه فردوسی به خاک سپرده شد.

شعر اخوان

اخوان کار شعر را از سالهای 1330 آغاز کرد اما ابتدا پس از انتشار زمستان به جمع نامداران ادبیات فارسی پیوست و به عنوان یکی از پیروان برجسته نیما یوشیج شناخته شد .

شیوه اخوان در سرایش شعر به شیوه حماسه سرایی فردوسی شباهت دارد. او موضوعات شعرش را با دقت کامل انتخاب  نموده و در بیان این موضوعات از زیان استعاره استفاده می کند.

مكتب رئاليسم و تعليم و تربيت

رئاليسم يعني واقعيت گرايي و براي اشياي خارج از ذهن در پيرامون انسان اصالت قائل شدن و براي  وجود آنها مجرد از ذهن و فكر استقلال قائل شدن و يا به تعبيري آنها را مستقل از ذهن دانستن. آنچه خارج از دهن انسان است اصليت و مجوعة پديده هاي طبيعي قبل از انسان است. اين فلسفه در دو اصل خلاصه مي شود :

الف) اصل استقلال يا ناپيوستگي جهان و انسان : جهان خارج مستقل از انسان وجود دارد.

ب) اصل قابليت شناسايي : به اين معني كه جهان و آنچه در آن است قابليت شناسايي دارد و انسان مي تواند آنرا بشناسد. اينها معتقدند كه واقعيت جنبة مادي دارد و صرفاً از راه حواس انسان قابل شناسايي است.

ان في خلق السموات و الارض و اختلاف الليل و النهار بآيات لاوالباب

ادامه نوشته

پان ته آ و آبراداتاس

پان ته آ و آبراداتاس

 

پان ته آ زنی بود شوشی که مادی ها با خیمه ممتاز برای کوروش گذارده بود .وی از حیث زیبایی همتا نداشت و همسرش آبراداتس بود که شاه آشور او را به سفارت نزد پادشاه باختر فرستاده بود تا عهدنامه ای منعقد سازد.کوروش چون دید شوهر زن غایب است اور ا به دوست صمیمی و مادی خود یعنی آراسپ سپرد تا موقع بازگشت شوهر پان ته آ  این زن را حفظ کند.آراسپ قبول کرد اما درباره زیبایی این زن نزد کوروش سخن ها گفت.کوروش حاضر نشد زن را ببیند و چنین گفت: می ترسم فریفته زیبایی او گشته و زن را به شوهرش پس ندهم.آراسپ مسئول نگهداری این زن شد اما بعد مدتی عاشق شده و نتوانست خودداری کند و به زن تکلیف کرد تا به او دست دهد.پان ته آ چون شوهر خود را دوست می داشت این تکلیف را رد کرد.آراسپ اصرار می کرد و زن دوری.بالاخره پان ته آ با تهدید آراسپ مواجه شد و با وجود آنکه قصد نداشت با گفتن این ماجرا به کوروش میان این دو دوست را به هم بزند ولی کسی را فرستاده و کوروش را باخبر کرد.کوروش ,ارته باذ را فرستاد تا آراسپ را ملامت نماید.آراسپ که فهمید کوروش از این قضیه مطلع شده ترسید و پشیمان شد.کوروش چون اندوه آراسپ را دید از تقصیر وی بگذشت.پان ته آ چون خبر رفتن آراسپ را به لیدیه شنید نزد کوروش رفته و گفت که وقتی شوهرم بیاید خواهی دید که برای تو صمیمی تر از آراسپ خواهد بود.کوروش پذیرفت تا رسولی فرستاد وخواستار بازگشت آبراداتاس شد.چون آبراداتاس رمز زن خود را شناخت با دو هزار سپاهی نزد کوروش آمد.چون رسید کوروش امر کرد وی را به خیمه پان ته آ برند.شور و شعف زن و شوهر را حد نبود.پان ته آ از نجابت,خودداری و عطوفت کوروش نزدشوهرش صحبت کرد و از آبراداتاس خواست نسبت به کوروش همان حسیات را بپرورد که کوروش نسبت به او پرورد.آبراداتاس در ساخت ارابه داس دار به کوروش کمک کرد.ارابه آبراداتاس دارای چهار مال بند و هشت اسب بسته بود.کم کم عازم نبرد بود که پان ته آ آمد.کلاه خودی از طلا-بازوبند و یاره هایی از همان فلز –قبایی ارغوانی که از پایین چین می خورد و یک پر کلاه لعل فام به همسرش تقدیم کرد.آبراداتاس در حیرت شد .پان ته آ اسلحه را به دست خود بر تن شوهرش پوشید در حالیکه سعی می کرد اشک هایش را پنهان کند.چون آبراداتاس خواست سوار اسب شود پان ته آ گفت:اگر زنانی هستند که شوهرشان را بیش از خودشان دوست دارند من گمان می کنم که یکی از آنها باشم.در ادامه حرف هایش گفت:وقتی که من اسیر و از آن کوروش شدم نه فقط او نخواست مرا برده خود بداند یا مرا با شرایط شرم آوری آزاد کند بلکه مرا برای تو حفظ کرد مثل اینکه زن برادر او باشم.چون آراسپ رفت, من به کوروش وعده دادم که اگر اجازه دهد تو را بخواهم تا بیایی و برای او متحدی با وفاتر و مفید تر از آراسپ باشی.آبراداتاس چون اینها را شنید دست بر سر همسرش گذاشت و رو به آسمان کرده, گفت:خدایا چنان کن من شوهری باشم لایق پان ته آ و دوستی درخور کوروش که با ما مردانه رفتار کرد.پس سوار شد و ارابه ران در را بست.پان ته آ که دیگر نمی توانس شوهرش را ببوسد چند با ارابه را بوسید .ارابه کم کم دور شد و پان ته آ ازعقب آن به راه افتاد.آبراداتاس فریاد می زد:پان ته آ دل قوی دار.خواجه سرایان و زنان پان ته آ را به چادر بردند.عاقبت آبراداتاس در نبرد با مصری ها کشته شد .به کوروش خبر مرگ این مرد بزرگ را داده و اعلام کردن همسرش جسد او را یافته و به کنار رود پاکتول برده و خدمه ها مشغول کندن قبر هستند.کوروش دست بر ران خود زد و با هزار سوار به محل مزبور رفت.پان ته آ روی خاک نشسته و سر آبراداتاس  را روی زانو گرفته و بهترین لباس شوهرش را بر جسد پوشانده بود و اشک می ریخت.کوروش چون رسید و جسد را دید گفت:افسوس ای دوست خوب و با وفا ما را گذاشتی و درگذشتی.پس دست مرده را گرفت اما این دست در دست کوروش بماند زیرا یک مصری آن را تبر از بدن جدا کرده بود.پان ته آ دست را از کوروش گرفته ,بوسید و به ساعد چسباند.کوروش بی اندازه متاسف بود و آنجا را ترک کرد در حالیکه یارانش بهترین زینت ها را برای جسد آورده بودند.پان ته آ خواجه ها را به این بهانه که می خواهد تنها برای شوهرش زاری کند دور کرد.فقط دایه اش را نگاه داشت و به او گفت:پس از اینکه من مردم جسد من و شوهرم را در یک قالی بپوش .دایه هر چه کرد نتوانست او را از خودکشی بازدارد.پان ته آ خنجری که با خود داشت را بر کشید و ضربتی به خود زد و سر بر سینه شوهرش گذاشته و جان تسلیم کرد.خواجه های پان ته آ چون مطلع شدند هر سه خنجر ها را کشیده و انتحار کردند.چون کوروش مطلع شد مراسم دفن باشکوهی برای آن زن و شهر به عمل آورد و مقبره وسیعی برای آنان ساخت.گویند این مقبره هنوز پابرجاست و بر ستونی نام این زن و شوهر به زبان سریانی حک شده.بر روی کتیبه نوشته:حاملین عصای سلطنت.

بوستان پیامبر(جبران خلیل جبران)(قسمت دوم)

و او به ملوانانش نگاه کرد و گفت:

-و من برای آنها چه به ارمغان آورده ام؟

من در سرزمینی دور، صیادی بیش نبودم و احتمالا پیکان های طلایی را که آنها به من سپرده بودند ،تسلیم کردم و هیچ تحفه ای هم برایشان نیاوردم.به بیراهه رفتم و شاید مانند عقابی هستم با بال زخمی و آنها انتظار مرا می کشند که به زمین افتم. و شاید هم نوک پیکان ها در دستان کسانی افتاد که برای تهییه ی نان و شراب به آن نیاز داشتند.

