مکتب فاشیسم


فاشیسم به عنوان یک مفهوم تاریخی، نوعی نظام حکومتی خودكامه است که بین سال های ۱۹۲۲ تا ۱۹۴۳ در ایتالیا و به وسیله "موسولینی" رهبری شد [1] [2].

فاشیسم و نازیسم اشکال مختلف دیکتاتوری سرمایه مالی بزرگ است، برضد سایر بخش‌های سرمایه داری و دیگر بخش‌های جامعه نظیر کارگران که در شرایط بحران حاد (اقتصادی) برای حفظ حکومت از به قدرت رسیدن کارگران در جامعه حاکم می‌شود.

این واژه بعدها در مفهوم گسترده‌تری به کار رفت و به دیگر رژیم‌های دست راستی که دارای ویژگی‌های مشابهی بودند، اطلاق شد.

فاشيسم، از لحاظ نظری محصول توسعة نظری نژادباوری و امپرياليسم اروپايی بود، و از نظر اجتماعی محصول بحرانهای اقتصادی و اجتماعی پس از جنگ جهانی اول. ولی با شكست كلی آن در جنگ جهانی دوم، از اعتبار افتاد. پس از جنگ، برخی حزبهای نوفاشيست در اروپا پديد آمدند (از جمله حزب نوفاشيست ايتاليا) ولی توفيقی چندان بدست نياوردند. در قاره های ديگر نيز رژيم هايی با ايدئولوژی فاشيستی پديد آمدند، مانند پرونيسم در آرژانتين به رهبری خوان پرون (1895-1974) كه در 1945-1950 ديكتاتور آرژانتين بود. اما پرونيسم آرژانتين با فاشيسم ايتاليا تفاوتهای مهمی داشت، از جمله اينكه سياست خارجی تجاوزگرانه نداشت و در داخل نيز به بهزيستی طبقةكارگر توجه خاص داشت.


ادامه نوشته

مهاتما گاندی


در این سوی جهان، ما سعی کردیم تا پلی میان دو جهان بزنیم که بتوان از آن بالا رفت و به آرامش رسید، آرامشی که شما نتوانستید در جهان برقرار کنید. ما می‌دانیم که چنین چیزی تنها با حقیقت ممکن است، با آگاهی و ارتباط میان زندگان و مردگان. رهایی جهان در این نهفته است.

مهاتما گاندی

سی ام ژانویه ۲۰۰۸  شصتمین سالروز ترور مهاتما گاندی توسط یک هندوى افراطى است که فکر مى کرد گاندى نسبت به مسلمانان بدلیل تز «وحدت روح» ادیان، بیش از حد تساهل و مدارا به خرج مى دهد.

موهنداس کَرُمًچند گاندی در تاریخ ۲ اکتبر ۱۸۶۹ در پوربندر هند به دنیا آمد. پدرش کارمند دولت و مادرش زنی نجیب و فداکار بود. گاندی به پیروی از خانواده، به آیین هندو- بودایی«جُین Jains» گروید. گاندی تا زمان دانشگاه در هند بود و هنوز سیزده سال بیشتر نداشت که ازدواج کرد. در حالی پا به ۱۹ سالگی گذاشت که با چهار فرزند راهی انگلستان شد و در رشته حقوق ادامه تحصیل داد. در ۲۴ سالگی مدتی بعد از فوت مادرش به آفریقای جنوبی رفت و بعد از سه سال تجربه ی روزنامه نگاری و وکالت، با اندیشه ی مبارزه با ظلم و بی عدالتی به هند بازگشت. او در این دوران مقاله هایی در مورد آنچه استعمار به جهان سوم تحمیل می کند نوشت که باعث شد بارها به زندان برود و خشم استعمارگران اروپایی را برانگیزد.
در سال ۱۹۲۱ رهبری کنگره ملی هند را بدست گرفت. او در این دوران توانست اندیشه ی مبارزه بدون اسلحه خود را به مردمش بیاموزد و اسلحه ی استقلال و خودکفایی در سایه ی حقیقت را به جامعه اش هدیه دهد. یکسال بعد اولین نشانه های اندیشه ی مبارزاتی خویش را که تحریم کالاهای خارجی بود را بروز داد و در برابر همه اتهاماتی که به او وارد بود، سکوت را اختیار کرد و با در پیش گرفتن مقاومت منفی، محکوم به شش سال زندان شد.
هرچند بیماری آپاندیس او باعث آزادی اش در سال ۱۹۲۴ گشت ولی این دوره طولانی در زندان باعث شد تا گاندی آثار اندیشمندان بزرگی همچون بیکن، کارلایل، راسکین، امرسون، تورو و تولستوی را در یک برنامه منظم مطالعه کند. خلقیاتی همچون دوری از زنان و گیاهخواری در همین ایام شخصیت گاندی را به سمت و سویی برد که در ادامه به آن اشاره خواهد شد.
در سال ۱۹۲۵ اولین روزه سیاسی خود را که هفت روز به طول انجامید را در اعتراض به همپیمانانش که نافرمانی می کردند، آغاز کرد. نقطه عطف مبارزات او در سال ۱۹۳۰ روز ۱۲ مارس بود که مردم هند را دعوت به اعتراض برای انحصار نمک توسط بریتانیا کرد. قدرت مردم هند اولین بار در این روز که یک راهپیمایی ۲۰۰ مایلی تا ساحل دریا بود، برای جهانیان به نمایش درآمد. گاندی و تعداد زیادی از معترضین در این روز دستگیر شدند.
در ژانویه ۱۹۳۰ پس از آزادی از زندان راهی انگلستان می شود تا در یک کنفرانس شرکت کند. این سفر باعث ملاقات او با رومن رولان و موسولینی شد. دو سال بعد از آن او با روزه های طلانی مدت که ضعف بدنی او را باعث شدند، کوشید تا نگاه نجس بودن که نسبت به "کاستیها" در هند وجود داشت را از اجتماع کشورش بزداید. چون او معتقد بود که استقلال سیاسی و تغییر روش زندگی مردم بدون تغییر دادن ذهنیات و روحیه و اخلاق آنان ممکن نخواهد شد. او همزمان در اجتماع خویش نیز با افکار منحط و عقب مانده مبارزه میکرد. در لابه لای همین مبارزات اجتماعی او بارها توسط بریتانیاییها دستگیر و زندانی شد.
تا سال ۱۹۴۸ او بارها با انگلیسیها در مورد استقلال هند به مذاکره نشست و بالاخره توانست در ۱۵ اوت ۱۹۴۷ استقلال هند را بدست آورد ولی در همین روزگار بود که اختلافهای درونی برای تقسیم کشور به دو بخش هند و پاکستان آغاز شد. در پی کشته شدن هزاران نفر و آواره گیهای بسیار این تجزیه صورت گرفت و او نتوانست مردمی که دوستش داشتند را با هم آشتی دهد.
سرانجام مهاتما گاندی که او را روح هند می خواندند در سی ام ژانویه ۱۹۴۸ در معبد بیرلا به قتل رسید.
بعضی از آثار گاندی بدین شرح است:
·         تجربیات من با راستی
·         صد درصد ساخت هند
·         وحدت جماعت و فرق
·         برنامه خلاقه
·         خاطرات دهلی
·         کلید بهداشت
·         عدم تشدد در صلح و جنگ
·         کفّ نفس
·         بانوان و ظلم اجتماعی که به ایشان روا می شود
 