من نمیدانم در کجای آسمان پرواز می کنند،همین قدر می دانم که راهشان را در آسمان می یابند.

با این حال ، دست عشق هنوز بر سر من است و شما ملوانان من ،همچنان در رویای من برانید و بدانید که خاموش نیستم.من هنگامی که دست طبیعت ، حنجره ام را می فشارد ، فریاد خواهم زد و زمانی که زبانم در شعله ها میسوزد ندا در خواهم داد.

و آنها از این گفته ی او ، قلبشان فشرد و یکی از آن میان گفت:

قربان ، آنچه را که هست ، به ما بیاموزید. شاید چون خون شما در رگ های ما جاری است و دم ما از رایحه ی شماست ، همه را درک کنیم.

سپس او با صدایی مصمم پاسخ داد:

مرا به جزیره ی زادگاهم آورده اید تا مدرس باشم؟هنوز هم فرزانگی مرا به بند نکشیده است.هنوز جوانتر از آن هستم و هنوز بی تجربه تر از آن هستم که به جای بیرون ، به درون بپردازم.درونی که همواره ژرف ترین لایه هایش را آشکار می سازد.

-بگذارید فرزانگان در اندک خاک رس یا گل آلاله ، آنرا جستجو کنند.

من هنوز یک آوازه خوانم.هنوز باید زمین را آواز کنم.هنوز باید رویای گمشده ی شما را که روز را بین خواب و خواب ،طی میکند ، آواز کنم.اما باید به دریا نیز خیره شوم.

و اکنون دیگر کشتی به بندرگاه رسید.او قدم به جزیره بگذاشت و بار دیگر در میان مردمش ایستاد.چنان فریادی از دلها یشان برخاست که تنها به خانه بازگشتنش را در درونش تکان داد.

و آنها در انتظار سخنان او نشستند.اما او آنها را اجابت نکرد.زیرا هنوز غم خاطرات ایام را به دوش می کشید و با خود فکر کرد:

-آیا گفتم که باید آواز بخوانم؟خیر،فقط می توانم دهانم را باز کنم تا صدای زندگی را از درونم بیرون بکشانم و آن را برای لذت و حمایت به باد بسپارم.

آنگاه "کریما" ، همانی که در کودکی در باغچه ی مادرش با او همبازی بود گفت:

-دوازده سال چهره ات را از ما مخفی کردی و دوازده سال تشنه ی شنیدن صدایت بودیم.

و او با اشتیاقی بیکران به او نگاه کرد.زیرا او کسی بود که وقتی فرشته ی مرگ بر جان مادرش سایه افکند ، چشمانش را بسته بود.

او پاسخ داد و گفت:

-دوازده سال؟گفتی دوازده سال؟من نه زمان را با ستارگان میزان کردم و نه ژرفای وابسته به صدای آن را پیمودم.بخاطر عشق.زیرا هنگامی که عشق بیمار است ، اندازه گیری زمان و صدای زمان نیز کوفته و فرسوده است.

لحظه هایی وجود دارد که قرن ها جدایی را در خود جای داده است.زیرا جدایی چیزی نیست جز از پای درآوردن فکر و شاید ما از هم جدا نبوده ایم............

   ادامه دارد...........

 

حمید مصدق(منظومه ی آبی خاکستری سیاه)

 

    

با من اكنون چه نشستنها، خاموشيها،

با تو اكنون چه فراموشيهاست .

 

چه كسي مي خواهد

من و تو ما نشويم

خانه اش ويران باد !

 

من اگر ما نشوم، تنهايم

تو اگر ما نشوي،

- خويشتني

از كجا كه من و تو

شور يكپارچگي را در شرق

باز بر پا نكنيم

 

از كجا كه من و تو

مشت رسوايان را وا نكنيم .

 

من اگر برخيزم

تو اگر برخيزي

همه بر مي خيزند

 

من اگر بنشينم

تو اگر بنشيني

چه كسي برخيزد ؟

چه كسي با دشمن بستيزد ؟

چه كسي

پنجه در پنجه هر دشمن دون

- آويزد

*****

دشتها نام تو را مي گويند .

كوهها شعر مرا مي خوانند .

 

كوه بايد شد و ماند،

رود بايد شد و رفت،

دشت بايد شد و خواند .

 

در من اين جلوه اندوه ز چيست ؟

در تو اين قصه پرهيز - كه چه ؟

در من اين شعله عصيان نياز،

در تو دمسردي پاييز - كه چه ؟

 

حرف را بايد زد !

درد را بايد گفت !

سخن از مهر من و جور تو نيست .

سخن از

متلاشي شدن دوستي است ،

و عبث بودن پندار سرور آور مهر

...

*****

سينه ام آينه اي ست،

با غباري از غم .

تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار .

...

من چه مي گويم،آه ...

با تو اكنون چه فراموشيها؛

با من اكنون چه نشستنها، خاموشيهاست .

 

تو مپندار كه خاموشي من،

هست برهان فراموشي من .

 

من اگر برخيزم

تو اگر برخيزي

همه برمي خيزند

همسفر با حمید مصدق

 

حمید مصدق به سال 1318 در شهرستان شهر رضا به دنیا آمد و پس ازطی دوره ابتدایی و متوسطه وارد دانشکده حقوق و اقتصاد تهران شد و با اخذ مدرک لیسانس در سال 1348 در موسسه اقتصادی به عنوان محقق کار مشغول شد . در سال 1350 پس از گذراندن دوره فوق لیسانس در دانشکده حقوق دانشگاه تهران به عضویت هئیت علمی دانشگاه درآمد و به عنوان استادیار به تدریس پرداخت . حمید مصدق از سال 1353 عضو کانون وکلای دادگستری تهران بود و در کنار شغل وکالت و تدریس به سرودن شعر و انتشار مجموعه های شعری خود اشتغال یافت . وی درسال 1377 فوت نمود . تحصیلات رسمی و حرفه ای : حمید مصدق آموزش دبستان و دبیرستانی را در شهرضا و اصفهان به پایان برد . در سال 1338 به تهران آمد و رشته ی بازرگانی موسسه ی علوم و اداری و بازرگانی را به پایان برد سپس در دانشگاه به کار پرداخت و ضمن کار به تحصیل خود ادامه داد و از ذانشکده ی حقوق تهران موفق به دریافت لیسانس و سپس فوق لیسانس حقوق از دانشگاه ملی شد . مشاغل و سمتهای مورد تصدی : حمید مصدق پس از گذراندن لیسانس تا سال 1348 در موسسه اقتصادی به عنوان محقق کار کرد . از سال 1353 عضو کانون وکلای دادگستری تهران شد و به شغل وکالت اشتغال ورزید . فعالیتهای آموزشی : مصدق پس از گذراندن دوره ی فوق لیسانس ، به عضویت هیات علمی دانشگاه درآمد و به عنوان استادیار به تدریس پرداخت مراکزی که فرد از بانیان آن به شمار می آید : حمید مصدق به سال 1318 در شهرستان شهر رضا به دنیا آمد و پس ازطی دوره ابتدایی و متوسطه وارد دانشکده حقوق و اقتصاد تهران شد و با اخذ مدرک لیسانس در سال 1348 در موسسه اقتصادی به عنوان محقق کار مشغول شد . در سال 1350 پس از گذراندن دوره فوق لیسانس در دانشکده حقوق دانشگاه تهران به عضویت هئیت علمی دانشگاه درآمد و به عنوان استادیار به تدریس پرداخت . حمید مصدق از سال 1353 عضو کانون وکلای دادگستری تهران بود و در کنار شغل وکالت و تدریس به سرودن شعر و انتشار مجموعه های شعری خود اشتغال یافت . وی درسال 1377 فوت نمود . سایر فعالیتها و برنامه های روزمره : طبع شعرسرایی درمصدق زمانی شکل گرفت که او دربطن جامعه قرار گرفت و از درد و رنج مردم نگاشت . او در کنار شغل وکالت و تدریس در دانشگاه ، به کار سرودن شعر و انتشار مجموعه های شعری اشتغال یافت . آرا و گرایشهای خاص : خانم سیمین دانشور در مقدمه کتاب شعر مصدق نوشته است : «شعر مصدق خصلت سهل و ممتنع دارد یعنی در ظاهر بسیار ساده و روان به نظر می رسد و هر کس بخواند فکر می کند که این دریافت ها و احساس های خودش است که مصدق به نظم کشیده و عده ای تصور می کنند که آنها نیز می توانند به همان سادگی و روانی شعر بگویند ولی وقتی دست به قلم می برند ، در می یابند این گونه شعر سرودن کار چندان سهل وساده ای نیست . » شعر های « حمید مصدق » بیشتر طولانی و ویژگی او در سرودن منظومه بود .آثار: درفش کاویانی- آبی ، خاکستری ، سیاه- کاوه- رهگذار باد- دو منظومه- از جدایی تا 1357- سال های صبوری- تا رهایی- شیرسرخ- مقدمه ای بر روش تحقیق-

گفتم بهار؟!

خنده زد و گفت:"ای دریغ !دیگر بهار رفته نمی آید"

گفت:"اینجا پرنده نیست.اینجا گلی که باز کند لب به خنده نیست"

گفتم درون چشم تو دیگر...؟!

-"هرگز نشان ز باده ی مستی دهنده نیست"

-"اینجا به جز سکوت ٬سکوتی گزنده نیست"

 

نظر منتقدان و تنی چند از اهل قلم:

سيمين بهبهاني: مصدق اهداف انساني را با شعر ميآميخت

حميد مصدق بيگمان يكي از شاعران محبوب و سرشناس در ميان مردم ايران مخصوصاً در ميان دانشجويان است.
به گزارش خبرنگار سرويس فرهنگ و انديشه خبرگزاري كار ايران ايلنا، سيمين بهبهاني گفت: حميد مصدق سرودن شعر را از نوجواني شروع كرد و در زمان دانشجويي وقتي كه در دانشگاه حقوق تحصيل ميكرد, شعرش به مرحله پختگي رسيد، محبوبيت او از اين جهت است كه اهداف انساني را با شعر ميآميخت كه اين موضوع در شنونده دوگونه احساس ايجاد ميكرد.
وي در ادامه با اشاره به اين كه احساس لطيف عاشقانه و تصور آرمانهايي كه در جامعه تأثير گذار بود در شعر او آميخته شده بود گفت: حميد مصدق در ميان مردم طرفداران بسياري داشت و مجموعه "آبي، خاكستري، سياه" او كه در زمان دانشجويي سروده شده بود درواقع درميان تمام قشرها بر سرزبانها جاري بود
اين شاعرمعاصردر باره اين مجموعه مشهور مصدق گفت: او در اين مجموعه عشق و آرزوهاي يك زوج عاشق را بيان ميكند و در عين حال از موضوعاتي صحبت ميكند كه به سبب فرا گير بودن آن هنوز چند مصراع آن در بين مردم رايج است.
اين غزل سراي مطرح معاصر در ادامه به زبان خاص شعري مصدق اشاره كرد و گفت: زبان مصدق بسيار سادهروان است تا جايي كه هيچ واژهاي غير قابل فهم براي شنونده ندارد و با همين رواني, تلفيقي زيبا بين تصاوير و واژه هاي زيبا و لطيف ايجاد كرده است.
بهبهاني ردباره احساس شاعرانه در شعر هاي مصدق گفت: زبان شعري او چند بعدي نيست ولي شعر مصدق از عمق جانش ميجوشد تا احساس به او فرمان نمي داد هيچ شعري را روي كاغذ نميآورد.



علي باباچاهي: شعر مصدق فاصله چنداني با زيباييشناسي شعر كلاسيك ندارد


شعر حميد مصدق از نظر زيبا شناختي فاصله چنداني با شعر كلاسيك ايران ندارد.
به گزاش خبرنگار سرويس فرهنگ و ادب خبرگزاري كار ايران، ايلنا، علي باباچاهي گفت: اگر معتقد به نوعي تقسيمبندي در شعر امروز ايران باشيم و يكي را جريان پيشتاز و آوانگارد بناميم و ديگري را شعر رايج و متعارف شعر مصدق در قسمت دوم قرار ميگيرد. مراد از شعر رايج اين است كه شعر داراي زيبايي شناختي شناخته شدهاي است بدين معنا كه خواننده غير حرفهاي به راحتي ميتواند با اين شعر ارتباط برقرار كند.
شاعر مجموعه" منزل هاي دريايي بينشان است" در ادامه افزود: در واقع اين شعر ادامه وجه غير پيچيده شعر نيما است شعر او ساده, روان , موزون و غير پيچيده است. من اين نوع شعر را زير عنوان شعر رايج قرار ميدهم شعري مسطح غير موجزو ايضاحي . اين نوع شعر مفهومگراست و بيشتر متكي به عروض نيمايي است.
نويسنده كتاب" گزارههاي منفرد" در ادامه گفت: به اعتباري اگر وزن را از اين نوع شعر حذف كنيم با بيان و زبان منثور شاعرانهاي رو بهرو خواهيم شد كه از جذابيت رمانتيكي برخوردار است ولي هيچگونه امكان يا فرصتي را براي مشاركت خواننده در برخورد با متن شعر باقي نميگذارد. اين نوع شعر هيچ نكته ناگفتهاي را براي كشف خواننده باقي نميگذارد.
اين شاعر و منتقد معاصر در ادامه با بيان اين مطلب كه شعر مصدق پلي است بين شعر كلاسيك و شعر مدرن ايران گفت: من اين شعر را ضمن اين كه براي گروهي از مردم توصيه ميكنم اما درواقع اين شعر بستر نسبتاً مناسبي است كه ميتواند خواننده را با افقهاي شعر جديتر معاصر آشنا كند. از طرفي وجه سلبي اين نوع شعر را نبايد از چشم دور نگهداشت. بدين معنا كه خواننده غير حرفهاي را به نوعي خوانش بيدردسر معتاد ميكند.
مولف كتاب" عقل عذابم مي دهد" در ادامه خاطرنشان كرد: اين شعر ايجاد نوعي رابطه انتفاعي و رابطه آسان با خواننده ميكند و غالباً در عين حال فاقد انسجام و وحدت ارگانيگ و مركزيتگرايي شعر مدرن است.
وي در توضيح اين مطلب گفت: اين نوع از شعر رامن" نثر در وضعيت ديگر" نام دادم شعري كه در حال فرا روي از شعر مدرن است .
باباچاهي در پايان گفت: من ياد حميد مصدق را گرامي ميدارم و يادآور ميشوم ساعات زيادي را با احساس نهفته در شعرهاي او به سر بردهام

 

گوشه گیر و چهار پایان

زمانی در میان تپه های سرسبز زاهدی زندگی می کرد . روحش پاک بود و دلش عاری از آلودگی ها و تمام حیوانات آن سرزمین و تمام پرندگان آسمان دسته دسته پیش او می آمدند تا پای صحبت های او بنشینند با خوشحالی به او گوش سپردند و به او نزدیک تر شدند و تا آمدن شب نرفتند تا آن که او آنها را راهی کرد و ضمانت آنها را نزد باد و جنگل کرد.

یک شب که داشت درباره ی عشق حرف می زد٬روباهی سرش را بلند کرد و به او گفت:"تو با ما از عشق سخن می گویی ٬ به ما بگو که همسر خود تو کجاست؟"

و زاهد گفت:"من همسری ندارم."بعد فریاد بلندی از حیرت و شگفتی از میان چهارپایان و پرندگان برخاست و آنها از یکدیگر می پرسیدند:"چه طور می تواند با ما از عشق ورزیدن و همسرداری صحبت کند در حالی که خودش همسری ندارد؟"و آنها به آرامی و در حال دشنام او را تنها گذاشتند.

آن شب زاهد دمر روی زیراندازش دراز کشید و به تلخی گریست و دستانش را بر سینه اش می کوفت.

                                                                  جبران خلیل جبران

وضعیت ترانه ی امروز(www.taranesora.blogsky.com )

ترانه یکی از قالب‌های شعر فارسی است که امروز در میان نسل جوان طرفداران بسیاری یافته است. یکی از مسائلی که ترانه امروز با آن مواجه است، نداشتن طراوت و شادابی گذشته است. تعدادی از شاعران معتقدند که این طراوت نداشتن و وجود فضای یاس و ناامیدی تنها به ترانه اختصاص ندارد، بلکه سایر هنرهای ما هم شادابی ندارند و شرایط نامناسب زندگی را در این موضوع دخیل می‌دانند. بعضی هم می‌گویند، ترانه‌های امروز از نظر شعری در سطح بسیار نازلی هستند و به مفهوم در آن‌ها توجهی نمی‌شود.