***
اولین سنگ بنای شخصیت گاندی را مذهبی بنا نهاد که او از نیاکانش به ارث برده بود. او به رسم آئین هندو بودایی، گوشت و زن و شراب را بر خود حرام کرد تا مبادا اسیر جاذبه های زندگی شود. احترام به توازن و نظم طبیعت، نوعی مبارزه منفی را در وی پرورد که او با سکوت و روزه های پیاپی آنرا نشان می داد.
ازدواج زود رس او و مرگ پدرش در زمانی که گاندی در بستر زناشویی بود باعث شد که او بیکباره دل از زن بکند و تجرد اختیار کند. این ضربه سخت باعث شد که او همیشه در پی لذتهای معنوی که حتی بیشتر اوقات انتزاعی می نمودند، برود.
او در بر خورد با غرب دو نوع نگاه را تجربه کرده است. نگاه اول او بدلیل جوانی و ناپختگی، یکسره مبتنی بر تقلید و تجمل است و نمی تواند در برابر تفاوتهای غرب نسبت به جامعه اش نگاه تحلیلی داشته باشد. جاذبه های غرب در این دوران او را شیفته میکند و حتی رفتار و کردار گاندی را نیز تغییر می دهد.
اما هنگامی که به بلوغ فکری می رسد و مطالعاتش در زمینه های ادیان و فرهنگ شرق آغاز می شود، از قالب یک انسان معمولی خارج و به یک تئوریسن زندگی انسانی تبدیل می شود که می تواند برای وجوه مختلف زندگی حرفهای تازه ای داشته باشد.
نگاه گاندی به غرب دو سویه است از سویی غرب را بدین گونه تعریف میکند: «تمدن جدید اروپا، تمدنی صرفا مبتنی بر مادیگری محض و استوار بر تولید صنعتی در کارخانه‌ها و سربرآوردن شهرهای بزرگ است که معیارهای آن را تراکم ثروت تعیین می‌کند. چنین تمدنی، طبیعت حقیقی بشر و هدف او را با القای خواستهای کاذب و کمک به افزایش ظرفیت مصرف افراطی، تهدید می‌کند. مضافا توزیع نابرابر ثروت و نظام تولید انبوه، ناگزیر منجر به رقابت و خشونت میان انسان و همنوعان او می‌گردد» و از سویی دیگر جوهر پیشرفت غرب را بخوبی می شناخت. ماشین ساده نخ ریسی نماد صنایع کوچک و غیر متمرکز بود که همیشه و در همه جا حتی زندان و سفر بهمراه داشت. او حتی نظم و قانون حاکم بر غرب را به درستی درک میکرد و آنرا قبول داشت. هرچند آخرین رای او به نحوی در مورد غرب صادر شد که آنرا محکوم میکرد و این شاید بدلیل ضعف بورژوایی گاندی است که نوعی حقارت طبقاتی آنرا باعث می شد.
او رسالۀ «هند سواراج» را به انتقاد از غرب و مصرف گرایی نوشت. او همچنین مبارزه ای نفسگیری با ماکیاولیسم و ابزارهای ناپاک سیاسی برای رسیدن به قدرت انجام میداد و در صدد بود تا عنصر صداقت و پاکی را به سیاست و مبارزه بیامیزد.
معروف است که او در زمانی که برای شناختن مردم کشورش با قطار درجه سه درون کشورش مسافرت میکرد، بخاطر بیرون کردنش از قطار بدلیل هندی بودن توسط یک مامور سفیدپوست، مبارزه با تبعیض نژادی را آغاز کرد. او ریشه همه این تبعیض ها و خشونت ها را ترس میدانست. برای همین الگوهای مبارزاتی او به نوعی برای تخریب روانی دشمن ترسو تدارک دیده می شد. (روزه سکوت، نپوشیدن لباس و ...)
او سیاست را عین صداقت و درستی می دانست و از زندگی همراه با درستکاری و پاکی دفاع می کرد. او بدون به‌کارگیری خشونت و با ایمان به حقیقت و درست‌کاری، زندگی و مبارزه کرد. مردم هندوستان به او مهاتما، "روح بزرگ" می‌گفتند و او را به عنوان نماد آزادی و مقاومت در برابر استعمار ستایش می‌کردند.
مبارزات مدنی هندیان، اولین جنبش مدنی برای حقوق انسانی است که آنروز برای دستیابی به عدالت شکل گرفته بود. او روح خودکفایی را به جامعه هندوستان تزریق کرد و این تاثیر چنان شگرف بود که همه لباسهای خارجی به نشانه اعتراض در خیابانها به آتش کشیده شد و این آغاز استقلال و خود کفایی هندوستان بود.
با اینهمه او در کتاب خاطراتش می گوید: «گاندی‌ایسم در کار نیست؛ نمی‌خواهم پس از من فرقه‌ای درست شود. به هیچ وجه مدعی نیستم آموزه نوینی را ابداع کرده‌ام فقط می‌خواستم با شیوه خود به مسائل زندگی روزمره و اصول زندگی ابدی خودمان بپردازم. هیچ چیز تازه‌ای ندارم که به دنیا بیاموزم. حقیقت و عدم خشونت، بی سن و سال است. فقط سعی کردم این دو خصلت را تا حد ممکن هرچه گسترده‌تر به تجربه درآورم.»          
او تاثیر معنوی زیادی از مطالعه دو کتاب " نور آسیا " نوشته ی ادوین آرنولد و انجیل پذیرفت و نگاه رحمانی او عرصه سیاست از همین مطالعات نشات گرفته است. مضامین اوپانیشادها نیز تاثیر زیادی بر روحیه ی او گذاشت. بخشهای مربوط به پیامبر اسلام در کتاب«قهرمانان» اثر کارلایل او را با روحیات پیامبر اسلام آشنا ساخت. خواندن «زندگانی محمد و جانشینان او» اثر واشنگتن ایروینگ او را شیفته محمد کرد و رد پای زهد و شجاعت او از همین آشناییها آغاز شده است. همچنین آیین «آهیمسا»(آزار ندادن موجودات زنده) یا تز عدم خشونت را بعنوان مدلی برای مبارزه به کار برد.
«گاندی پایبندی به حقیقت خویشتن را "ساتیاگراها" (واژه‌ای هندی متشکل از "ساتیا": حقیقت و "اگراها": به دنبال چیزی بودن) می‌نامید و آن را با آیین هندی قدیم “آهیمسا“ ("آ" : بدون، "هیمسا": خشونت) پیوند می‌داد.» 
«او همیشه به روش satyagraha که در آفریقاى جنوبى کشف کرده بود پایبند ماند و به بسط و گسترش چیزى پرداخت که «دانش جدید عدم خشونت» و «جراحى و درمان روح» مى نامیدش که درنظرش بزرگترین یارى ها را به اندیشه اخلاقى و عمل سیاسى مى رساند». «به عقیده او تقرب به «وجود مطلق» (absolute) و معصومیت کودکى ممکن است».
گاندى در مقدمه کتاب زندگینامه ی خود مى نویسد: «آنچه من در طول زندگى ام همواره در جستوجویش بوده ام رسیدن به شکوفایى و کمال وجودى و دیدار خداوند است، رسیدن به رهایى و رستگارى (Moksha)». او تا پایان عمر حتی در گرمترین میدانهای مبارزه خود را فراموش نکرد و حتی خوردن جوش شیرین و آب گرم در دورانی که بیشترین محبوبیت را در بین مردم خود داشت، بعنوان نمادی برای مبارزه و مصرف گرایی برگزید. او اولین مجری طرحهای نافرمانی مدنی خود بود؛ گواه این مدعا روزه های سیاسی و غذای ساده ی اوست که بن مایه های یک رهبر مقتدر اجتماعی را برایمان به تصویر می کشد.
در راج قات بر سنگ یادبود گاندی نوشته شده است: ‌:«مایلم هند را آزاد و نیرومند ببینم تا او بتواند خود را به عنوان قربانی راغب و نابی برای بهتر کردن دنیا عرضه کند. فردی که ناب است خود را قربانی خانواده می‌کند، خانواده قربانی دهکده، دهکده قربانی بخش، بخش قربانی استان، استان قربانی ملت، و ملت قربانی همه می شود. من خواهان«کلودایی راج»، سلطنت خداوند بر روی زمین، هستم.»
آخرین یادداشت بجا مانده از او که عمری بر استراتژی مبنی بر عدم خشونت اصرار ورزید، عظیمترین سرمایه ایست که جهان امروز از او به یادگار دارد. اواخر عمر گاندی صرف تربیت نوه اش آرون گاندی شد و همه حکمت های عملی خود را برای برچیدن بساط خشونت در هفت نکته خلاصه کرد:
ثروت اندوزی بدون کار
لذت جویی بدون وجدان
دانش بدون شخصیت
تجارت بدون اخلاق
علم بدون انسانیت
پرستش فاقد از خودگذشتگی
سیاست بدون قانون و قاعده
این هفت نکته آنهم در پایان زندگی مردی که سرنوشت جهان سوم را تغییر داد بدین معنی است که او خیلی پیشتر از آنکه قدرت را برای ارضای نفس خویش بخواهد تنها وسیله ای برای برقراری آرامش و سعادت انسانها میداند. نگاه اخلاقی به انسان و رحمت و مهربانی در همه جای زندگی گاندی مشهود است.
وقتى از گاندى در دورانی که جهان، چشم به حرفهای او دوخته بود، خواسته شد که پیامى براى جهان دهد، گفت: «زندگى ام پیام من است».
 
پانوشت ها:
۱.       گاندی زندانی امید، ترجمه: محمد حسین آریا، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، تهران ۱۳۷۲،
۲.       رومن رولان، مهاتما گاندی، ترجمه: محمد قاضی
۳.       مهاتما گاندی، سرگذشت من، مقدمه مسعود برزین
۴.         www.nasour.net 