خبرنگار بخش ادب خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، دیدگاه تعدادی از شاعران را در این‌باره جویا شد

 


نگرانی از آینده و انعکاس آن در ترانه

علیرضا طبایی با تقسیم ترانه به دو دسته توضیح ‌داد: یک دسته آن‌هایی هستند که در ایران سروده نشده‌اند که این‌ها هرچند باری از اندوه دارند، ولی بیش‌تر در یک تم هیجان‌آور هستند؛ زمینه این نوع ترانه‌ها از نظر موسیقی زمینه‌ای است که مخاطبان را به وجد می آورد، ولی از نظر کیفیت، این ترانه‌ها بسیار نازل و فاقد ارزش هنری‌اند. این ترانه‌ها، گرچه بعضی‌هایش تحت تاثیر استقبال از ترانه‌های آن‌طرف سعی کردند به سمت آن‌ها بروند، ولی فرم بیش‌ترشان مأیوس‌کننده و غم‌آلود است

وی این ریشه اندوه را در چند عامل می‌داند: یکی به دلیل اندوه و غمی است که با ما ایرانیان سرشته شده و این میراث را پیشینیان برای ما گذاشته‌اند. بعد از انقلاب جوانان از ترانه استقبال بیش‌تری کرده‌اند؛ این نسل هم با مشکلاتی چون بی‌کاری، نگرانی از آینده و دغدغه‌ها و اضطراب‌هایی که هر جوانی با آن روبه‌روست، مواجه است که نتیجه آن به صورت ناخودآگاه در آثار فرهنگی ما نمایان می‌شود.


ترانه‌های امروز آلودگی صوتی‌اند‌

عمران صلاحی جامعه ما را جامعه‌ای پرتضاد ‌دانسته و ‌گفت: خواننده گاهی ترانه‌ای شاد را غمگین و ترانه‌ای غمگین را شاد می‌خواند. البته من ترانه‌های امروز را چندان دنبال نمی‌کنم، ‌اما با همان تعداد اندکی هم که برخورد کرده‌ام،‌ به ظاهر تنها آلودگی صوتی هستند و حرفی برای گفتن ندارند.

وی یادآور ‌شد: امروز می‌بینیم شعر غم‌انگیز است، ولی آن را به صورت شادی درمی‌آورند و گاهی هم برعکس این موضوع وجود دارد. جامعه ما جامعه‌ای پرتضاد است که این موضوع حتا در ترانه ما هم نمود یافته است. در ترانه‌های امروز علاوه بر شرایط اجتماعی، شرایط درونی شاعر نیز تاثیر دارد؛ فضای نامناسب اجتماعی و شرایطی که یک شاعر برای چاپ آثارش با آن مواجه است، به‌علاوه مشکلات دیگر،‌ در غم‌آلود بودن شعر و ترانه‌های امروز مؤثراند.


نسل ترانه‌سرای امروز و غم‌زدگی

محمدعلی بهمنی نیز معتقد است: دلیل این‌که ترانه امروز نسبت به گذشته طراوت ندارد، این است که نسلی که امروز ترانه‌سرایی می‌کند، نسل غم‌زده‌ای است. نسل امروز، ‌نسلی است که درگیری سرسام‌آور اجتماعی و سیاسی را با هم دارد و طبیعی است که انتظار چیزی جز آن‌چه در ترانه امروز هست، نمی‌توان داشت؛ چرا که بازتاب محیط و پیرامون آدم‌هاست.

وی تاکید دارد: وقتی نسل امروز سرگردانی داشته باشد، جز آن را در شعرهایش نمی‌تواند انعکاس دهد. این موضوع یکی از چیزهای اولیه است که هر آن‌چه در جامعه اتفاق می‌افتد، در شعر انعکاس یابد.

بهمنی گفت: با ترانه امروز، هنری نمی‌توان برخورد کرد؛ چون هنر تعریف آفرینش دارد، ولی در ترانه‌های امروز هیچ آفرینشی نمی‌بینم و همه‌اش ساخته‌شده ‌است. وقتی هم که می‌خواهد ساخته شود، ذهنیت خود به‌خود قدری به توقع جامعه برمی‌گردد. امروز هم روزگار ما به شکلی روزگار اندوه است که به طور طبیعی در شعر و ترانه هم انعکاس می‌یابد.


ترانه و تبدیل آن به کالای مصرفی

عبدالجبار کاکایی درباره طراوت نداشتن ترانه‌های امروز گفت: اغلب ترانه‌های امروز به سمتی می‌روند که طراوت و شادابی گذشته خود را از دست می‌دهند. در ترانه امروز ممکن است طراوت وجود داشته باشد، اما ملایمت شاعر در "صلح‌جو" و "آرامش‌طلب" بودن و "عاشقانه" سخن گفتن او، دیگر در ترانه امروز وجود ندارد.

وی با اشاره به ترانه مفهوم‌گرا، معتقد است: بیش‌تر ترانه‌سرایانی که در داخل کشور فعالیت می‌کنند، حداقل ایده و آرمانشان این است که مفهومی شعر بگویند و به طرح پرسش در حوزه‌های مختلف بپردازند. شاخص‌ترین آن‌ها علی معلم است که پیچیده‌ترین شکل معنا و لفظ را در خدمت ترانه مفهومی گذاشته است که زیرمجموعه‌های علی معلم هم در کشور ما کم نیستند؛ تلاش می‌کنند با این جریان مقابله، و ترانه اصیل ایرانی را حفظ کنند.



ترانه‌های امروز و مشکل شعری

کاظم سادات اشکوری از کسانی است که معتقد است، طراوت نداشتن، تنها به ترانه اختصاص ندارد، بلکه در کل هنرهای ما زمینه‌ای از غم وجود دارد.

به گفته او همچنین بسیاری از ترانه‌های امروز از نظر شعری اشکال دارند؛ در گذشته ترانه‌های ما از نظر ویژگی‌های شعر در سطح بالایی بودند و گاهی حتا تا شعر اصلی ارتقا می‌یافتند و شاعرانی قدر و درست و حسابی، این ترانه‌ها را می‌سرودند.

وی یکی از دلایل شاداب نبودن ترانه امروز را شفاف نبودن فضای امروز جامعه ما می‌داند: مردم ما هم غمگین هستند. گذشته از آن، اغلب هنرهای ما حتا اگر شاداب هم باشند، مایه‌ای از غم را در خود دارند. این موضوع از گذشته وجود داشته و با توجه به اوضاع زمانه، بیش‌تر یا کم‌تر شده است.


ترانه امروز؛ تکرار و رکود

پرویز خائفی هم مانند سادات اشکوری می‌گوید که ترانه‌های امروز از نظر شعری و محتوایی ضعیف‌اند و عوامل زیادی را در شاد نبودن و وجود ناامیدی در ترانه‌های امروز دخیل می‌داند.

او اما عامل محوری شاد نبودن ترانه‌ها را، وضع اجتماعی و سیاسی جامعه ذکر دانست و افزود: سرخوردگی‌ها و خستگی‌های مردم، کمبود زندگی خوب مادی و... از دیگر عواملی هستند که در طراوت نداشتن ترانه امروز دخیل‌اند.

وی با اعتقاد بر این‌که ترانه به تناسب معیارهای روحی جامعه رشد می‌کند، معتقد است: امروز جامعه به دلایل مختلفی در حال افسردگی است که این امر خواه ناخواه در ترانه امروز تاثیر می‌گذارد. اگر شرایط مناسبی در جامعه ایجاد شود، ترانه و سایر هنرها رشد خواهند داشت.

او همچنین تصریح ‌کرد: نه‌تنها در ترانه امروز هیچ فرازی نیست، بلکه در شعرمان هم فرازی وجود ندارد و شعر امروز همه‌اش تکرار و رکود است.


ترانه‌سرای امروز و بلد نبودن موازین شعری

سیروس نیرو نیز معتقد است: ترانه امروز پشتوانه چندانی ندارد و به این دلیل هر چیز دم دستی در آن می‌آید. ترانه‌سرایان جوان امروز بدون توجه به اصول شعری، ترانه‌هایی را می‌سازند که هیچ‌کدام ماندگار نخواهند بود؛ تنها مدتی کوتاه زمزمه و بعد به فراموشی سپرده می‌شوند.

او در گفت‌وگو با خبرنگار ایسنا افزود: ‌جوانان امروز جوانانی مأیوس هستند؛ چگونه از آن‌ها می‌توان انتظار داشت ترانه‌ای شاد بسازند؟ طبیعی است که آن‌ها غم و اندوه و شرایط نامناسب اجتماعی را در ترانه‌هایشان انعکاس دهند.

وی اعتقاد دارد: اگر ترانه‌های گذشته گویای غم و اندوهی بود، لااقل از نظر اصول شعری، درست بود و در پایان نیز در آن‌ها نوعی امید وجود داشت، ولی ترانه‌های امروز فاقد این ویژگی‌ها هستند.


شورای شعر و موسیقی صدا و سیما و ارایه قرائتی رسمی

همچنین جلیل صفربیگی در این‌باره به تلفیق ترانه با موسیقی به این دلیل که طراوت و نشاط را به جامعه تزریق می‌کند، اعتقاد دارد و معتقد است: این امر در شوراندن عواطف و احساسات مردم نقشی انکارناپذیر دارد. ترانه از دیرباز آلام و آمال اقوام و فرهنگ‌های مختلف را بازتاب داده است؛ ترانه شعر زندگی است، سرشار از احساس و شاعرانگی با درون‌مایه‌ای که با فرهنگ و باورهای مردم گره خورده است.

او عملکرد شورای شعر و موسیقی صدا و سیما را در ارایه قرائتی رسمی و دولتی از ترانه و سفارش و تولید ترانه‌هایی با مضامین خاص، قابل بررسی و بازنگری می‌داند: شفافیت در این عرصه به تلطیف فضای ترانه‌سرایی در کشور کمک می‌کند.

وی با اشاره به جای خالی نقد خوب در حوزه ترانه و ترانه‌سرایی ‌گفت: جای خالی نقد در حوزه ترانه‌سرایی باعث شده کم‌تر به تبیین اصول و قواعد ترانه‌سرایی پرداخته شود و به نظر می‌رسد ترانه امروز، به آسیب‌شناسی جدی نیاز دارد و در این میان، نظرات اصحاب شعر و موسیقی، راهگشای ترانه‌سرایان جوان کشور می‌تواند باشد.


چشم‌پوشی شاعران از تمام مضامین شاد

مسعود احمدی در این‌باره به ایسنا ‌گفت: ترانه‌سرایان جدید بر ابزار کار خود مسلط نیستند.

وی همچنین اعتقاد دارد: خط قرمزها در همه حوزه‌ها، ازجمله ترانه‌سرایی، آن‌قدر زیاد است که خواه‌ناخواه ترانه‌سرا را به خودسانسوری وادار می‌کند و ترانه‌سرا، ناگزیر، از هر مضمون پرشور و نشاط چشم می‌پوشد.

به گفته این شاعر، در دوران انقلاب، شعرها و ترانه‌های حماسی - سیاسی، این عرصه را به خود اختصاص داد؛ اما به تدریج و بخصوص در سال‌های اخیر ترانه‌سرایانی پیدا شدند که اغلب بر ابزار کار خود مسلط نیستند، یعنی نه از شعر کلاسیک و نه از شعر نو ما چندان بهره‌ای نبرده‌اند و به همین دلیل ترانه‌هایی ساخته می‌شوند که حتا اگر از مضمونی جذاب و دلپذیر برخوردار باشند، به علت توانایی نداشتن شاعر یا ترانه‌سار از ساخت و بافتی عالمانه و هنرمندانه بی‌بهره‌اند و ناگزیر علاوه بر آن‌که تاثیر بایسته را در مخاطب نمی‌گذارند، به‌آسانی فراموش می‌شوند.

وی یادآور ‌شد: امروزه، بویژه ترانه‌سرایان مقیم خارج، این گونه ادبی و هنری را چنان به ابتذال تهوع‌آوری کشیده‌اند که فقط اسباب شرمساری است و گویا فرهنگ و پسند پاره‌ای از هموطنان مقیم خارج چنان نازل شده است که جز با این اباطیل ارضا نمی‌شود.


ترانه‌های غمگین در کنار ترانه‌های شاد

اما عباس سجادی گفت: ترانه‌هایی که در آن‌ها شادابی وجود ندارد، بیش‌تر به شاعران جوانی بازمی‌گردد که روح سرکشی دارند. شاعرانی که پخته‌تر هستند و ترانه می‌سرایند، امید و طراوت در شعرهایشان موج می‌زند، ولی در کار جوان‌ترها کم‌تر طراوت دیده می‌شود.

وی با اشاره به جمله‌ای از ولادیمیر مایاکوفسکی که می‌گوید «شعر سفارش جامعه‌ است»، متذکر ‌شد: ترانه‌ هم به عنوان زیرمجموعه‌ای از شعر، از این موضوع جدا نیست؛ یعنی هرچه در جامعه اتفاق افتد، طبیعتا در شعر انعکاس می‌یابد.

او ‌افزود: با این بحث که گفته می‌شود، ترانه‌های ما یأس‌آلود و از فضای شاد عاری هستند، موافقم؛ ولی به این نکته نیز اعتقاد دارم که ممکن است ترانه‌های ما این‌طور باشند، اما خیلی سیاه نیستند و در کنار این ترانه‌های غمگین، ترانه‌هایی شاد و عاشقانه و مفرح نیز داریم.

سجادی همچنین ترانه امروز ما را با ترانه‌ گذشته غیرقابل مقایسه ‌دانست: ترانه‌های امروز بیش‌تر از سوی جوانانی گفته می‌شوند که خود به یأس دچاراند و پختگی لازم را نیز در شعر ندارند؛ ولی در گذشته شاعرانی که به کار خود مسلط بودند، ترانه می‌سرودند و در کارشان طراوت و شادابی موج می‌زد.


روآوردن به ترانه برای شهرت

رحیم رسولی نیز ترانه‌های امروز را با نوعی یاس همراه‌ می‌داند که بیش‌تر بر مبنای عشق‌های در دسترس هستند.

وی معتقد است: اخیرا ترانه بسیار زیاد شده است و چون دنیای سود‌آوری، ‌سرمایه‌داری و تکنولوژی بر دنیای ادبیات چربیده است، ‌شاعران زیادی به ترانه‌سرایی رومی‌آورند.

او یکی از دلایل رویکرد زیاد شاعران را به ترانه، قابل خرید و فروش بودن آن می‌داند: شهرت به دنیای سرمایه‌داری و محبوبیت به دنیای ادبیات تعلق دارد؛ اما این شهرت است که قابل معامله است و شاعرانی که به ترانه‌سرایی روی می‌آورند، فکر می‌کنند از این طریق زودتر به نتیجه می‌رسند و در واقع می‌خواهند به شهرت برسند.

وی تاکید دارد: هر چند از ترانه‌های امروز استقبال می‌شود، ولی واقعیت این است که جایگاه شعر و ترانه ما هنوز مشخص نیست.


ترانه‌ی امروز بدون موسیقی هیچ است

یدالله مفتون امینی هم ترانه امروز را غم‌آلود ‌دانست و توضیح ‌داد: ترانه همیشه دارای لحن غم و غصه و حرمان بوده است. ترانه گذشته اگر هم لحن غم واندوه داشت، اما آخر آن همیشه امیدواری و شادی بود؛ ولی ترانه‌های امروز سراسرش غم و اندوه است، بدون این‌که پایان خوشی داشته باشد.

به گزارش ایسنا وی با اعتقاد بر این‌که اگر ترانه همیشه غم‌آلود بوده، دلیلش این است که مردم ترانه غم‌آلود را بیش‌تر از ترانه شاد دوست دارند، ادامه ‌داد: خیلی به ترانه‌های نسل جوان دقت نکرده‌ام، ولی چیزی که دیده‌ام این است که همراه شدن ترانه با موسیقی در شاد یا غمگین شدن آن تاثیر فراوانی دارد و بستگی دارد چه خواننده‌ای ترانه را بخواند؛ بنابراین جدا از مضمون غم و اندوه، موزیک و خواننده نیز در شاد بودن ترانه تاثیر دارند.


دلسوزی و تایید ترانه‌ها

اکبر آزاد نیز معتقد است، وقتی طراوت و شادابی در زندگی وجود نداشته باشد، چگونه از شادی در ترانه می‌توان سخن گفت. وضع ترانه‌ ما این شده که از روی دلسوزی هر ترانه‌ای را تایید می‌کنند و خوانده می‌شود، به این دلیل سطح ترانه امروز بسیار نازل شده است. شاید اگر خیلی‌ها امروز به ترانه روی آوردند، به این دلیل بوده که از نظر مالی تامین نبوده‌اند.