امپریالیسم

امپریالیسم مرحله پیشرفته جامعه سرمایه داری است. در این مرحله سرمایه داری از دوران رقابت آزاد وارد مرحله انحصاری می شود. در اواخر قرن نوزدهم حکومت انحصارها در جوامع سرمایه داری پیشرفته جایگزین رقابت آزاد شد.
در پایان قرن نوزدهم تغییرات فنی چشمگیری در صنایع فلزی، شیمیایی و ماشین سازی روی داد. ظهور شیوه های جدید ذوب فلزات راه را بر کارخانه های عظیم فولاد و فلز سازی گشود. افزایش محصول فولاد، تکامل بیشتر ماشین سازی و احداث راه آهن را ممکن ساخت. با کشف و اختراع انواع جدید ماشین: دینام، موتور، با خاصیت احتراق داخلی، توربین بخار، دیزل، تراموا، اتومبیل، لکوموتیو دیزل و هواپیما انگیزه ای بود برای رشد تولیدات صنعتی و گسترش حمل و نقل.
در حالی که در نیمه قرن نوزدهم رشته های صنعتی سبک در تولیدات صنعتی: به طور عمده نساجی، متداول بود، در اواخر قرن نوزدهم نقش عمده بر عهده صنایع سنگین: ذوب فلز، ماشین سازی، استخراج معادن، صنایع شیمیایی و برق بود که تجهیزات غول آسا و احداث کارخانه های عظیم آن نیاز به سرمایه بزرگ دارد. تکامل نیروهای مولد و روابط تولید در طی دوره سرمایه داری غیر انحصاری، راه را برای گذار به امپریالیسم هموار نمود. پیدایش امپریالیسم نتیجه تمرکز و انباشت سرمایه در طی دوره رقابت آزاد در دستان گروهی از بزرگترین سرمایه داران از طریق ورشکستگی و نابودی سرمایه داران ضعیفتر و کوچکتر بود. در این مرحله سرمایه داران بزرگ برای کنترل بازار، جلوگیری از بحرانهای اضافه تولید و بالا نگه داشتن سطح قیمت ها با یکدیگر متحد شدند و انحصارات سرمایه داری را تشکیل دادند.
خصوصیات اقتصادی زیر مشخصات امپریالیسم را تشکیل می دهد:
1- تمرکز تولید و سرمایه که نتیجه آن ایجاد انحصاراتی است که در زندگی اقتصادی نقش تعیین کننده دارند.
2- یکپارچگی سرمایه مالی و صنعتی و ظهور یک الیگارشی مالی بر پایه "سرمایه مالی"
3- صدور سرمایه که متمایز از صدور کالا، اهمیت ویژه ای کسب می کند.
4- تشکیل اتحادیه های انحصاری بین المللی سرمایه داران که جهان را میان خود تقسیم می کنند.
بانک ها نقش ویژه و حساسی را در جامعه سرمایه داری ایفا می کنند. عمل اساسی و اولیه بانک ها عبارت است از میانجیگری در پرداخت ها. بدین مناسبت بانک ها سرمایه پولی غیر فعال را به سرمایه سودآور مبدل می کنند و انواع عواید پولی را جمع آوری نموده و آن را در اختیار طبقه سرمایه دار می گذارند.
به تدریج که معاملات بانکی توسعه می پذیرد و در دست عده قلیلی از موسسات تمرکز می یابد، بانک ها نیز نقش ساده میانجی گری را رها کرده و به صاحبان انحصارات پرقدرتی تبدیل می شوند که تقریباً تمام سرمایه پولی جمیع سرمایه داران و کارفرمایان کوچک و نیز قسمت اعظمی از وسایل تولید و منابع مواد خام در یک کشور و در یک سلسله از کشورها در اختیار آنان قرار می گیرد. این جریان تبدیل عده کثیری از میانجیان ساده به مشتی صاحب انحصار، یکی از پروسه های اساسی رشد سرمایه داری و رسیدن آن به مرحله امپریالیسم است.
تراکم تولید مستقیماً به انحصار منجر می گردد. برای موسساتی که از همه بزرگتر و متکی به سرمایه کلان هستند، مشکل است که یکدیگر را در مبارزه رقابت آمیز شکست دهند. در چنین شرایطی برای سرمایه داران بزرگ ممکن و لازم است که به منظور تقسیم بازارهای فروش، منابع مواد خام، تثبیت قیمت ها و غیره، بین خود قراردادهایی منعقد سازند. انحصار قراردادی بین چند سرمایه دار یا اتحادیه چند سرمایه دار است که تولید و فروش بخش اعظم کالاهای معینی را تحت کنترل خویش دارند. این اتحادیه ها دارای هر شکلی که باشند همه یک هدف دارند: به دست آوردن حداکثر ممکن سود. اشکال مختلف انحصارات عبارتند از: کارتل، سندیکا، تراست، کنسرن.
ایدئولوگهای بورژوازی ادعا می کنند انحصار به رقابت پایان می دهد. واقعیت اینست که در عمل انحصارات رقابت را از بین نمی برند، زیرا:
1- اگرچه انحصارات، اقتصاد سرمایه داری را تحت تسلط خود دارند، انحصار صد در صد که سرتاسر یک رشته صنعتی را در بر گیرد، نادر است بنابر این، در واقع مبارزه رقابت آمیزی بین انحصارات و آن سرمایه دارانی که به این انحصارات تعلق ندارندوجود دارد. در این رقابت، انحصارات کلیه وسایل ممکن را به کار می برند تا سرمایه داران خارج از انحصار را وادار به الحاق به انحصار نمایند. در این صورت، ورشکستگی کامل تنها راه دیگری است که وجود دارد.
2- رقابت در داخل خود انحصارات هم ادامه می یابد. اعضای کارتل ها و سندیکاها برای به دست آوردن بازارهای بهتر و سهم بیشتر در تولید با یکدیگر می ستیزند. در تراست ها و کنسرن ها، سرمایه داران بر سر پست های مهم، بر سر سهام فائقه و توزیع سود با یکدیگر کشمکش دارند. مبارزه در داخل یک انحصار اغلب مخفی و زیر سرپوش انجام می گیرد و فقط در موارد کمی آشکار گردیده و منجر به متلاشی شدن انحصار می گردد. وقتی چنین اتفاقی افتاد، ممکن است انحصار جدیدی به جای انحصار پیشین تشکیل گردد.
3- بین انحصارات گوناگون در یک رشته واحد صنعت وقتی بیش از یک انحصار وجود داشته باشد، رقابت خواهد بود.
4- در عصر امپریالیسم، رقابت بین انحصارات رشته های مختلف صنعت، شدتی خاص می یابد.
رقابت در دوره امپریالیسم نه فقط از میان نمی رود بلکه برعکس سبعانه تر و مهلک تر می گردد. میان اتحادیه های انحصاری در داخل خود و میان انحصارات و موسسات غیر انحصاری مبارزه رقابت آمیز وجود دارد. در مورد آنهایی که به انحصارها تسلیم نمی شوند از هر نوع روشی برای فشار برآنان تا حد ورشکستگی استفاده می گردد. در مبارزه شدید میان انحصارها همه وسایل غیر عادلانه، رشوه، تجاوز، باج، خرابکاری و هر اقدام جنایتکارانه دیگر و حتی حذف فیزیکی رقبا به کار گرفته می شود.
در طی دوره امپریالیسم همه شئون زندگی زیر سلطه گروه کوچکی از بزرگترین اشراف مالی است که سر رشته اقتصاد و سیاست کشور در دست آنهاست. این گروه کوچک بانکدارها و صاحبان صنایع یک قدرت متمرکز مالی قدرقدرت را تشکیل می دهند.
در دوره امپریالیسم صدور سرمایه وسیله اصلی بهره کشی منتظم بیشترین بخش جهان به دست چند کشور سرمایه داری پیشرفته می گردد. صدور سرمایه به دو شکل اساسی صورت می گیرد: نخست به صورت سرمایه مولد که شامل سرمایه گذاری در صنعت، کشاورزی، حمل و نقل و ثانیاً به صورت سرمایه مالی، یعنی وام به حکومت ها و اعتبارات خصوصی. علی رغم اشکال متفاوت صدور سرمایه، صادر کنندگان آن هدف یکسانی دارند: تحصیل سودهای عالی انحصاری.
امپریالیستها به موازات استثمار نیروی کار کشورهای خود، مزدکاران و زحمتکشان کشورهای عقب مانده و در حال توسعه را نیز از طریق غارت منابع طبیعی آنان، صدور کالا و به خصوص صدور سرمایه استثمار می کنند. امپریالیسم با تحمیل الگوهای توسعه مطابق منافع خود به کشورهای در حال رشد مانع از توسعه درونزای آنان موافق با خصوصیات و نیازمندیهای خویش می شود و آنان را به صورت زائده ای از سیستم سرمایه داری جهانی در می آورد که فقط در صورت برآوری نیازها و سودآوری برای کشورهای سرمایه داری پیشرفته قادر به ادامه حیات هستند.
علاوه بر آن تسلط سرمایه داری انحصاری بر اقتصاد و بازار کشورهای در حال رشد، موجب ورشکستگی و نابودی صنایع ملی در این کشورها می گردد. امپریالیسم عرصه را بر اقتصاد کشورهای در حال رشد به گونه ای تنگ می کند که در این کشورها سرمایه داری فقط به صورت انگلی، دلالی و وابسته به انحصارات سرمایه داری قابل دوام می شود و لذا در شرایط تسلط انحصارات امپریالیستی، سرمایه داری ملی به خصوص در عرصه های صنعتی و مولد، روز به روز ضعیف تر می شوند و در نهایت محکوم به نابودی اند.
امپریالیسم جهانی به سرکردگی ایالات متحده آمریکا، انواع و اقسام ترفند ها از تحمیل سیاستهای اقتصادی نولیبرالی و مطابق الگوهای بانک جهانی و صندوق بین المللی پول تا لشگر کشی نظامی مستقیم و آشکار را برای سلطه هرچه بیشتر بر کشورهای در حال توسعه به کار می گیرد. سلطه امپریالیسم بر این کشورها نه تنها نتیجه مثبتی به بار نمی آورد، بلکه مانع از توسعه طبیعی و درونزای آنان نیز می گردد. تبعات این وضعیت فقر و فلاکت اقشار وسیعتری از مردم این کشورها، عقب ماندگی اقتصادی، سیاسی و فرهنگی آنان به همراه هزاران مشکل ریز و درشت دیگر می باشد.
از این رو مبارزه با امپریالیسم برای نیروهای چپ جهان به خصوص در کشورهای در حال توسعه از اهمیت اساسی برخوردار است. در کشورهایی نظیر ایران که هم اینک در معرض مداخله جویی و خطر تهاجم نظامی و سلطه مستقیم امپریالیسم قرار دارند، مبارزه ضد امپریالیستی حساسیت ویژه و چند وجهی را داراست. در چنین شرایطی مبارزه در راه دمکراسی و حقوق بشر ضمن اهمیت آن نباید مبارزه ضد امپریالیستی را تحت شعاع خود قرار دهد. مبارزه برای دمکراسی اگر منجر به همسویی و هم نوایی جدی با امپریالیسم گردد، راهی جز به سراب و ناکجا آباد نخواهد برد.
چپ دمکرات ضمن دفاع اصولی و جدی از دمکراسی و خواسته های عدالت جویانه زنان و مردم زحمتکش در ایران، هرگونه مداخله جویی امپریالیسم و به خصوص تجاوز نظامی به خاک کشورمان را محکوم می نماید.