وی همچنین ‌گفت: برای درست شدن ترانه سال‌ها وقت لازم است. امروز خیلی‌ها فکر می‌کنند چون بسیاری چیزهای سطحی و نازل باب شده است، شعر گفتن نیز کاری ندارد. ترانه‌سرایی جنم شاعری هم می‌خواهد؛ هرچند این یک درصد مهم است و 99 درصد، کار و استمرار در کار و زحمت کشیدن است، ولی این موضوع امروز اهمیت چندانی ندارد.

او معتقد است: ترانه زبان دیگری است؛ زبانی است که همه باید آن را بفهمند، هم مردم عادی و هم کسی که دکتر ادبیات است، ولی نکته‌ی اساسی در ماندگاری ترانه این است که ترانه را باید برای مردم ساخت.


یکنواختی ترانه‌های امروز

همچنین محمدعلی شیرازی گفت: هر تراوشی که از مغز بیرون می‌آید، مقداری از درون شاعر نشأت می‌گیرد و اگر او روحیه شادی داشته باشد، قطعا در شعرش نمود خواهد یافت. یک ترانه‌سرا یا شاعر آن‌چه را در روح و فکرش می‌گذرد، بیرون می‌ریزد؛ یعنی اگر از نظر درونی غم و اندوه و یا شادی داشته باشد، آن را در شعرش منعکس می‌کند.

او با اشاره به ترانه‌های گذشته و تفاوت آن با ترانه‌های امروز یادآور ‌شدد: سابقا ترانه‌ها روی ملودی ساخته می‌شدند و این موضوع باعث می‌شد کار یکنواخت نباشد، ولی امروز ترانه از روی وزن‌های عروضی ساخته می‌شوند و این یکنواختی خود به‌خود خسته‌کننده خواهد بود. در ترانه امروز، ترانه‌سرا دیگر حال و حوصله گذشته را ندارد و شرایط بد اقتصادی نیز مزید بر علت شده تا کسی به نشستن و کار زیبا ساختن رغبت نداشته باشد؛ به این دلیل ترانه‌سرا می‌خواهد زودتر به نتیجه برسد و اثرش را به پول برساند و طبیعی است که این اثر، اثری هنری نخواهد بود.


ترانه‌های امروز ما شور و نشاط دارند

فاطمه راکعی اما معتقد است که ترانه امروز ما شور و نشاط دارد؛ وی توضیح ‌داد: بر ترانه‌هایی که مجوز وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی را دارند و یا آن‌هایی که از صدا و سیما پخش می‌شوند، یأس و اندوه حاکم نیست.

او گفت: به‌گمانم ترانه‌هایی که مضمونی یأس‌آلود و غم‌انگیز دارند، به ترانه‌سرایان خارج از کشور متعلق‌اند که در آن‌جا احساس غربت می‌کنند و به دلیل مشکلات ناشی از زندگی در غربت از همه چیز بریده و ترانه‌هایی غم‌انگیز می‌سازند که این موضوع هم طبیعی است

وی معتقد است: اگر زمانی هم ترانه‌هایی با تم یأس و اندوه ساخته می‌شوند که روحیه یأس را به جامعه تزریق می‌کنند، باید در روش‌های گزینش شورای شعر صدا و سیما و نحوه مجوز دادن وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی تجدیدنظر صورت گیرد.


نبود تعهد شاعران و یأس‌آلود بودن ترانه

علی باباچاهی نیز ‌گفت: اگر این فرض درست باشد که واقعا ترانه‌ها فاقد جنبه‌های انبساطی باشند، در این صورت، این تاثر رابطه محکمی با وضعت خاص جامعه دارد. جهان مدرن و جوامعی که به تبع آن‌ها به نوعی زیست ادامه می‌دهند، به ناچار درگیر مسائل مصرف هستند، یعنی خود را با الگوهایی جامعه غربی که مبتنی بر مصرف‌گرایی است، تطبیق می‌دهند.

وی ‌افزود: دیگر این‌که اصولا ترانه‌های رسمی ترانه‌هایی هستند که از منشور خاص نظام سرچشمه می‌گیرند؛ این ترانه‌ها ناخواسته با اما و اگرهایی روبه‌رو هستند، یعنی شاعران ملاحظه خیلی کارها را می‌کنند و همین ملاحظه‌کاری کار دست آن‌ها داده و آن‌ها را از خلاقیت نسبی هم بازمی‌دارد.

                        