منابع:
امپریالیسم به مثابه بالاترین مرحله سرمایه داری – ولادیمیر ایلیچ لنین، ترجمه محمد پورهرمزان
علم اقتصاد- پ. نیکی تین ، ترجمه ناصر زر افشان
زمینه تکامل اجتماعی- د. ک. متروپولسکی، ی.ا. زوبریتسکی، و.ل. کروف ترجمه پرویز بابایی

مارکس و مارکسیت ها  چه می گویند ؟

مارکسیسم یک نظریه اجتماعی ، یک جهان بینی ، یک ایدائوژی ، یک مکتب  فلسفی است .

مارکسیت ها مجموع جهانیان را به 2 گروه تقسیم می کنند و می گویند یا استثمارگر هستند یا استثمارشده ، می گویند تاریخ چیزی جز محصول مبارزه طبقاتی بین انسانهای استثمارگر و استثمارشده نیست ، یعنی عده ای منافع اقتصادی شان ایجاب می کند که در همان مرحله بمانند و مخالف پیشرفت ابزار تولیدند (گروه حاکم استثمارگر ) و یک عده خواهان رشد و ترقی ابزار تولید و خلاصی از این وضع هستند ( گروه استثمارشده ) که این دوباره هم درگیر و مبارزه ای به وجود می آید که منجر به یک نظام جدید (جامعه جدید ) می شود که در آن جامعه جدید علاوه بر ابزار تولید و منافع اقتصادی، آداب و رسوم و فرهنگ و مذهب و افکار و اندیشه در یک کلام همه چیز نسبت به جامعه قبلی تغییر می کند و بعد ازمدتی دوباره این نظام جدید با مبارزه و درگیری که در خودش عامل ایجاد آن است  میدهد به نظام دیگری تبدیل می شود.

مارکسیسم آموزش رهایی طبقه ی کارگر از دست سرمایه داری است.(مالکیت خصوصی و سرمایه داری عامل بدبختی مردم و کارگران است و باید با یک انقلاب از بین برود ).

مارکس خودش مارکسیسم نبوده یعنی اینکه مارکسیسم بعدها بوسیله ی طرفداران او طرح ریزی شده است که معتقدند افکار و نظریات مارکس یک راه و روشی را برای نجات کارگران درست کرده است .البته مارکسیسم هر چند با اندیشه ی مارکس پیوند دارد ولی با آن یکسان نیست و از جمله دلایل آن می تواند: 

1- فکر و اندیشه ی مارکس دارای یک شکل منظم نبوده است زیرا وقتی با واقعیت روبرو می شده است مشاهده می کند که مطلبی را که بیان داشته دارای اشکالاتی است و در راستای حل آن  یکسری تغییر جهت هایی در اندیشه هایش روی می دهد .

2- افکار و نوشته هایش خصوصیت نا تمام داشته یعنی مارکس خود در زمان حیاتش اقدام به نوشتن نظامند افکار و اندیشه هایش انجام نداده است مثلا جلد اول ودوم کاپیتال(سرمایه) را انگلس از روی یادداشت های او جمع آوری و منتشر کرده است .

3- به دلیل از بین نرفتن سرمایه داری و شکل نگرفتن اجتماع و نظام سوسیالیستی و سپس کمونیستی منطبق بر روالی که او پیش بینی کرده بود .

4- کنار آمدن طبقه ی  کارگر با طبقه ی سرمایه دار و دعدم وقوع انقلاب کارگری در سطح اروپا

 

پیامد عدم تحقق پیش بینی های مارکس منجر به این شد که در طول زمان درمورد اندیشه مارکس دیدگاه های مختلفی مطرح شود و مارکسیسم به سه شاخه ی اصلی تقسیم می شود که هر کدام از این سه شاخه به شاخه های گوناگونی تقسیم می شوند.

1- مارکسیسم اومانیسم(عقل گرا) که خود به دو شاخه ی مارکسیسم فلسفی و مکتب فرانکفورت تقسیم می شود.

2- مارکسیسم کلاسیک(ارتدکس) که خود به دو شاخه ی مارکسیسم سوسیال دموکرات و مارکسیسم لنینیسم تقسیم می شود.

3- مارکسیسم ساختار گرا.

امروزه در دنیا مراکزی وجود دارد بنام مراکز مارکس شناسی.{درانگلستان نه مرکز - درآمریکا هشت مرکز – در فرانسه شانزده مرکز- در ایتالیا هفت و در ژاپن چهار مرکز )  و جالب اینجاست که در روسیه و کشورهای وابسته به شوروی اثری از چنین مراکزی دیده نمی شود.

خلاصه ای از زندگی کارل مارکس:

مارکس در سال 1818 درآلمان متولد شد و پدر ومادرش یهودی بودند . پدرش در همان سال تولد مارکس به دین مسیح گروید و با این وجود مارکس نه تنها به یهودیت بلکه به دین های دیگر هم اعتقاد پیدا نمی کند و دارای اندیشه ماتریالیستی در زمینه جهان خلقت بود .

به ادبیات و موسیقی و شعر علاقه داشته و از طبقه ی مرفه جامعه بوده است . پدرش وکیل دادگستری بود. در هجده سالگی  مارکس جوان را به دانشکده حقوق فرستاد تا نام نویسی کند اما او این کار را نپذیرفت ( گویا که تحصیلات دانشگاهی ندارد ). در هجده سالگی پنهانی با دختری بنام ژنی نامزد می کند و در سن بیست وپنج سالگی با او ازدواج می کند و به پاریس می رود و در آنجا با انگلس که فرزند یک  تاجر ثروتمند آلمانی بود آشنا می شود و عقاید اقتصادی خود را ازتجربیاتی که انگلس داشت  می گیرد. در پاریس انقلاب های 1848 را ازنزدیک دنبال می کند. اما پس از شکست و سرکوب انقلاب ها درسال 1849 به لندن می رود و تا آخر عمر در آنجا می ماند. سالهای بین 1850 تا 1860 دوران فقر شدید مارکس بود . او در این ایام به دلیل اشتغال زیاد به امر مطالعه و تحقیق پیرامون موضوع کارگران و سرمایه داران قادر به اشتغال تمام وقت و گاها پاره وقت نبوده است و این امر باعث می شود که چند فرزندش به دلیل فقر و بیماری از دست بدهد . ( تمام سعی او این بود که راهی برای نجات کارگران از فقر و بد بختی پیدا کند و شعارش این بود که کار گران دنیا متحد شوید ) .وی سرانجام در سال 1883به علت مرض سرطان از دنیا رفت .

**********************

بازشناسی افکار و اندیشه های ی کارل مارکس:

کارل مارکس در افکار و اندیشه هایش از چندین متفکر قبل از خود تاثیر پذیرفته و از نظرات آنها در بیان دیدگاه های خود استفاده نموده است به عبارت دیگر می توان گفت که وی با جمع نمودن و در کنار هم قرار دادن و نظام دادن به اندیشه های متفکرین قبل از خود به برخی سوالات پاسخ علمی - تاریخی داده است .از جمله ی موثر ترین اندیشمندان می توان به

1- هگل  2- پرودون   3- فوئر باخ    4- کانت  نام برد .

با نگاهی بر منطق ارسطویی ، ارسطو معتقدر است که هرگز هیج دو چیز متضاد با هم ، در کنار جمع نمی شوند.مثلا:هروقت شب است دیگر روز نیست و برعکس.

 هگل در تشریح این مطلب با تفاوت نهادن بر مبحث تضاد و متناقص ، قانونی با عنوان دیالکتیک  ارائه داد . این قانون  می گوید که هر شیئی یا ماده ای که به وجود می آید ، پس از جندی از اثر وجود آن ضد خودش را می سازد ( یعنی دو چیز متضاد در مقطعی در کنار هم ) و بعد از مدتی این دو به دلیل ماهیت متضاد با هم تعارض پیدا می کنند و منجر به یک چیز  جدیدی می شود و این فرایند را به صورت (  تز- آنتی تز- سنتز) معرفی می نماید  و معتقد است این فرآیند اساس حرکت بوده و جنبه تکاملی وپیشرفت دارد و جبری است.

پرودون اندیشه ی ماتریالیسم را مطرح می کند . ( برای پدیده های طبیعت علت مادی جست وجو می کند  یعنی اینکه هیچ روح یا خدایی برای حرکت تاریخ و جهان وجود ندارد ) .

« فوئرباخ » می گوید مبنای تاریخ اقتصاد است (منافع اقتصادی باعث مبارزه ی طبقاتی می شود و تاریخ رابه حرکت در می آورد).

کانت آزادی خواهی را مطرح می کند و می گوید هر کس باید آزادی خود را محدود به آزادی دیگران ببیند.

کارل مارکس افکار و روحیه انقلابی داشته است و هرچیزی را که با انقلاب سازگاری داشته مورد پذیرش قرار داده  و هر چیزی که با انقلاب تضاد داشته اعم از اینکه خوب یا بد بوده رد می کرد . به همین دلیل ازهگل دیالکتیک را می پذیرد چون انقلاب را موجه می سازد مثلا  با ایجاد طبقه سرمایه داری ( تز ) در روند تاریخ باعث ایجاد طبقه کارگر شده ( آنتی تز) و پس از چندی تضاد بین این دو ( کا حاصل استثمار کارگر توسط سرمایه دار بوده ) باعث انقلاب و وقوع جامعه سوسیالیستی ( سنتز ) می شود .

اگر ماتریالیسم را از پرودن می پذیرد  به این دلیل است که  کسانی که به دین یا خدا اعتقاد دارند توانایی خود را نشناخته و مردمی نادان و فرومایه و توجیه گر شرایط بد اجتماعی و اقتصادی خود هستند ( مثلا آن را دست تقدیر می دانند و حرکتی در جهت رفع آن نمی کنند .)  به همین جهت چون آگاهی ندارند خاصیت انقلابی هم ندارند و نمی توانند انقلاب کنند ( از دین مسیحیت به دلیل اینکه مردم را به صبردر برابر سختی ها وبدبختی ها دعوت میکند انتقاد می کند ).

در مورد پیدایش انسان طرفدار سرسخت نظریه ی تکامل داروین است.  

اگر نظریه اقتصاد فوئر باخ را می پذیرد می خواهد بگوید که به خاطر منافع اقتصادی است که گروهی گروه دیگر را استثمارمی کند و طبقات اجتماعی درون جامعه ایجاد می شودند و حتی همه جنگ ها را ناشی از منافع اقتصادی می داند .

او معتقد است که  باید مالکیت خصوصی و نظام طبقاتی را از بین ببریم تا ظلم و جنگ نیر از بین برود .

اگر آزادی خواهی کانت را می پذیرد آن را برای جامه کمونیستی می خواهد.(جامه ی بدون دولت و نظارت حکومت - جامعه ی کمونیستی مدینه فاضله  اندیشه ی او  است ).

شیوه تولید :

شیوه تولید یعنی مجموع نیروی تولید + روابط تولید.

نیروی تولید یعنی ابزار تولید(دست و بازو و سنگ و فلز و چرخ در عصر کشاورزی تا دستگاه صنعتی و ... در عصر ضنعتی شدن ) و کارگر (انسانی که روی آن ابزار با تجربه ای که دارد کار می کند خواه دهقان باشد که روی زمین کار کند یا کارگر باشد که با ماشین آلات صنعتی کار کند ).

روابط تولید یعنی نحوه مالکیت فرد بر ابزار تولید ، که می تواند خصوصی یا اجتماعی باشد. ( رابطه سرمایه دار و کارگر )

وقتی که نیروی تولید به حد معینی از رشد رسید با روابط تولید تضاد ایجاد می شود و در نتیجه تضاد داخلی باعث حرکت ( اعتراض سپس انقلاب )می شود و جامعه قبلی تبدیل به یک جامعه ی جدید با ویژگی های متفاوت از قبل می شود.

 

مارکس جامعه ی بشری  را به پنج دوره  تقسیم میکند:

        1-      کمون اولیه(جامعه ی اشتراکی):

ابتدا مالکیت بر ابزار تولید ، عمومی بوده و هیچ کسی مالک چیزی نبوده است و هر چه بوده برای همه بوده اعم از سنگ و چوب و میوه و .... ولی بعد از مدتی با رشد ابزار تولید ( از سنگ تبدیل به آهن ) و پیدایش نیزه و تیر و کمان و ...عده ای  از افراد مالک این ابزارها می شوند و در نتیجه مالکیت اعمومی ( اجتماعی ) تبدیل به مالکیت خصوصی می شود و این امکان فراهم می شود که هر کدام تک تک و جداگانه به شکار روند. در نتیجه می توانستند چندین برابر احتیاجات مورد نیاز خود را تامین کنند. پس از آن مدتی بعد افرادی پیدا می شوند که از لحاظ فکری و جسمی قوی تر بوده وعده ی دیگری از افراد را به کار واداشته و استثمار می کنند.و جامعه ی یک دست تبدیل به  جامعه برده داری می شود.

2- جامعه ی برده داری:

صاحب برده میتواند او را مانند یک حیوان بخرد یا بفروشد.

در این دوره با توجه به اهلی کردن حیوانات  گله داری و دامداری بوجود آمد. بعد از مدتی به دلیل کمبود علوفه برای حیوانات و حبوبات برای خود مجبور می شوند شیوه قدیم را ترک گفته و به دنبال ابزارتولید جدیدی برای تامین نیازهای خود باشند. در نتیجه با رشد ابزار تولید مانند خیش و داس و گاوآهن و.... کار بر روی زمین میسسر می شود و منجر به پیدایش نظام فئودالی( ارباب - رعیت )  می شود.

3- جامعه ی فئودالی:

در این دوره ارباب و رعیت بوجود آمد(دهقان روی زمین کار می کرد).

بعد از مدتی عده ای از افراد کیسه ای را به پشت خود یا اسب خود می انداختند و به دنبال آنچه که ندارند و مبادله با آنچه که زیاد دارند به این طرف و آنطرف می رفتند و به این تر تیب پیله وری و تجارت اختراع شد(پول هم همین موقع اختراع شد). در نتیجه وسایل و ابزارهایی برای راحتی مبادله  مانند چرخ و گاری و...  اختراع شد و مراکزی بوجود آمد که تجارت و مبادله  در آنجا صورت می گرفت که کم کم با وسعتی که پیدا کردند تبدیل به شهر شدند و تشکیلات شهری روز به روز برای زندگی راحت و جمع آوری ثروت و اعمال قدرت مناسب تر می شد تا آنجا که علاوه بر بازرگانان و صنعتگران – صاحبان اراضی و املاک هم رو به سوی شهرها می آوردند و از طرف دیگر با توسعه ی وسائل کشاورزی مانند تراکتور و....  دیگر احتیاجی نبود که مثلا 10 نفر روی یک زمین کار کنند یک نفر بهتر و سریعتر از آنان می توانست کاری را انجام دهد. در نتیجه عده ای بی کار شدند وهجوم به سوی شهرها بردند وپیشه وری(آهنگری) را آغاز کردند درنتیجه جامعه تبدیل به سرمایه داری(بورژوازی)شد.

4- جامعه ی سرمایه داری:

با وقوع انقلاب صنعتی که به پیدایش ماشین بخار و نخ ریسی انجامید باعث رونق شهر و توسعه و تسلط صنایع ماشینی و کارخانجات بزرگ شد -  در برابر به جای کارگاه های کوچک با تعداد کمی کارگر- تعداد زیادی کارگراستخدام می کرد ومزد می پرداخت وصنعت بیش از گذشته احتیاج به کارگر داشت. چون کالاها را بهتر و ارزانتر از قدیم می ساختند - پیشه وران را از بین بردند و باعث شدند که میلیون ها  کارگر کارخانه های بزرگ گردهم آیند .

مارکس دراینجا بحثی را با عنوان « ارزش اضافی » مطرح می کند و به توضیح آن می پردازد :

1- کارفرما مدت کار را افزایش می دهد بدون افزایش حقوق . مثلا: کارگر به جای 8 ساعت 10 یا12 ساعت کار می کند واین سود کار اضافی را کارفرما - با عدم پرداخت دستمزد حقیقی یا عدم افزایش دستمزد - از آن خود می کند .

       2-      سرمایه دار کالایی را که کارگر روی آن کارکرده در بازار  گرانتر  و یا چند برابر قیمتی کهبرای آن خرج کرده- می فروشد که . مارکس آن را حق غضب شده کارگر می داند وباعث افزایش سرمایه ی کارفرما ( سرمایه دار ) می شود و در نتیجه این فشار و بی عدالتی- کارگران را از خود بیگانه و شئی گونه می کند.