با محمد علی بهمنی

 محمدعلى بهمنى، شاعر، اديب و فارسى پژوه، متولد ،۱۳۲۱ دزفول
- چاپ اولين شعر در ۹ سالگى در سال ۱۳۳۰
- دريافت تنديس خورشيد مهر به عنوان برترين غزلسراى ايران ۱۳۷۸
- همكارى با راديو و خلق ترانه هاى ماندگار از سال ۱۳۵۲
- همكارى با مركز صدا و سيماى خليج فارس و ارائه برنامه صفحه شعر
- برخى از مجموعه اشعار وى عبارتند از: باغ لال (۱۳۵۰)، در بى وزنى (۱۳۵۱)، عاميانه ها (۱۳۵۵)، گيسو، كلاه، كفتر (۱۳۵۶)، گاهى دلم براى خودم تنگ مى شود (۱۳۶۹)، غزل (۱۳۷۷)، عشق است (۱۳۷۸)، شاعر شنيدنى است (۱۳۷۷)، نيستان (۱۳۷۹)، اين خانه واژه هاى نسوزى دارد (۱۳۸۲)، كاسه آب ديوژن، امانم بده (۱۳۸۰)
براى محمدعلى بهمنى شعر چون موجودى جاندار است كه شكل و قالب، لباسهاى آن را تشكيل و به آن شخصيت مى دهند. با اين همه، محمدعلى بهمنى شيفته غزل است و غزل گفتن و غزل خواندن و غزل سرودن. مى گويد: «غزل، نه تنها در شعر امروز، بى ترديد در شعر تمام فرداها جايگاه ويژه اى خواهد داشت. غزل هستى ايرانى است و خواهد بود. آنچه كه مهم است، اين است كه اين ا مانت حساس را به نسلهاى آينده تحويل دهيم.»
گرچه به رغم تمام اين علاقه به غزل گفتن، بهمنى غزل را هرگز قالب نمى بندد. «چون قالب يعنى محدوديت و هنر را نمى توان محدود كرد و به خاطر اين حرفم بارها زير تهمتها رفته ام.» در ديدگاه محمدعلى بهمنى، غزل يك شكل است كه مى تواند با روزگار خود و با شرايط جديد تغيير كند.
شصت و سه سال است
كه:  شصت و سه ساله ام
حيرت نكن
شناسنامه من يك دروغ اجباريست
هنوز تا متولد شدن مجالم هست
232692.jpg
محمدعلى بهمنى متولد فروردين ماه است و ۶۳ سال پيش از اين در دزفول به دنيا آمده است. شعر بهمنى نيز البته شايد با خود او متولد شده باشد، گرچه بسيارى بر اين عقيده اند كه او غزلهايش را وامدار سبك و سياق نيماست. خودش درباره تولدش و روزگار كودكى اش مى گويد: «در فروردين ۱۳۲۱در سفر خانواده در دزفول به دنيا آمدم. در تهران بزرگ شدم و اينك در بندرعباس زندگى مى كنم. به دليل شرايط خانوادگى و زندگى، از هفت سالگى كارگر چاپخانه ها بوده ام و اگر آموخته اى دارم، از مدرسه كار است و ديگر هيچ.»
در جايى ديگر مى گويد: «من از كودكى با وزن آشنا بوده ام و از لالايى ها و شعرهايى كه مادرم زمزمه مى كرد، وزن در من درونى شده بود، به همين دليل نيازى نداشتم كه بروم عروض را به شكل مكتبى ياد بگيرم. زمانى وزن و عروض در شعر مى تواند مفيد باشد كه در شاعر درونى شده باشد و الا شكل مكتبى آن چندان مفيد نخواهد بود و دانستن اسم بحرها و وزنها براى خوب شعر گفتن نيازى نيست.» با اين همه، نبايد فراموش كرد كه بهمنى بشدت وامدار نيماست، چنانكه خودش مى گويد: «غزل من چيزى نيست جز برداشتى با ظرف غزل از رودخانه «نيما»، اين ظرف را در دست منوچهر نيستانى ديدم وقتى كه داشت از پل استوار «سايه» هوشنگ ابتهاج عبور مى كرد. غزل، بعد از «نيما» را نوعى لجبازى مى دانم، اما اين باور از ارادتم به غزل نكاسته است.»
در اين زمانه بى هاى و هوى لال پرست
خوشا به حال كلاغهاى قيل و قال پرست
چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را
براى اين همه ناباور خيال پرست
به شب نشينى خرچنگ هاى مردابى
چگونه رقص كند ماهى زلال پرست
رسيده ها چه غريب و نچيده مى افتند
به پاى هرز علفهاى باغ كال پرست
رسيده ام به كمالى كه جز اناالحق نيست
كمال دار براى من كمال پرست
هنوز زنده ام و زنده بودنم خواريست
به تنگ چشمى نامردم زوال پرست
نام «محمدعلى بهمنى» مخاطب شعر جوان امروز را به دنياى صاف و صميمى شاعرى دريايى رهنمون مى كند كه نامش با غزل گره خورده است و اگر كارنامه اش را مرور كنيم، بيش از آنكه بخواهيم او را «سپيد سرا» يا «ترانه سرا» بخوانيم، از اين شاعر به عنوان غزلسرايى تمام عيار ياد مى كنيم. با اين همه او در عالم غزل به جهان امروز بى توجه نيست و غزلسراى نسلى است كه سعى دارد خود را به رودخانه پرآب «نيما» متصل سازد كه اين رودخانه وصل به درياست و دريا مخاطب بهمنى است.
در بررسى كارهاى بهمنى غزلسرا، بيش از همه به تأثير آراى نيما در باب غزل به اشعار وى بر مى خوريم. اگرچه بهمنى در پيشانى نوشت «گاهى دلم براى خودم تنگ مى شود» غزل در روزگار ما، بويژه نيما را، بيشتر شبيه لجبازى مى داند، اما صراحتاً در غزل نخست همين دفتر غزل خويش را متأثر از عصر نيما مى داند. (۱) او خودش در جايى مى گويد: «چرا ما بايد نيما را به اين راحتى از دست بدهيم؟ ما هستى مان از نيماست. اگر به جايى رسيديم، به خاطر نيماست. چرا ويژگيهاى شعر نيما و قدرت آن را ناديده مى گيريم؟»
او در همين سخنرانى ادامه مى دهد: «اين گستاخى را نيما ياد ما داده است كه قالب هاى كهنه را فرو بپاشيم و دنياى جديدى خلق كنيم. ما به خاطر نيماست كه اين اجازه را به خودمان مى دهيم. حالا ظاهراً اين مسأله مشمول حال نيما هم شده است. دلشوره من از اين است كه جوانترها از اين مصب هم به گونه اى عبور كنند كه نتوانند به شناخت درستى از آن دست يابند.»
232725.jpg
شعر بهمنى خيلى زود راه رشد و نمو را يافت. او اولين شعرش را در ۹ سالگى سروده و در همان سال هم به چاپ رسانده. در سال ۱۳۳۱ اولين شعر او در مجله روشنفكر به چاپ مى رسد و با اين حال اولين مجموعه اشعارش در ۳۰ سالگى او تحت عنوان «باغ لال» توسط انتشارات بامداد به عرصه چاپ مى رسد و ۳ سال بعد تجديد چاپ مى شود. بهمنى اتفاقاً در اين سالها شاعر پركارى هم بوده است و پس از باغ لال در سال ،۱۳۵۱ «در بى وزنى» را چاپ مى كند و ۴ سال بعد «عاميانه ها» و در سال ۱۳۵۶ مجموعه اى از شعر كودك را تحت عنوان «گيسو، كلاه، كفتر» به چاپ مى رساند و بمدت ۱۳ سال از او خبرى نمى شود و تازه بعد از جنگ است كه در سال ۱۳۶۹ «گاهى دلم براى خودم تنگ مى شود» را به چاپ مى رساند كه با موجى از اشتياق و استقبال روبرو مى گردد.
گاهى چنان بدم كه مبادا ببينيم
حتى اگر به ديده رؤيا ببينيم
من صورتم كه به صورت شعرم شبيه نيست
بر اين گمان مباش كه زيبا ببينيم
شاعر شنيدنى ست ولى ميل توست
آماده اى كه بشنوى ام يا ببينيم
اين واژه ها صراحت تنهايى من اند
با اين همه مخواه كه تنها ببينيم
مبهوت مى شوى اگر از روزن ات شبى
بى خويش در سماع غزل ها ببينيم
يك قطره ام و گاه چنان موج مى زنم
در خود كه ناگزيرى دريا ببينيم
شب هاى شعر خوانى من بى فروغ نيست
اما تو با چراغ بيا تا ببينيم
بهمنى شاعر «من» ها و «زبان حال» هاست. شعر او شعرى برآمده از تجربه هاى اوست و اگر در دفتر «گاهى دلم براى خودم تنگ مى شود» اكثر قريب به اتفاق شعرها، راوى اول شخص دارند، به همين دليل است كه او، خواهان ارائه تجربيات شخصى خويش در قالب شعر است. اگرچه گاهى به نظر مى رسد همچون شعر پيش از اين پاراگراف آمده «من» شعر بهمنى، «من»ى محدود و منفرد است. (۲)
اين رويكرد شاعر از او فردى اجتماعى و شاعرى متعهد به آرمان هاى مشترك جامعه مى سازد و اين تفكر در غزل هاى او نمود خاصى مى يابد. چنانكه در مجموعه «شاعر شنيدنى است» در صفحه ۲۳۳ شعرى دارد نغز كه تنهايى و سردى تنهايى اش را حتى در اوج شادى و طراوت بهار به تصوير مى كشد:
امسال نيز يكسره سهم شما بهار
ما را در اين زمينه چه كارى است با بهار
از پشت شيشه هاى كدر - مات مانده ام
كاين باغ رنگ كار خزان است يا بهار
بهمنى از سال ۶۹ و پس از سكوتى ۱۳ ساله دوباره پركار مى شودو تقريباً هر دو سال يك كار تازه و شعرى جديد را ارائه مى كند. او از همين سالها به عالم ترانه هم كشيده مى شود و استقبال خوانندگان بعد از انقلاب و جوانهاى نسل سوم از اشعارش او را بيش از پيش ميان جوانان بعد از انقلاب كه عمدتاً محصول انقلاب نيز محسوب مى شود، محبوب مى كند. در سال ۷۰ بهمنى همكارى خود را با مركز صدا و سيماى خليج فارس آغاز مى كند و در اين مركز برنامه صفحه شعر را ارائه مى كند. «گاهى دلم براى خودم تنگ مى شود» او در اين سالها بشدت مورد استقبال جوانان قرار مى گيرد. تا جايى كه هنوز سه سال از زمان چاپش نگذشته ۳ بار تجديد چاپ مى شود و اين استقبال هنوز هم ادامه دارد و چاپ اين مجموعه از شش و هفت هم گذشته است.
بهمنى در سال ۱۳۷۴ همكارى خود را با هفته نامه نداى هرمزگان آغاز مى كند و صفحه اى تحت عنوان «تنفس در هواى شعر» را هر هفته در پيشگاه مشتاقان خود قرار مى دهد و درحالى كه مجموعه «عشق است» او به همراه سى دى و كاست روانه بازار مى شود و «پرويز پرستويى» بازيگر نام آشناى تئاتر و سينما بر آن دكلمه مى كند و اين مجموعه بشدت مورد استقبال جوانان قرار مى گيرد. در سال ۱۳۷۸ از محمدعلى بهمنى در تالار وحدت به خاطر سالها غربت و استوارى اش در عرصه غزل، تحت عنوان «برترين غزلسراى ايران» تقدير مى شود و تنديس «خورشيد مهر» به او تعلق مى گيرد. ۵ سال بعد از بهمنى در زادگاهش تقديرى درخور مى شود و او را كه در آستانه ۶۲ سالگى قرار دارد، بزرگان ادب و هنر مورد تشويق قرار مى دهند و از اين سال به بعد هر سال جايزه اى تحت عنوان جايزه شعر «محمدعلى بهمنى» به ابتكار خودش به شاعران جوان جنوب تعلق مى گيرد و اين جايزه براى نوجويان شعر و ادب جنوب ايران بسيار ارزنده و تعيين كننده محسوب مى شود.
بهمنى در تمام اشعارش رويكردى اجتماعى و بشرى به شعر دارد و شعر را از نگاه جامعه اى كه در آن زندگى مى كند، مى نگرد و با اين همه نگاه عميق و دقيق خود را از سنتهاى بومى و خرده فرهنگهاى ايران بر نمى گيرد، همين موضوع شايد اصلى ترين عامل گرمى استقبال جوانان و مردم عادى از اشعار اوست.
درباره بهمنى گفته اند كه «او على رغم همه فروتنى ها و آرامش خاصى كه در رفتار شخصى اش نيز بروز كرده و به راحتى قابل درك است، اما در شعرهايش دل را به دريا زده و جسارت كرده است، جسارتى كه بى شك براى نسلهاى بعد بسيار راهگشا بوده است. حقيقتاً مى توان گفت اگر جسارت بهمنى و همنسلانش همچون مرحوم منزوى و بهبهانى و نيستانى و... نبود، قطعاً نوگرايى در غزل دهه ها به تأخير مى افتاد. (۳)
بهمنى در آغاز هفتمين دهه عمرش، شاعرى است نام آشنا و شناخته شده كه علمدار نوجويى و نوگرايى در شعر فارسى است و جوانترها پشت پاى او جولان دادن را تجربه مى كنند و البته همين جسارت است كه از او در ذهن ما شاعرى پيشرو ساخته. شاعرى كه به نيما عشق مى ورزد و غزل را چون جان عزيز مى داند.