با رشد ابزار تولید ( صنعتی شدن ) یک نفر می توانست کار 10 نفر را بهتر و بیشترانجام دهد پس تولید زیاد می شود و در نتیجه عده بیکار و بی پول می شوند و مصرف کم می شود و در نتیجه قیمت ها کاهش پیدا می کند وسرمایه داران کوچک خود به خود از بین می روند ( ورشکسته می شوند ) و تنها سرمایه داران بزرگ می مانند که ناچارند بازارهای خارجی را برای کالاهایشان دردست بگیرند که مرحله ی امپریالیسم ( آخرین مرحله ی سرمایه داران) است .با پر شدن  بازارهای خارجی نظام سرمایه داری دچار تزلزل می شود . این اتفاق همراه با خود آگاهی رسیدن کارگران نسبت به وضع جامعه و آنچه بین آنان و سرمایه داران بوده  است منجر به اعتراض و انقلاب کارگران می شود و نظام سرمایه داری سقوط پیدا می کند . مارکس این  آگاهی کارگران صنعتی ( پرولتاریا ) و انقلاب را جبری ( یعنی در فرایند تاریخ اجتناب ناپذیر و حتمی می دانست ولی معتقد بود که انقلاب را باید با تحریکات و اقدامات سیاسی تقویت و  رهبری کرد تا سریعتر به وقوع بپیوندد).    

پیش بینی های مارکس:

1-در کشورهایی که به نهایت صنعتی رسیده اند این انقلاب یکباره و در یک زمان نزدیک اتفاق خواهد افتاد  مانند: انگلستان ، آلمان  ، فرانسه و آمریکا.

2-در این مرحله کارگران با انقلابی که علیه سرمایه داری انجام داده اند دولتی مقتدر روی کار می آید تا از این انقلاب ودستاوردهای آن در مقابل دشمنان خارجی و داخلی محافظت کند.طبقه ی سرمایه داری از بین می رود ومالکیت خصوصی ابزار تولید به دست دولت موقت سوسیالیستی میرسد (کارخانه ها ، مزارع ، زمین و جنگل و...).

3-ازبین بردن پول و بانک که وسیله ای برای استثمار است.

4-بعد از انقلاب صنعتی کردن شدید جامعه به رهبری دولت سوسیالیستی وبه کمک کارگران برای وفور نعمت اتفاق می افتد که از ویژگی های یک جامعه ی سوسیالیستی است.

بعد از جامعه ی سوسیالیستی نوبت به مرحله ی جامعه ی کمو نیستی میرسد که در آن اتفاقات زیر رخ میدهد:

1-تحلیل قوای دولت(مردم در این مرحله به چنان رشد و آگاهی رسیده اند که بدون نیاز به خشونت قواعد زندگی را رعایت کنند) اصول عشق و فداکاری برقرار خواهد شد.

2-لغو تخصص که موجب تقسیم کار و بردگی می شود.

3-بین المللی شدن کامل و عالم گیرشدن کمونیسم(جهانی شدن آن ).با جذب کارگران و اتحاد آنها بر علیه سرمایه داران.

وبه دنبال آن یکسری عوامل فرعی نیز تغییر می کند از جمله:

1- محو خانواده که اولین هسته ی مالکیت است وعاملی برای انتقال ارث از پدر به فرزند می باشد

2-   با از بین رفتن خانواده زن را هم که در خانواده اسیر و برده مرد است ، از اسارت رهایی و با کار کردن در کارخانه ها با مردها برابر می شود  ؟!!!!!!! ] و مراقبت از فرزندان به عهده ی جامعه میباشد ( مهد کودک ها و...).

2- تحلیل خود به خودی دین و رهایی از آن پس از سرکوب آن در دوران سوسیالیسم ، عموم مردم از حالت ازخود بی گانگی بیرون می آیند و به قدرت و توانایی خود درجامعه پی می برند و در نتیجه همه آزاد و برابر و در رفاه زندگی می کنند.

 

اما آنچه که در واقعیت اتفاق افتاد:

شعار کمونیست ها:ازهر کس به اندازه امکاناتش و به هر کس به اندازه ی نیازش.با این شعار توانستند توده ی مردم را فریب دهند ودولت موقتی را که بعد از تزار در روسیه روی کار امده بود را کنار بزنند . در واقع این انقلاب در کشوری رخ داد که بر خلاف پیش بینی مارکس صنعتی نبود بلکه کشوری در شرایط نیمه فئودالی قرار داشت بود وهمچنین چین نیز دارای همین ویژگی ( دهقانی ) بود .

1-         این انقلابات در کشورهایی رخ داد که دوران فئودالی را پشت سر می گذاشتند.

2-     درجامعه ی سوسیالیستی درست است که طبقه از بین رفت ولی طبقه ی جدیدی بوجود آمدبنام طبقه ی پرولتریا که نماینده آن حزب کمونیست بود که وحشیانه ترین سرکوب ودیکتاتوری را انجام میداد.

3-         اختلاف کارگر ساده وماهر از بین نرفت چون این عین بی عدالتی است.

4-         مالکیت خصوصی از بین رفت ولی در دست قدرتی برتر ازسرمایه دار قرار گرفت یعنی در دست دولت.

5-     ابتدا پول از بین رفت و واحد روزشمار کار بنام ترود بوجود آمد ولی چون بسیار ابتدایی وساده بود وجوابگوی جامعه نبود دوباره پول روی کار آمد وبانک هم برای انتشار اسکناس روی کار آمد ودر نتیجه ی آن برقراری آزادی بازرگانی بوجود آمد.

6-         دولت نه تنها از بین نرفت بلکه بر عکس کشورهای سرمایه داری روز به روز قوی تر شد.

7-     در مورد خانواده با افزایش بچه های رها شده و فساد و فحشا و اینکه بیش از نیمی از ازدواج ها منجر به طلاق شد به همین علت در سال 1949 محدودیت هایی را برای طلاق وضع کردند و مردم را تشویق به تشکیل خانواده کرده و آن را مایه افتخار دانستند.

8-     در زمینه وحدت جهانی با سیاست های غلط رهبران کشورهای کمونیستی تابع شوروی یکی پس از دیگری مستقل شدند مانند: یوگوسلاوی –مجارستان- چین و....  .

9-     مورد آخر اینکه مردم و کارگران نه تنها آگاهی به دست نیاوردند و از خود بیگانگی بیرون نیامدند بلکه بر اثر اطاعت مطلق و بی چون و چرا از دستورات حزب کمونیست در وضعی بدتر از دوران قبل و حتی کلیسا قرار گرفتند چون که حزب هر گونه تجسس و فکر را ممنوع می کرد.( قلعه ی حیوانات نمونه ای اعتراض آمیز به این وضعیت لینی با وضعیت تداعی شده در اندیشه مارکسیست هاست).

 پایان

مکتب سکولاریسم

سکولاریسم به صورت عمومی به مفهوم ممانعت از دخالت دین در امور عمومی جامعه‌ است. این تفکر به صورت کلی ریشه در عصر روشنگری در اروپا دارد. ارزش‌هایی مانند جدایی دین از سیاست ( جدایی کلیسا و حکومت) در آمریکا، و لائیسیته در فرانسه بر سکولاریسم بنا شده‌است.

سکولاریسم اگرچه در ایران بیش‌تر بار سیاسی دارد و به جای دشنام سیاسی به کار می‌رود اما در پایه، معنایی معرفت‌شناسانه دارد. از این رو، در نوشته‌های سخته‌تر از آن به عرف‌گرایی ترجمه و تعبیر می‌شد که اکنون واژه ی گیتی‌گرایی به جای اش نشسته که برابرنهاده ی درخوری است اگر به پارسی سره علاقه‌مند باشیم و معنای درست گیتی را-به ویژه آن گاه که رویاروی مینو می‌نشیند- بدانیم.

ادامه نوشته

مکتب فمنیسم

 

در سال 1776 میلادی هنگامیکه جان آدامز به ریاست جمهوری ایلات متحد آمریکا برگزیده شد، همسرش ابیگل آدامز خطاب به او نوشت: "من مایلم شما، خانمها را از یاد نبرید و بیشتر از پیشینیانِ خود نسبت به آنها همراه و سخاوتمند باشید ... فراموش نکنید که همة مردان اگر میتوانستند مستبد بودند."
بنظر میاید این جملة ابیگل آدامز که "همة مردان اگر میتوانستند، مستبد بودند." باور عمومی زنان مبارزی است که از حدود قرن هجدهم به بعد - و حتّْا پیش از آن - برای دفاع از حقوق زنان تلاش کردند. شاید همین باور عمومی است که باعث شده جنبشهای زنان تقریباً همواره با دشمنی مواجه گردند؛ چراکه در بیشتر جوامع - حتّا جوامع غربی - سلطه با مردان است.
"
سلطة مردان" - یا آنگونه که ابیگل آدامز توصیف میکند "استبداد مردان" - همان واژة آشنای "پدرسالاری" است و "پدرسالاری" همان است که زنان شدیداً به آن اعتراض و از آن تنفر دارند. امّا سؤالی که همواره مطرح است اینکه چرا هیچ جامعه ای یافت نمیشود که در آن زنان قدرت بیشتری از مردان داشته باشند؟ چرا باید زنان - آنگونه که سیمون دوبوار مینویسد- "جنس دوم" باشند؟ چرا باید مردان در فعالیتهای تعیین کننده شرکت کنند و زنان در خانه به امور - به زعم بسیاری - کم اهمیت تر بپردازند؟
پاسخ، ظاهراً بسیار ساده است: چون "زنان"، کودکان را به دنیا میاورند. از آنجا که مادر - و نه پدر - کودک را به دنیا میاورد و تغذیه میکند و از آنجا که کودک انسان، بی پناه و نیازمند مراقبت طولانی است، وابستگی زیادی به مادر پیدا میکند و همین وابستگی باعث میشود زن در خانه مشغول شود و امکان فعالیت آزاد خارج از خانه را نداشته باشد؛ خصوصاً اینکه پیش از این تا مدتها، زنان قهراً "مادران پی درپی" بودند: قانون طبیعت حکم میکرد که زنان تا آنجا که میتوانستند و ساختار زیستیشان اجازه میداد، بچه بیاورند و طبیعت هم تا جایی که میتوانست آنها را بستاند (مرحلة نخست در تئوری گذار جمعیتی فرانک ننتشاین).
باین ترتیب زنان در خوشبینانه ترین تفاسیر "نگهدارنده"ی دنیا بودند؛ درحالیکه مردان "پیش برنده"ی تاریخ. زنان در این تفاسیر - البته بسیار خوشبینانه - موجودات ایستایی بودند که وضع موجود را حفظ میکردند؛ در حالیکه مردان جهت و سمت و سوی جامعه و تاریخ را معین میکردند: مردان موجودات انسانی پویا بودند.
مردان، غالباً "تغییر تاریخ" را از طریق کار و فعالیت در خارج از خانه - به تعبیر دیروزی تر "جامعه" - انجام میدادند و این تفاوت، میان زنان و مردان پس از عصر صنعتی افزایش یافت: در "دوران پیش- صنعتی" فعالیت خانگی و فعالیت تولیدی هم ارز همدیگر بودند: تولید اقتصادی در خانه یا در نزدیکی آن و با همکاری همة اعضای خانواده صورت میگرفت - پدر، مادر و فرزندان. پس زن نیز تا حدی صاحب نفوذ بود و تفاوتها بیشتر در کنار گذاشتن زنها از سیاست و امور نظامی و جنگ دیده میشد. امّا با ورود ماشین و پیدایش کارخانه ها در عصر صنعتی اندک اندک و به تدریج فرد از خانواده جدا شد؛ به این معنا که واحد فعّال، فرد بود و نه خانواده: کارخانه ها افراد را استخدام میکردند، نه خانواده ها را. ضمن اینکه زنان شاغل کم تعداد نیز بیشتر به عنوان کارگر "خانگی" و مستخدم بکار گرفته میشدند و عدة کم شمار دیگری نیز - که عموماً مجرد و جوان بودند - در کارخانه ها کار میکردند؛ دستمزد همین عدّه را نیز اغلب برای اولیاءشان میفرستادند.
امّا با شروع جنگ جهانگیر اوّل و طی سالهای جنگ و عزیمت مردان به جبهه ها، زنان کارخانه ها را اداره کردند و همین اندک اندک باعث ورود زنان به دنیای تولید شد، تا جاییکه امروزه آمار نشان از اشتغال عدة زیادی از زنان دارد. امّا همین زنان شاغل هم - در مقایسه با مردان - بسیار کمتر به مناصب و رده های بالای کاری میرسند. چراکه زنان وارد عرصه ای میشوند که چندان "زنانه" نیست و برعکس "مردانه" است؛ زیرا به هر حال، عرصة تولید و فعالیت اقتصادی و سیاستگذاری در طی قرون گذشته همواره در انحصار مردان بوده است. پس چه بسا زنان هنگام ورود به این عرصه - همانطور که فردی بیگانه وارد سرزمینی جدید با فرهنگی متفاوت میشود - دچار "ضربة فرهنگی" شوند. سرزمین تولید و فعالیت اقتصادی، به لحاظ تاریخی "مردانه" است و ارزشها و هنجارها و باورهای خاص خودش را دارد؛ یکی از این باورها، اعتقاد به نقش سنتی زن به عنوان مادر است: مادر، مسؤول تربیت کودک است و نه پدر. وجود همین عناصر "فرهنگی" در سرزمین تولید باعث میشود که زنان به رده های بالا نرسند یا در غیر اینصورت در بسیاری موارد فکر بچه دارشدن را از ذهن خود بیرون کنند.
از سوی دیگر همین تفاوتهای "فرهنگی" باعث شد، زنان دستمزد کمتری نیز از همقطاران مرد دریافت کنند. درحالیکه همین زنان شاغل مجبور به ادارة خانه نیز بودند؛ در شرایطی که ادارة امور خانه یا به تعبیر دیگر کارِ خانگی "کار" محسوب نمیشد. به عبارت دیگر پس از جدایی "کار اقتصادی" از "کارِ خانگی" در عصر صنعتی رفته رفته فعالیت تولیدی در کارخانه مفهومِ مطلق "کار" را به خود اختصاص داد و توجه به "کار خانگی" از بین رفت. در حالیکه طبق برآوردها، کار بدون مزد خانه، بین یک چهارم تا نیمی از ثروت ایجاد شده در کشورهای صنعتی را دربرمیگیرد.
همین پیش زمینة تاریخی بنای تحلیلهای زنان مبارز با رویکرد مارکسیستی (فمنیستهای مارکسیست) قرار گرفت. در نظر آنها باید تغییرات و اصلاحاتی در تحلیل مارکسیستی صورت بگیرد: باید سرمایه داری به عنوان نظام "پدرسالارانه" (به معنایی که در ابتای نوشته آمد) تحلیل شود. چرا که زن به طور مضاعف مورد استثمار قرار میگیرد: از یک سو به عنوان "کارگر" از طرف "سرمایه دار" و از سوی دیگر به عنوان "زن" از طرف "مرد". باین ترتیب کار بدون مزد در خانه، به تولید و سود سرمایه داری کمک میکند.
پدید آمدن انقلابها و استقلال طلبیها که هدفشان عدالت جویی و رفع تبعیض بود، باعث روشنگری و پیدایش جنبشهای زنان در فرانسه و آمریکا و انگلستان شد. اولین نهادهای انسجام یافتة مبارزه در فرانسة پس از انقلاب (دهة 1790) و با الهام از دستاوردهای انقلاب شکل گرفتند. سپس در آمریکا و همزمان با جنبش به نفع سیاهان و بر ضدّ بردگی و نیز با الهام از "اعلامیة استقلال" مبارزات محدودی شکل گرفت و دست آخر در انگلستان و در نیمة دوم قرن نوزدهم با بدست آوردن حق رأی کامل برای زنان به نتیجه رسید. مبارزات تا مدتها مسکوت ماند تا اینکه در اواخر دهة 1960میلادی، جنبشها دوباره احیاء شدند و تا امروز ادامه پیدا کردند و از همه مهمتر اینکه نتایج عملی به دست آوردند و نیز به کشورهای دیگر و از آن جمله کشورهای توسعه نیافته تعمیم یافتند.

فمنیسم یک نظریه و یک جنبش است که بر طبق آن زن و مرد باید از لحاظ سیاسی اقتصادی و اجتماعی برابر باشن

این تعریف اصل مشترک تمام شاخه های مختلف فمنیسم محسوب می شود و از آن به عنوان هسته ی فمنیسم و هسنه ی تئوریک فمنیسم نام می برند. باید توجه کرد که این تئوری بر تفاوت ها یا شباهت های بین زن و مرد صحه نمی گذارد و همچنین جهت کنار گذاشتن جنس مذکر یا تنها پیشرفت اهداف جنس مونث به کار گرفته نمی شود. بر خلاف اکثر شاخه های خود.

دلایل باور شما به فمنیسم و راه کار های شما برای به واقعیت نشاندن آن , عوامل به وجود آمدن بحث و جدل در جنبش فمنیسم می شوند.

ممکن است شما با آنچه هسته ی فمنیسم نامیده شد موافق باشید اما خود را نتوانید هیچ یک از شاخه های آن را مناسب خود بیابید. این موضوعیست عام و رایج. شما می توانید باور داشته باشید به مساوات زن و مرد در عرصه های سیاسی , اقتصادی و اجتماعی و عقاید خود را بسته به اینکه چگونه می خواهید آن را جامه ی عمل بپوشانید هم حفظ کنید. در این حالت شما می توانید خود را یک فمنیست - به طور کلی - محسوب کنید.

[Amazon Feminism]

فمنیسم آمازونی وقف شده به تصویر زنان قهرمان در اساطیر یونانی آن طور که در هنر و ادبیات , ساختمان بدن و شاهکار های زنان ورزش کار , آداب و رسوم و ارزش های جنسی بیان شده است.

فمنیسم آمازونی تمرکز می کند بر تساوی جسمی و فیزیکی و مخالف است با تبعیض علیه زنان به دلیل تاثیرپذیر بودن یا ضعیف بودن آنها. فمنیسم آمازونی رد می کند هر نظری مبنی بر اینکه خصوصیات مشخصی ذاتا زنانه یا مردانه هستند و مدافع نوعی دید قهرمانانه به زن و حس زنانگیست.

به عنوان مثال یک فمنیست آمازونی در جدل است با مردانه بودن مشاغلی چون آتش نشانی و کار ساخت و ساز. هرکس صرف نظر از جنسیتش باید مختار باشد به انتخاب شغل خود . آن زن ها و مرد هایی که آمادگی چنین شغل هایی دارند باید بتوانند در آنها مشغول شوند. بر این اساس فمنیست های آمازونی معتقدند که زن ها به اندازه ی مردها توانایی فیزیکی دارند.

[Cultural Feminism]

بر اساس این تئوری تفاوت های اصولی و ذاتی شخصیتی بین زن و مرد وجود دارد. وجه تفاوت های زن ها استثنایی و ويژه است و باید به خوبی دانسته و تجلیل شوند. این شاخه از فمنیسم حمایت می کند از این نظریه که تفاوت های بيولوژيکى و زیست شناختی بین زن و مرد وجود دارد . برای مثال زن ها مهربان تر و لطیف تر هستند از مردان. که ختم می شود به این دیدگاه که اگر زنان جهان را در سلطه ی خود داشتند جنگی اتفاق نمی افتاد. فمنیسم فرهنگی نظریه ایست که می خواهد با شناساندن طبیعت و کیفیت خاص زنان , کار آزمودگی زنان و روش های زنان با تبعیض های جنسی مخالفت کند. غالبا با این باور که راه و روش زنان معمولا بهترین راه است.

[EcoFeminism]

نظریه ایست با این مضمون که فلسفه های مرد سالاری مضرند برای زن ها , کودکان و تمام چیز های زنده ی دیگرو اینکه همین رابطه وجود دارد بین رفتار جامعه با محیط زیست و حیوانات. در راستای مقابله با مرد سالاری فمنیست های بومی معتقدند که همچنین مبارزه می کنند با نابودی و به تاراج بردن طبیعت. آنها احساس می کنند فلسفه ی مرد سالاری نیاز به چیره شدن و مسلط شدن بر زنان یاغی و طبیعت رام نشده را پر رنگ و پر اهمیت تر می کند.

فمنیسم بومی معتقد است جامعه ی مرد سالار فعلی امری نسبتا نو ظهور است که در حدود پنج هزار سال اخیر رشد کرده. و اولین جوامع مادر سالار بوده اند. در جوامع مادر سالار زنان در راس و مرکز توجه جامعه بودند و مردم به پرستش الهه ها و خدایان مونث می پرداختند. از جوامع مادر سالار به بهشت فمنیست ها یاد می شود.

[Feminazi]

این عبارت توسط راش لیمبا گوینده ی رادیو و تلوزیون مطرح شد. یک فمینازی توسط ضد فمینست ها چنین تعریف می شود : به فمینستی گویند که سعی دارد تا آنجا که می تواند سقط جنین به عمل آورد. از این رو از عبارت نازی در این اصطلاح استفاده شده است. لیمبا فمنیست ها را کسانی می دید که سعی در نا بود کردن نوع خاصی از انسان ها را دارند.

[Individualist or Libertarian Feminism]

فمنیسم فردگرا بر پایه ی فلسفه ی اصالت فرد یا آزادی فردی بنا شده است. تمرکز ابتدایی و اساسی به روی خود مختاری , حقوق , آزادی , استقلال و تفاوت های شخصی و انفرادیست. فمنیسم فردگرا به طور کلی جنس مذکر را نیز در بر می گیرد و متمرکز است بر مرزهایی که زن و مرد به دلیل جنسیت خود با آن مواجه می شوند.

[Material Feminism]

جنبشیست در قرن نوزدهم که سعی در آزاد کردن زن ها داشت با بهبود دادن وضع جسمانی آنها. این جنبش سعی داشت بار مسئولیت را که به عناوین مختلف چون کار منزل , آشپزی و دیگر فعالیت های خانگی سنتی

بر دوش زنان سنگینی می کرد کم یا حذف کند.

[Moderate Feminism]

این شاخه ی فمنیسم بیشتر توسط زنان جوان یا آنهایی که به طور مستقیم مورد تبعیض قرار نگرفته اند مورد توجه قرار گرفت. آنها نیاز به تقلای بیشتر را زیر سوال بردند و معتقدند فمنیسم , دیگر مناسب رشد و ترقی نیست. آنها فمنیست بودن را خجالت آور قضاوت می کنند. گفته می شود این گروه باور ها و عقاید فمنیسم را قبول دارند اما از قرار گرفتن زیر عنوان فمنیست جا خالی می کنند.

[N.O.W feminism or Gender Feminism]

National Organization for Women

بر اساس این تئوری برای رسیدن به مساوات زن و مرد , باید برخی مزایای به خصوص به زن ها واگذار شود و مرد ها نباید موضوع دعوی در این فمنیسم باشند. به عنوان مثال دادن حق ورود زن ها به مدارس تماما مردانه.

[Pop Feminism]

این شاخه ی فمنیسم معمولا با کلیت فمنیسم توسط عموم اشتباه می شود : تفکر بی اصالت متنفر از جنس مذکر. هیچ دلیل و سندی مبنی بر وجود چنین فمنیسمی - جز در اذهان عمومی – در دست نیست. مطمئنا زنانی وجود دارند که از مرد ها متنفرند و مردهایی وجود دارند که فنیست هستند. اما اگر چنین فمنیسمی وجود داشته باشد پاپ فمنیسم نام می گیرد. و این فمنیسمی خواهد بود که مرد ها را تا پایین ترین درجه نزول می دهد و زن ها را از هر لحاظ برتری می بخشد.

[Radical Feminism]

فمنیسم افراطی محل پرورش و برخاستن بسیاری از طرز تفکرها و اندیشه های فمنیسم است. فمنیسم رادیکال پیش رو و طلایه دار فمنیسم بود در بازه ی زمانی 1967 تا 1975. هم اکنون مانند گذشته به طور جهانی پذیرفته شده نیست و عبارت فمنیسم خالی را یدک نمی کشد.

فمنیسم رادیکال افسردگی زنان و ظلم وارد بر آنها را اساسی ترین گونه ی استبداد می داند. نوعی از استبداد که مرز های قومی و فرهنگی و اقتصادی را درمی نوردد . قصد و نیت این جنبش یک تغییر اجتماعی و انقلابی است.

آنها می پرسند چرا زنان باید یک سری از قوانین را به دلیل ساختمان زیست شناختی خود قبول کنند و همچنین مردان چرا بر اساس ساختمان فیزیکی خود مجموعه ای از قوانین خاص خود را داشته باشند؟ آنها سعی دارند خطی رسم کنند بین رفتار حساب شده ی بيولوژيکى و رفتار حساب شده ی فرهنگی به منظور آزاد سازی هم زن و هم مرد از قوانین محدود کننده سنتی تا حد ممکن.

[Separatists]

جداگرایان اشتبها به کررات به عنوان لزبین ها نامیده و مجسم می شوند. اینها فمنیست هایی هستند که حمایت می کنند از ایده ی جدایی از مرد ها. بعضی وقت ها برای همیشه و بعضی وقت ها برای بازه ی زمانی محدود. زنانی که رویداد ها ی زنانه را سازمان دهی می کنند با این نام خوانده می شوند.

ایده ی اصلی این است که جداسازی زن و مرد – به تمامی معانی – این امکان را به زنان می دهد که خود را با یک مفهوم متفاوت و در زمینه ای متفاوت بیابند. خیلی از فمنیست ها – جدایی گرا یا غیر آن – معتقدند این اولین گام برای رشد فردی زنان است. هرچند آنها لزوما جدا سازی همیشگی را تایید نمی کنند.

این غلط خواهد بود که تمام لزبین ها را جدایی خواه تصور کنیم. این درست است که آنها درگیر رابطه با جنس مذکر به منظور لذت جنسی نمی شوند با این حال این تصور اشتباه است که آنها از تمامی روابط خود با مردها اجتناب می کنند..

مكتب رئاليسم و تعليم و تربيت

رئاليسم يعني واقعيت گرايي و براي اشياي خارج از ذهن در پيرامون انسان اصالت قائل شدن و براي  وجود آنها مجرد از ذهن و فكر استقلال قائل شدن و يا به تعبيري آنها را مستقل از ذهن دانستن. آنچه خارج از دهن انسان است اصليت و مجوعة پديده هاي طبيعي قبل از انسان است. اين فلسفه در دو اصل خلاصه مي شود :

الف) اصل استقلال يا ناپيوستگي جهان و انسان : جهان خارج مستقل از انسان وجود دارد.

ب) اصل قابليت شناسايي : به اين معني كه جهان و آنچه در آن است قابليت شناسايي دارد و انسان مي تواند آنرا بشناسد. اينها معتقدند كه واقعيت جنبة مادي دارد و صرفاً از راه حواس انسان قابل شناسايي است.

ان في خلق السموات و الارض و اختلاف الليل و النهار بآيات لاوالباب

ادامه نوشته