 

پى نوشت ها: ۱ و ۲ و ۳: برگرفته از مهر، نوشته «هاشم كرونى»

بوستان پیامبر(جبران خلیل جبران)

 

 

                            [flat_earth.jpg]

مصطفی ، فردی منتخب و محبوب که به نیم روز عمر خویش رسیده بود، در ماه "تیچرین" که ماه خاطره هاست، به جزیرهی زادگاهش، بازگشت.

و همانطور که به بندرگاه نزدیکتر می شد،روی دماغه ی کشتی اش ایستاده و ملوانانش نیز،در اطرافش ایستادند.در قلب ،حس برگشت به خانه را داشت.

او دهان باز کرد.دریا در صدایش موج زد و گفت:

-جزیره ی زادگاه ما را ببینید.اینجا حتی زمین ما را فرا خواند،یک ترانه، یک معما، یک ترانه به سوی آسمان و یک معما به سوی زمین.

آن چیست که بین زمین و آسمان ترانه ای می سراید،مشکلی می گشاید ، ولی حس رنج ما را محفوظ میدارد؟

دریا ، یک بار دیگر ، کرانه هایش را به ما ارزانی داشت و ما همچنان ، موجی دیگر از امواج آن هستیم.او ما را پیش افکند تا پژواک صدایش باشیم.اما تا هنگامی که قلب خویش را با صخره و ساحل ،قرین نکنیم ، چگونه می توانیم چنین کنیم؟

زیرا این قانون ملوان و دریاست:

"اگر در جستجوی آزادی هستی ، باید در نیازهایت تردید کنی".

شکل بی رنگ آن تا ابد جستجو کردن است.درست همانند کهکشان نامتناهی که تبدیل به خورشید و ماه ها می گردد ؛ و اکنون که ما با سرشتی مستحکم و با تجربه ای انبوه ٬ به این جزیره باز گشته ایم٬ باید یک بار دیگر تردید کرد و از آغاز بیاموزیم.به جز سر فرود آوردن در مقابل رنج و آزادی ٬ آیا راه دیگری نیز برای پایندگی و رسیدن به اوج وجود دارد؟

تا ابد در تمنای ساحل خواهیم ماند تا بخوانیم و شنیده شویم و آن چه موجی است که می شکند٬ آنجا که گوشی برای شنیدن نیست.صدایی نا شنیدنی در ماست که رنج عمیق درون ما را تیمار میکند. و نیز ٬ صدایی ناشنیدنی  دیگر که جانمان را شکل میدهد تا مقصدمان را مشخص نماید.

سپس ملوانی جلو آمد و گفت:

قربان مدت هاست که ما را تا این بندرگاه ٬ هدایت کرده اید٬ولی ببینید که ما هم آمده ایم.اما هنوز درباره ی اندوه و دلهای شکسته می گویی.

و او پاسخ داد:

-آیا از آزادی و تردیدی که آزادی برتر ماست نگفتم؟ اما هنوز زیارت جزیره ای که به آن تعلق دارم ٬ درد آور است٬ همانند روح مقتولی که در مقابل قاتل خود ٬ به زانو در می آید.

ملوانی دیگر گفت:جمعیت را از حصار دریا ببینید.در سکوت شان ٬ از روز و ساعت بازگشت شما مطلع شده اند و از مزارع و تاکستان هایشان ٬جمع شده اند تا با نیازی عاشقانه ٬ انتظار شما را کشند.

مصطفی به جمعیت نگاهی انداخت. قلبش سرشار از اشتیاق بود و او ساکت بود.سپس فریادی از میان مردم برخاست که حاکی از خاطرات بود..................

                                                                                 

                                                                           (ادامه دارد)

تنها

چقدر بد که همیشه تو دقایق یخ زده و حرفای ناتمومت جا می مونم!

و تو الفبای نگاهت همیشه بی معناترین حرف ناگفته ام و نا گفتنی میمونم!.چقدر بد که آغوشت جای همه هست الا من و من

 

تنهام!

 

تنهای تنها.

 

نه!چرا می گم تنها؟دلواپسی ،دلشوره و ترس و احتیاج به تو با منه.

باور نمیکنم وقتی گفتی مثل یک کوه پشت سرمی منظورت یه مشت سنگ بی عاطفه گی و سر در گمی هایت بوده باشه و من حالا میفهمم که به دریای حضور آبی ات نیاز دارم و نه کوهی پشت سرم و نه انسانی در کنارم است و فقط خلایی رو احساس می کنم که به واماندگی ام مهر تایید میزند!

در برابر خدا(فروغ فرخزاد)

از تنگنای مبحس تاریکی

از منجلاب تیره ی این دنیا

بانگ پر از نیاز مرا بشنو

آه٬ ای خدای قادر بی همتا

 

یکدم ز گرد پیکر من بشکاف

بشکاف این حجاب سیاهی را

شاید درون سینه ی من بینی

این مایه ی گناه و تباهی را

 

دل نیست این دلی که به من دادی

در خون طپیده٬آه٬رهایش کن

یا خالی از هوی هوس دارش

یا پای بند مهر و وفایش کن

 

تنها تو آگهی و میدانی

اسرار آن خطای نخستین را

تنها تو قادری که ببخشایی

بر روح من٬صفای نخستین را

 

آه٬ای خدا چگونه ترا گویم

کز جسم خویش خسته و بیزارم

هر شب بر آستان جلال تو

گویی امید جسم دگر دارم

 

از دیدگان روشن من بستان

شوق بسوی غیر دویدن را

لطفی کن ای خدا و بیاموزش

از برق چشم غیر رمیدن را

 

عشقی بمن بده که مرا سازد

همچون فرشتگان بهشت تو

یاری بمن بده که در او بینم

یک گوشه از صفای سرشت تو

 

یکشب ز لوح خاطر من بزدای

تصویر عشق و نقش فریبش را

خواهم به انتقام جفا کاری

در عشق تازه فتح رقیبش را

 

آه ای خدا که دست توانایت

بنیان نهاده عالم هستی را

بنمای روی و از دل من بستان

شوق گناه و نقش پرستی را

 

راضی مشو که بنده ی نا چیزی

عاصی شود به غیر تو روی آرد

راضی مشو که سیل سرشکش را

در پای جام باده فرو بارد

 

از تنگنای این مبحس تاریکی

از منجلاب تیره ی این دنیا

بانگ پر از نیاز مرا بشنو

آه٬ای خدای قادر بی همتا

                

                                             فروغ فرخزاد(اهواز-اردیبهشت ۱۳۳۴)

                                                              

سر آغاز نامه

به نام عشق: ضمن تشكر از حضور گرمتون در محفل ما،گفتيم بهتر جای سخنوری و تتعارف تیکه پاره کردن برنامههایی که واسه وبلاگ داریم رو باهاتون در میون بذاریم تا با استفاده از نظر های مفید و تجربه های مفیدتون به هدفمون نزدیک تر بشیم.اول اینکه وبلاگ ما ۴ بخش داره (ادبیات٬تاریخ٬شخصی٬متفرقه)که با مراجعه به آرشیو موضوعی میشه به هر بخش دسترسی پیدا کرد.

اما هدف ما اشاعهی فرهنگو یادگیری و یاد دادن٬ایرانی بودن و ایجاد فضایی که عطر خاص ایرانی بودن از هر نقطهاش جاری باشد است که این امر بدون همکاری شما  غیر ممکن شیرینی بیش نیست.

پس درود بر ایران عزیز و برای ایران شروع میکنیم: