احمد شاملو

 

چه مردی! چه مردی!۰
که می گفت قلب را شایسته تر آن،
که به هفت شمشیر عشق درخون نشیند.
وگلو را بایسته تر آن،
که زیباترین نام ها را بگوید.
شیرآهن کوه مردی از اینگونه عاشق،
میدان خونین سرنوشت،
به پاشنه آشیل در نوشت.
روئینه تنی که راز مرگش،
اندوه عشق و غم تنهایی بود.

 


دریغا شیرآهن کوه مردا که توبودی!
و کوه وار، پیش از آنکه به خاک افتی،
نستوه و استوار، مرده بودی.
اما نه خدا و نه شیطان،
سرنوشت ترا بتی رقم زد،
که دیگران می پرستیدند؛
بتی، که دیگرانش می پرستیدند
.

فلسفه ی خدا

خداشناسي برگسون

مي‌توان حركتهاي را در شهود حيات مشاهده كرد. لحظاتي است كه اين شهود به معناي يگانه شدن فيلسوف با آگاهي به چيزها نيست، بلكه آگاهي از يك توافق و خويشاوندي ميان خود و پديدارهاست. در اين حال سخن بر سر روشنگري زندگي نيست، بر سر گشودن رمز آن است، همان‌گونه كه يك صورتگر- و برگسون نيز كم يا بيش همين را مي‌گويدــ راز يك چهره را مي‌گشايد. بايد« نيت زندگي، آن حركت ساده را بازيافت كه در خطوط چهره در جنبش است و آنها را به هم مرتبط مي‌كند تا با معنا جلوه كنند». در ما توان اين‌گونه بازخواني هست، زيرا در هستي تن يافته‌ي ما، در خويشتن ما، الفبا و دستور زبان زندگي نگاشته شده اما نه به اين مقصود كه ما يا زندگي ما جلوه‌گاه معنايي كامل و تمام باشد. در اين‌جا نيز آقاي لورْوا قاطعانه در بهترين سمت فلسفه‌ي برگسون به راه است آنگاه كه: زندگاني را «چون تناسب با مقصود جستجوگر» مي‌بيند كه در آن مقصود و راه نيل به آن، قضا و معناي (خردپذير) انگيزانند‌ه‌ي يكديگرند. در اين غايتمندي سنگين، در اين معناي در حال كار، آن آسودگي فرمانرواي آگاهي كيهان‌شناسيك را نمي‌يابيم كه با ژستي به سادگي حركت دست ما، همه‌ي جزئياتي را كه زندگي يك اندام برساخته‌ي آن است از خود بيرون فرو مي‌افكند.

چندانكه بايد از خود پرسيد آيا شهود خدا نزد برگسون در خدايي «كه نيروست» و در آغاز از آن سخن گفتيم، خلاصه شدني است؟ مي‌دانيم كه او به اختصار ذات خدا را چون ديرندي در زمان كه از ديرندِ زماني ما با دوام‌تر است تعريف كرده، همچون «همبستگي» همه‌ي ديرندها كه ديرند هستي ما را هم به طريق اولي در برمي‌گيرد. و او آن را «ابديت زندگي» نام نهاده است. اما اين بدين معناست كه با همسنجي پايندگي خدا با زمانمندي خود، از بيشي به كاستي گذر كرده‌ايم و نيازي نيست كه به روشنگري اين كاستي بپردازيم كه به گفته‌ي مالبرانش، نيستي صفت نمي‌پذيرد. اما ديديم كه برگسـون سرانجام ديرنـد زماني ما را با نبود مضاعفي كه آينـده و گـذشته روياروي اكنون مي‌نهند، با گسيختگي‌اي كه در سرشاري حضور هستي پديد مي‌آيد، تعريف مي‌كند. اگر خدا به راستي ابديت زندگي است و اگر همانگونه كه برگسون مي‌گويد « چيزي پيش اندر ساخته» نيست، لازم مي‌آيد نفي يعني نيستي در خدا «كه نيروست» رخنه كند و كافي است كه هم سخن با راوِسون درباره‌ي فلسفه‌ي برگسون گفت: « انديشه‌ي نامتناهي، چيزي از پراپري خود را باطل كرده تا ]بتواند[ رستاخيزي پديد آورد، يعني چيزها را بيدار كند و به آنها هستي عطا كند.» اما اگر به راستي خدا به مثَل از خود منفصل شده تا نيستي را در خود پذيرا شود و اگر موجودات با روگرداندن از خدا، يعني جداگانگي از ذات او پديد مي‌آيند، بنابراين برآمده از او نيستند، او اصلي نيست كه بتوان از آن به زمانمندي خود و به جهان رسيد، بلكه همانا خدايي است كه از خود به سوي او فراز مي رويم. در هر لحظه از بالندگي زمانمندي خود، در هر جنبش آن، وجود خدا را حدس مي‌زنيم، همچون شكلِ از خيال بافته‌اي كه احساس مي‌كنيم در آستانه‌ي هم آميزي با ميدانِ ديد ماست و ياراي «ثابت» كردن ] آن را با نگاه[ و شناختن آن را نداريم و در ضمن مي‌دانيم كه بي‌‌وجودِ زمانمندِ ما و به خودي خود نيز وجود ندارد. در آنچه برگسون درباره‌ي خدا همچون اصل نيكي مي‌گويد، اين نكته بيشتر خود را مي‌نماياند. مي‌دانيم كه او با بحران‌هاي الهيات استدلالي كه شر‌ّ را چون درجه‌ي ضعيفتري از نيكي مي‌گيرند، به شدت مخالف است:« فيلسوف مي‌تواند در سكوت دفتر كار خود، با حجت‌هايي از اين دست دل خوش سازد، اما رواروي ِ مادري كه جان سپردن فرزند خود را به چشم ديده، چه انديشه خواهد كرد؟» تنها خوش بيني‌اي كه براي او پذيرفتني است يك خوش‌بيني « تجربي» است: اين امر كه انسانها به رغم همه چيز، زندگاني را مي‌پذيرند و نيز اينكه فرا سوي خوشي و ضد آن، شادي نيز در كار هست. اين خوش‌بيني بر درد و رنج به عنوان شرط شادي صحه نمي‌گذارد. نمي‌انگارد كه نگاهي هست ناكرانمند كه در ژرفاي جهان و ظلمتِ درد فرو مي‌رود و همچندِ يك تصديق است. زمانيكه فلسفه‌ي برگسون را مي‌خوانيم چنين مي‌نمايد كه انسان در بن ذات شكل‌يافته‌ي خود، به سخا و گشاده‌دلي بر مي‌خورد كه با نادمسازي و ناهمپايي جهان تباهي نمي‌پذيرد و عليه‌ي اين نادم سازي، همسويِ اوست. آقاي لوروا با رد كردن اينكه ايده‌ي خدا، يك روشنگري نظري است، در همان معنا و با شدت بيشتري مي‌گويد:« . . . خدا را در اينكه در ما زنده است، در كار خدا گونه ساختن خود، مي‌شناسيم در اين معنا، باز مي‌توان گفت هنوز خدايي براي خود نداريم، او با خود ما در حال خدا شدن است.» در خداشناسي برگسون، مانند شايد تمامي خداشناسي‌هاي از مسيحيت تاكنون، نوعي «تكان خوردگي» به چشم مي‌خورد كه روشن نمي‌كند آيا اين خداست كه انسان‌ها را در وجود انساني آنان حمايت مي‌كند يا به عكس، زيرا براي باز شناختن هستي خدا، ناگزيريم از گذرگاه هستي خود عبور كنيم و اين ديگر يك حاشيه روي نيست.

در همسنجي با خدا كه نيروست، زندگي ما يك شكست بود، و جهان يك تباهي گرفتگي، كه جز با بازگشت به خود آن نمي‌توانستيم به بهبود ؟ريتسيم؛ و بعكس با خدايي كه همجبهه‌ي انسانهاست، تاريخي آينده‌نگر هم پاسخ خواهد بود كه تجربه‌اي است پي جوي شكوفايي و تحقق خود. نقد ايده‌ي پيشرفت نزد برگسون به پيشرفتي نظر دارد كه در آن احتمال جايي ندارد و خود انگيخته است. اين‌جا نيز به يك مورد خاص از تو هم واپس‌نگر برمي‌خوريم: ما در يك رويداد گذشته، زمينه‌ي آماده‌سازي اكنون خود را مي‌بينيم، در حالي كه اين گذشته در زمان خود يك «فعل كامل» بوده، و اين توفيق كنوني ماست كه آن را به پيش‌انگاره‌اي تبديل مي‌كند. اما همين امر توانايي شگفتي را در ما جلوه‌گر مي‌كند كه همانا توانايي تعبير بازيافت و تعبير گذشته و ابداع پي آمدي براي آن است. حتي اگر در اين ميان دگرديسي و جهشي هم پيش آيد، بي در كار بودن يك حس مشترك گذشته و اكنون، اين دگرديسي و جهش هم ناممكن مي‌بود. پس برگسون به معنايي براي تاريخ و به پيشرفت، اذعان دارد، به شرط آنكه سخن بر سر نيرويي خود انگيخته نباشد و آن را نه با يك ايده، بلكه از طريق يك ثابت سوگيري، تعريف كرد، و به اين دريافت رسيد كه هر اندازه تاريخ بررسي شدني است، و همان اندازه هم ساختني است. آنگاه، ديگر چيزي در تاريخ نيست كه به كلي از معنا بي‌بهره باشد، دو بخشي بودن‌هاي آن، بن‌بست‌هاي آن، بازگشت‌هاي آن به راه‌هاي وانهاده، چند پاره شدن‌ها و مبارزات آن، تنها در نظر يك انديشه‌ي انتزاعي كه خواستار فروكاستن مشكلات تاريخ به مشكلات ايده‌هاست، بي‌معنا و خرد ستيز جلوه مي‌كند. اما اينجا سخن بر سر رو يا رو نهادن و مقابله‌ي ايده‌ها نيست كه بر سر كالبد بخشيدن و زندگاني بخشيدن به آنهاست، و در اين حال، جز با به آزمون گذاشتن آنها، نمي‌توان دانست به چه كار مي‌آيند. اين آزمايش موضع‌گيري و مبارزه است. برگسون مي‌گويد، در اين صورت، مبارزه «تنها جنبه‌ي سطحي پيشرفت است.»

همان به كه يگانگي آغازين از هم گسيخت و جهان و تاريخ به بيان آمد. چند پاره بودن انسان، از خود بيگانه بودن او، كه پيش از اين، مانع از آن مي‌شد كه « انساني الهي» باشد، اكنون واقعيت او و موجب ارزش اوست. او چند پاره است، زيرا يك «نوع» نيست يك «چيز آفريده» نيست، زيرا او يك«همت آفريننده» است. برگسون مي‌گويد.« او يك تناقض تحقق يافته است.» چرا كه بشريت براي ارزمند بودن نمي‌توانسته است« بي‌ياري خود انسانِ، به شكل نهايي خويش درآيد.» يكپارچگي آغازين، نمادي است كه خواص كنوني ما مظهر خود مي‌داند، زيرا مي‌خواهد همزمان هم چون جان، خود را باز شناسد و هم چون تن. دعوتي است به اينكه از همه‌ي پاره‌ها پيكره‌اي از نهاد‌ها بتراشيم تا جان خود را در آن باز شناسد. لحن نامحافظه‌كارانه‌ي گفتار برگسون، چه بر سر ماشين محوري باشد، چه فراغت كارگري و يا وضعيت زنان، ناشي از همين است. اينجا نيز آقاي لوروا از معناي نهفته‌ي فلسفه‌ي برگسون پيش‌نگرشي داشت، آنگاه كه سراسر تاريخ ما را از رنسانس به بعد، همچون انقلابي به راه مي‌ديد و از « اهميت مطلقي كه ويژگي‌هاي انساني يافتن» دارد، سخن مي‌گفت.

حکیم عمر خیام

حكيم عمر خيام نيشابوري،رياضي‌دان، اخترشناس، طبيعي‌دان، موسيقي‌شناس، فيلسوف و شاعر بلندپايه، روز چهارشنبه 18 ذيقعده 439 قمري برابر با 28 ارديبهشت 427 خورشيدي در شهر نيشابور به دنيا آمد. عمر نام خاص او، غياث الدين عنوان افتخاري او و خيام نشان دهنده‌ي آن است كه پدر يا نياكانش پيشه‌ي خيمه دوزي داشته‌اند. درس و تحصيلات خود را در همان شهر نيشابور گذرانده و روايتي حاكي از آن است كه در حوزه‌ي درس امام موفق نيشابوري، فقيه بزرگ عصر خويش شاگردي مي‌كرده است.

  سال شمار زندگي خيام

  439 ق/427 خ، روز چهار شنبه 18 ذيقعده الحرام/ 28 ارديبهشت‌ماه در نيشابور به دنيا آمد.

  467 ق/453 خ، به دعوت سلطان ملك‌شاه سلجوقي به اصفهان رفت.

  468 ق/454 خ، كتاب الرساله في البراهين علي مسائل علم الجبر و المقابله معروف به جبر و مفابله را نوشت.

  470 ق/456 خ، كتاب شرح ما اشكل من مصادرات كتاب اقليدس را نوشت.

  472 ق/458 خ، خطبه‌ي ابن سينا در توحيد را از عربي به فارسي ترجمه كرد.

  473 ق/459 خ، كتاب الرساله الكون و التكليف را در پاسخ به قاضي ابونصر محمد بن عبدالرحيم نسوي نوشت.

  458 ق/471 خ، سلطان ملك‌شاه سلجوقي درگذشت و خيام پس از 18 سال از اصفهان به نيشابور بازگشت.

  506 ق/491 خ، با نظامي عروضي سمرقندي و امام ابوالمظفر اسفزاري در شهر بلخ ديدار كرد.

  508 ق/ 493 خ، در مرو اقامت كرد.

  526 ق/510 خ، روز آدينه 11 محرم الحرام/19 آذرماه در نيشابور چشم از جهان فروبست.

  كتاب‌هاي خيام

  1. الرساله في البراهين علي مسائل علم جبر و المقابله

  2. الرساله في الاحتيال المعرفه مقداري الذهب و الفضه في جسم مركب منها

  3. الرساله في شرح ما اشكل من مصادرات كتاب اقليدس

  4. ترجمه‌ي فارسي خطبه‌ي ابن سينا در توحيد

  5. الرساله في قسمه ربع الدايره

  6. رساله في الكون و التكليف

  7. الرساله القول علي جناس التي بالاربعه

  8. الساله ضروره التضاد في العالم و الجبر و البقاء

  9. الرساله الالضياء العقلي في موضوع العلم الكلي

  10. الرساله في علم كليات وجود

  11. الرساله في الوجود

  12. الرساله جواب الثلاث مسائل

  13. نوروزنامه

  14. رباعي‌ها

  15. مشكلات حساب(مفقود)

  16. شرح المشكل من كتاب الموسيقي(مفقود)

  17. مختصر في طبيعيات(مفقود)

  18. لوازم الامكنه(مفقود)

  دستاوردهاي خيام

  •  بسط دو جمله‌اي(a + b) به توان n 

  •  تقويم جلالي

  •  شرح معادله‌هاي درجه‌ي اول، دوم و سوم

  •  ساختن ترازويي براي محاسبه‌ي چگالي

  خيام رياضي‌دان

  1. پروفسور محسن هشترودي (1356-1286 خورشيدي) دكتراي رياضي از دانشگاه سوربن فرانسه درباره‌ي او گفته است:

  • سامان‌يابي جبر نخست توسط محمد بن موسي خوارزمي انجام شد و در مرحله بعد، حكيم خيام در هندسه، به اصل توازي( يعني از هر نقطه خارج از يك خط، فقط مي‌توتن يك خط موازي با آن رسم كرد) و در جبر به طبقه بندي و حل معادله‌هاي درجه‌ي اول، دوم و سوم پرداخته است. اهميت كار علمي وي نزد اهل فن چنان آشكار است كه او را نسبت به عصر خويش چهار قرن به دوران معاصر نزديك‌تر مي‌دانند. كارهاي او در جبر بيش‌تر به عصر دكارت، پاسكال و نيوتون متعلق است تا به زمان خود خيام. از اين رو، مي‌توان او را بزرگ‌ترين رياضي‌دان عصر خود و شايد بزرگ‌ترين رياضي‌دان دوران علوم اسلامي دانست.

  • پس از تسلط عرب‌ها بر ايران، تقويم هجري قمري رواج يافت و چون با فصل‌هاي سال سازگار نبود، در كار دريافت ماليات و كشاورزي مشكلاتي پديد آورد. از اين رو، سلطان جلال الدين ملك‌شاه سلجوقي در سال دوم سلطنت جمعي از جمله خيام را به اطلاح آن فرمان داد. آنان پس از چهار سال تلاش، تقويم جلالي را بنيان نهادند كه بر اساس گردش زمين به دور خورشيد(سال خورشيدي، محاسبه مي‌شود. آغاز سال جلالي، نخستين روز بهار( نوروز) است و مدت زمان يك سال خورشيدي، 356/2424 شبانه‌روز است كه خطاي محاسبه‌ي آن فقط 0002/.0 روز است. به طوري كه هر 5 هزار سال يك روز خطا دارد، حال آن كه تقويم ميلادي هر 3322 سال يك روز خطا وجود دارد.

  • خيام از كارهاي ارشميدس در فيزيك آگاه بود و آن‌ها را دنبال مي‌كردو او ترازويي ساخته بود كه درصد طلا و نقره‌ي آلياژي را كه از آن دو تشكيل شده بود، اندازه‌گيري مي‌كرد.

  • او در رساله هندسي خود به نوشته‌ي ديگر خويش به نام شرح المشكل من كتاب الموسيقي اشاره كرده است. از اين كتاب فقط چند صفحه با نام القول علي اجناس التي بالاربعه( گفتارهايي درباره‌ي انواع چهارگان) باقي مانده است. وي در اين نوشته از 21 نوع تقسم بندي فاصله 3/4 كه شامل چهار نت و سه فاصله مختلف است بحث كرده است.

  2. دكتر غلامحسن مصاحب(1358-1289 خورشيدي)، دكتراي رياضي از دانشگاه كمبريج انگلستان، دباره ي او گفته است:

  • كتاب جبر و مقابله يكي از مهم‌ترين كتاب‌هاي خيام است كه آن را از عربي به فارسي ترجمه كردم. اين كتاب به زبان انگليسي و روسي نيز ترجمه شده و مورد توجه رياضي‌دانان جهان است. او در اين كتاب معادله‌هاي درجه‌ي اول، دوم و سوم را معرفي و به روش هندسي با استفاده از مقطع مخروطي حل كرده است. در بخشي از صفحه‌هاي آغازين اين كتاب آمده است: به ياري خدا و توفيق نيك وي، گويم كه فن جبر و مقابله فني است علمي كه موضوع آن عدد مطلق و مقدارهاي قابل سنجش است، از آن جهت كه مجهول‌اند ولي مرتبط با چيز معلومي هستند كه به وسيله‌ي آن مي‌توان آن را استخراج كرد و اين چيز يا كميتي است و يا رابطه‌اي است كه بستگي به معلوم و مجهول به آن است، و از بررسي و تحليل مجهولات موضوع مساله استنباط مي‌شود.

  • عادت جبري‌ها اين است كه در فن خود مجهولي را كه مي‌خواهد استخراج كنند، شيء [X] و حاصل‌ضرب آن را در مثل خودش، مال [X 2 ] و حاصل‌ضرب مال آن را در آن، كعب [X 3] و حاصل‌ضرب كعب آن را در مثل آن، مال مال [X 4] و حاصل‌ضرب كعب آن را در مال آن، مال كعب [X 5] و حاصل‌ضرب كعب آن را در خودش، كعب كعب [X 6] گويند و به همين قياس تا هر مرتبه كه پيش رويم. 

  3. پرويز شهرياري، استاد آموزش و تاريخ رياضي، درباره ي او گفته است: 

  • حكيم خيام در مقاله‌ي نخست شرح مااشكل من مصادرات اقليدس، ضمن جست و جوي راهي براي اثبات اصل توازي، مبتكر مفهوم عميقي در هندسه است. او پاره‌خط راستي را در نظر مي‌گيرد و از دو انتهاي آن، دو پاره‌خط راست برابر، عمود بر پاره خط راست اول و در يك طرف رسم مي‌كند. اگر دو انتهاي پاره‌خط‌هاي راست عمود را به هم وصل كنيم، يك چهار ضلعي به دست مي‌آيد و با دو زاويه‌ي قائمه‌ي مجاور و دو ضلع روبه‌روي برابر كه به دو زاويه‌ي قائمه متصل هستند. اگر بتوان ثابت كرد، دو زاويه‌ي ديگر اين چهار ضلعي، كه خيام آن را چهار ضلعي دو قائمه‌ي متساوي الساقين مي‌نامد، قائمه است، مثل اين است كه اصل تساوي را ثابت كرده باشيم.

  خيام شاعر

 1. استاد جلال‌الدين همايي(1359-1278 خورشيدي)، استاد دانشكده‌ي ادبيات دانشگاه تهران و متخصص رياضي و نجوم دوره‌ي اسلامي، درباره‌ي خيام گفته ست:

  • همزمان با بازگشايي رسمي آرامگاه جديد خيام كتابي به نام خيامي‌نامه منتشر كردم كه در آن نتيجه‌ي پژوهش‌هاي خود را درباره‌ي خيام و آثار او آورده‌ام. موضوع نخستين جلد خيامي‌نامه، رساله‌ي شرح مااشكل من مصادرات اقليدس است كه ويدمان و ژاكوب آن را به آلماني و دكتر علي‌رضا امير معز آن را به انگليسي ترجمه كرده‌اند. اين اثر به روسي نيز ترجمه شده است. در بخشي از اين كتاب آمده است: باري چون در كتاب اصول اقليدس در آن سه موضوع كه اشاره شد خلل و نقيصه‌اي يافتم كه تا كنون اصلاح نشده بود، اهتمام خود را مصروف بر اصلاح آن كردم.   

  صادق هدايت، استاد ادبيات و زبات پهلوي(1330-1281خورشيدي)، درباره‌ي او گفته است: 

  • ترانه‌هاي خيام به قدري ساده، طبيعي و به زبان دلچسب ادبي و معمولي گفته شده است كه هر فردي را شيفته‌ي آهنگ و تشبيه‌هاي قشنگ آن مي‌كند و از بهترين نمونه‌هاي شعر فارسي است. خيام قدرت اداي مطلب را به اندازه اي رسانيده كه گيرندگي و تاثير آن حتمي است و انسان به حيرت مي‌افتد كه يك عقيده‌ي فلسفي مهمي چگونه ممكن است در قالب يك رباعي بگنجد و چگونه مي‌توان چند رباعي گفت كه در هر كدام يك فكر و فلسفه‌ي مستقل مشاهده شود و در عين حال با هم هماهنگ باشند.

  3. فريدون مشيري درباره‌ي او چنين سروده است: 

  حكيم نيشابور

  چون صبح نيشابور ، دلي روشن داشت

  همواره پيام‌آور بيداري بود

  وارستهء دل به زندگاني بسته

  آن لحظه شناس دم غنيمت دان را

  بيدارتر از روان بيدار جهان

  چشم از همه شو گشاده در كار جهان

  هر چند به اسرار جهان راه نبرد

  دانست چگونه خوب مي بايد زيست

  بسيار اگر زمي ، سخن گفت و ستود

  دنبال نجات لحظه ها مي گرديد

  گرگوش كني ، هر سخنش فرياد است

  گر در نگري ان چه در انديشه اوست

  بر جان ، زپرند علم ، پيراهن داشت

  تاريكي خواب جهل را دشمن داشت

  جز مرگ زدام هر چه باور رسته

  نيروي يقين به زندگي پيوسته

  با نور خرد رفت به ديدار جهان

  يك ذره نبرد ره به اسرار جهان

  دانست چگونه راه بايست سپرد

  دانست چگونه خوب مي بايد مرد

  مي در معنا ، نمادي از شادي بود

  جان را به نشاط ، رهبري مي فرمود

  خلق كه فرياد به گوشش باد است

  پيكار بزرگ داد با بيداد است

 


 براي مطالعه‌ي بيش‌تر

  1. معتمدي اسفنديار، حسيني ايراني حجت الحق، پژوهشي در انديشه و آثار حكيم عمرخيام، نغمه‌ي زندگي، چاپ دوم1383

  2. حسينس ايزاني، حجت الحق، دو رساله‌ي خيامي، اهل قلم، چاپ اول 1381  

آرش معروف به كمانگير، از پهلوان‌هاي باستاني و اسطوره‌اي ايران است كه در تيراندازي بسيار زبردست و بي‌مانند بود. او پس از شكست ايرانيان از تورانيان براي تعيين مرز دو كشور تيري را از نقطه‌ي شكست، ساري يا آمل، پرتاب كرد. تير آرش پس از زمان درازي بر تنه‌ي درختي در مرو فرود آمد. مرز ايران اين گونه تعيين شد، اما پيكر آرش، كه همه‌ي نيروي خود را براي پرتاب آن تير گذاشته بود، پاره پاره شد و او جان خود را در راه ميهن از دست داد. كهن‌ترين نوشته‌اي كه در آن از آرش سخن رفته، كتاب اوستا(يشت هشتم، بند ششم) است كه در آن از قهرماني به نام ارخشه با ويژگي‌هايي مانند تيزتير و تيزتيرترين ايرانيان، ياد شده است.

  فداكاري آرش

  منوچهر، پادشاه پيشدادي، در سال‌هاي پاياني فرمان‌روايي خود از افراسياب توراني شكست خورد و به مازندران پناهنده شد. سرانجام، هر دو به صلح گرايش پيدا كردند و منوچهر از افراسياب خواست كه به اندازه‌ي يك تير پرتاب از خاك ايران را به او بازگرداند. افراسياب درخواست او را پذيرفت و ايرانيان آرش را كه در تيراندازي چيره دست و پرآوازه بود، براي پرتاب آن تير سرنوشت‌ساز برگزيدند. آرش بر فراز كوهي برآمد و تير در كمان گذاشت و كمان را كشيد و تير پرتاب شد. اما خداوند به باد فرمان داد كه تير را از آن كوه بردارد و به آن سوي خراسان ببرد. سرانجام تير بر تنه‌ي درختي فرود آمد.

  آن گونه كه بيروني در آثار الباقيه آورده است، فرشته‌اي به نام اسفندارمذ به منوچهر فرمان داد كه تير و كمان ويژه‌اي بسازد. سپس، آرش برهنه شد و تن خود را به مردم نشان داد و گفت:"ببينيد كه پيكر من هيچ گونه زخم و بيماري ندارد، اما پس از تيراندازي نابود خواهم شد." گويند كه اسفندارمذ تيروكمان را به آرش داد و گفت هر كه آن را بيفكند، به جاي بميرد و آرش با اين آگاهي تن به مرگ داد. او همه‌ي نيروي خود را در چله‌ي كمان گذاشت و با پرتاب تير، پيكرش پاره پاره شد.

  تاريخ آرش

  كهن‌ترين نوشته‌اي كه در آن از آرش سخن رفته است، كتاب اوستا(يشت هشتم، بند ششم) است. در اين كتاب از قهرماني به نام ارخشه با ويژگي‌هايي مانند تيزتير و تيزتيرترين ايرانيان، ياد شده است. در نوشته‌هاي پهلوي آگاهي چنداني از اين قهرمان به دست نمي‌آيد و تنها در رساله‌ي ماه فروردين روز خرداد، آمده است كه در روز خرداد(روز ششم) از ماه فروردين، منوچهر و ايرش شيباگ‌تير، سرزمين ايران را از افراسياب پس گرفتند. در نوشته‌هاي دوره‌ي اسلامي آگاهي بيش‌تري پيرامون آرش وجود دارد. از آن قهرمان نامدار در تاريخ طبري، تاريخ ابن اثير، آثار الباقيه‌، شاهنامه، ويس و رامين، مجمع التواريخ، غرر السير، البدء و التاريخ و كتاب‌هاي ديگر، ياد شده است.

  جايي كه آرش تير خود را از آن‌جا پرتاب كرد، در اوستا كوهي به نام ايريوخشئوثه است. در نوشته‌هاي اسلامي، تير از جايي در طبرستان، كوه رويان، قلعه‌ي آمل، كوه دماوند يا ساري پرتاب شده است. جايي كه آن تير فرود آمد، در اوستا كوهي به نام خونونت است كه شايد همان كوهي باشد كه در شاهنامه و كتاب ويس و رامين از آن با نام هماون يادشده و كوهي در شرق كوه‌هاي شمال خراسان است. نويسنده‌ي مجمع التواريخ آن را در جايي بين نيشابور و سرخس مي‌داند، در ويس و رامين و تاريخ طبرستان آن را جايي در مرو دانسته‌اند. فخرالدين اسعد گرگاني در ويس و رامين اين گونه آورده است:"از آن خوانند آرش را كمانگير    كه از آمل به مرو انداخت يك تير".

  منبع:

1. صاحب، غلامحسين. دايره المعارف فارسي(مقاله‌ي آرش ). انتشارات فرانكلين، 1345

2. دهخدا، علي‌اكبر. لغت‌نامه(واژه‌ي آرش). انتشارات دانشگاه تهران، 1377

3. تفظلي، احمد. آرش(از مقاله‌هاي دانشنامه ايران و اسلام، به كوشش احسان يارشاطر). بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1354

آرش کمانگیر

آرش معروف به كمانگير، از پهلوان‌هاي باستاني و اسطوره‌اي ايران است كه در تيراندازي بسيار زبردست و بي‌مانند بود. او پس از شكست ايرانيان از تورانيان براي تعيين مرز دو كشور تيري را از نقطه‌ي شكست، ساري يا آمل، پرتاب كرد. تير آرش پس از زمان درازي بر تنه‌ي درختي در مرو فرود آمد. مرز ايران اين گونه تعيين شد، اما پيكر آرش، كه همه‌ي نيروي خود را براي پرتاب آن تير گذاشته بود، پاره پاره شد و او جان خود را در راه ميهن از دست داد. كهن‌ترين نوشته‌اي كه در آن از آرش سخن رفته، كتاب اوستا(يشت هشتم، بند ششم) است كه در آن از قهرماني به نام ارخشه با ويژگي‌هايي مانند تيزتير و تيزتيرترين ايرانيان، ياد شده است.

  فداكاري آرش

  منوچهر، پادشاه پيشدادي، در سال‌هاي پاياني فرمان‌روايي خود از افراسياب توراني شكست خورد و به مازندران پناهنده شد. سرانجام، هر دو به صلح گرايش پيدا كردند و منوچهر از افراسياب خواست كه به اندازه‌ي يك تير پرتاب از خاك ايران را به او بازگرداند. افراسياب درخواست او را پذيرفت و ايرانيان آرش را كه در تيراندازي چيره دست و پرآوازه بود، براي پرتاب آن تير سرنوشت‌ساز برگزيدند. آرش بر فراز كوهي برآمد و تير در كمان گذاشت و كمان را كشيد و تير پرتاب شد. اما خداوند به باد فرمان داد كه تير را از آن كوه بردارد و به آن سوي خراسان ببرد. سرانجام تير بر تنه‌ي درختي فرود آمد.

  آن گونه كه بيروني در آثار الباقيه آورده است، فرشته‌اي به نام اسفندارمذ به منوچهر فرمان داد كه تير و كمان ويژه‌اي بسازد. سپس، آرش برهنه شد و تن خود را به مردم نشان داد و گفت:"ببينيد كه پيكر من هيچ گونه زخم و بيماري ندارد، اما پس از تيراندازي نابود خواهم شد." گويند كه اسفندارمذ تيروكمان را به آرش داد و گفت هر كه آن را بيفكند، به جاي بميرد و آرش با اين آگاهي تن به مرگ داد. او همه‌ي نيروي خود را در چله‌ي كمان گذاشت و با پرتاب تير، پيكرش پاره پاره شد.

  تاريخ آرش

  كهن‌ترين نوشته‌اي كه در آن از آرش سخن رفته است، كتاب اوستا(يشت هشتم، بند ششم) است. در اين كتاب از قهرماني به نام ارخشه با ويژگي‌هايي مانند تيزتير و تيزتيرترين ايرانيان، ياد شده است. در نوشته‌هاي پهلوي آگاهي چنداني از اين قهرمان به دست نمي‌آيد و تنها در رساله‌ي ماه فروردين روز خرداد، آمده است كه در روز خرداد(روز ششم) از ماه فروردين، منوچهر و ايرش شيباگ‌تير، سرزمين ايران را از افراسياب پس گرفتند. در نوشته‌هاي دوره‌ي اسلامي آگاهي بيش‌تري پيرامون آرش وجود دارد. از آن قهرمان نامدار در تاريخ طبري، تاريخ ابن اثير، آثار الباقيه‌، شاهنامه، ويس و رامين، مجمع التواريخ، غرر السير، البدء و التاريخ و كتاب‌هاي ديگر، ياد شده است.

  جايي كه آرش تير خود را از آن‌جا پرتاب كرد، در اوستا كوهي به نام ايريوخشئوثه است. در نوشته‌هاي اسلامي، تير از جايي در طبرستان، كوه رويان، قلعه‌ي آمل، كوه دماوند يا ساري پرتاب شده است. جايي كه آن تير فرود آمد، در اوستا كوهي به نام خونونت است كه شايد همان كوهي باشد كه در شاهنامه و كتاب ويس و رامين از آن با نام هماون يادشده و كوهي در شرق كوه‌هاي شمال خراسان است. نويسنده‌ي مجمع التواريخ آن را در جايي بين نيشابور و سرخس مي‌داند، در ويس و رامين و تاريخ طبرستان آن را جايي در مرو دانسته‌اند. فخرالدين اسعد گرگاني در ويس و رامين اين گونه آورده است:"از آن خوانند آرش را كمانگير    كه از آمل به مرو انداخت يك تير".

  منبع:

1. صاحب، غلامحسين. دايره المعارف فارسي(مقاله‌ي آرش ). انتشارات فرانكلين، 1345

2. دهخدا، علي‌اكبر. لغت‌نامه(واژه‌ي آرش). انتشارات دانشگاه تهران، 1377

3. تفظلي، احمد. آرش(از مقاله‌هاي دانشنامه ايران و اسلام، به كوشش احسان يارشاطر). بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1354

زن ایرانی

واژه­ی­ «زن» زبان فارسی، در زبان پهلوی، که زبان هنگام اشکانیان و ساسانیان بوده است، بگونه­ی «کن» خوانده می­شد،‌ که آن خود؛ از کـَئینی (کَ ای نی) زبان اوستایی - کهن­ترین زبان آریاییان جهان - هم­چون زبان سانسکریت برگرفته شده است.

این واژه نیز از ریشه­ی «کن» اوستایی که «خانه» بوده باشد برآمده است، و برابر است با : دارنده­ی خانه [ صاحب­خانه ] ریشه­ی «کن» اوستایی، ‌یک برابر دیگر نیز دارد که «دوست داشتن» باشد ! و چنان­که از ریشه­ی نخستین آن برمی­آید واژه­ی چند هزارساله­ی ایرانی، ریشه در هنگام درازآهنگ مادرسالاری در ایران (و جهان)‌ دارد،‌ و زیباترین داستان را از کوشش­های مادران برای رسیدن از آن­هنگام که مردمان، هم­چون دیگر جانوران در رمه­های بزرگ می­زیستند و نرم نرم برای گریز از سرما خانه سازی را آغاز کردند، باز می­گوید.
این پیداست که نخستین خانه، بر دست مادران در دل کوه­ها و تپه­ها در آغاز با پنجه­ی آنان و پَسان، به یاری سنگ کنده شد، و همین واژه و کنش نیز خود نشان می­دهد که «کن» یا خانه در آغاز در کوه و زمین کنده شده است، ‌و شاید بودن خانه­های نخستین؛ بس خرد، برای پنهان کردن کودک و نوزاد برهنه از سوز سرما، ساخته می­شده و روزبه روز به گنجایش آن افزوده­اند، تا دیگر فرزندان و مادران را در خود جای دهد.
«کن» با پسوند «ت» بگونه­ی «کنت» درآمد که در زبان پهلوی برابر با شهر است و با دگرگونی «ت» به «د» بگونه­های «کند»، «کندو» به خانه­ی زنبور، با فروافتادن میانوند «ن» بگونه­ی «کد»، «کده»، «کته»، «کدیور»، «دهکده»، ... درآمد.
در آن هنگام بس دور و دراز، مردان و پسران به دنبال نخچیر و خوردن میوه­های درختان در کوه و دشت و جنگل پراکنده بودند، و گروه مادران و دختران و پسران خردسال همواره با مادر و مادربزرگان با هم به سرمی­بردند، ‌و از آن­جا که این گروه به هم پیوسته را یارای کوچ­های بزرگ نبود، ‌خانه سازی و پیشرفت آن را نیرو می­بخشید و یکجانشینی و ساختن دهکده­ها آغاز گردید.
پس بنگریم که گروه مردان و پسران را گاه­گاه آرزوی دیدار زنان و خواهران و دختران برمی­خاست و آنان را به سوی خانه و کن و دهکده می­کشاند و از آن­جا که آرامشی که در خانه­ها روان بود، برایشان سخت دوست داشتنی می­نمود، ریشه­ی دویم «کن» که دوست داشتن باشد، پدیدار گردید،‌ و واژه­ی پهلوی «کنیچک» (کن ای چک) از همین ریشه است که در فارسی به «کنیزک» (1) دگرگون گردید، برابر با ‌«دوست داشتی کوچک»؛

این بود داستان کهن­ترین ریشه­یابی درباره­ی زن که سخن از یک زمان دراز چند ده­هزار سال می­گوید، و این ویژگی زبان­های ایرانی است که با دستیابی به ریشه­های کهن؛ ما را در شناخت واژه­ها به ژرف­ترین و دورترین زمان­ها رهنمون می­شود.
اما با گذر روزگار و با گسترش کار جهان در زمان­های پسین و با گذر از هنگام با شکوه مادر سالاری به پدر سالاری (که به خواست خود مادران، در یکی از سخت­ترین رویدادهای زندگی ایران رخ نمود) نرمک نرمک،‌ و به پاس بزرگداشت پایه گذاران فرهنگ مردمی که زنان و مادران بودند، از سوی مردان،‌ پاژنام­های دیگر برای زنان پدیدار گردید.

نخستین این نام­ها «نائیریکا» است در زبان اوستایی، برابر با «زن پهلوان»، ریشه­ی این نام واژه­ی «نرَ» در اوستا که پهلوان و زورآور بوده باشد و گونه­ی نرینه­ی آن در نام یکی از بزرگ­ترین پهلوانان ایران «نریمان» نیای رستم جهان پهلوان و از آن­جا که در زبان­های کهن آریایی واژه­ها؛ دو گونه­ی نرینه و مادینه، و یک گونه­ی میانه بوده­اند، واژه­ی نر ِ نرینه به گونه­ی«نئیری» و مادینه «نائیریکا» خوانده می­شد.
این واژه در زبان پهلوی به گونه­ی «نائیریک» درآمد، که پاژنام بانوان بود و هنوز در زبان ارمنی نیز «نایریک»‌ خوانده می­شود.
در زبان فارسی این واژه از میان رفت،‌ مگر آن­که همگان بارها و بارها درباره­ی زنان برجسته و بلندمنش، پاژنام «شیر زن»‌را شنیده­ایم، که یادآور نام نائیرکای اوستایی است.

پاژنام دیگر زن در زبان فارسی «بانو» است که در زبان پهلوی «بانوک» خوانده می­شد، و در زبان کهن اوستایی خود را به­گونه­ی فارسی می­نمایاند «بانو». ریشه­ی این وا‍ژه «بان» اوستایی است،‌ برابر با فروغ و روشنایی،‌ و از آن­جا که «ن» در واژه­ها به «م» دگرگون می­شود، «بان» اوستایی نیز به «بام» گردید، ‌که در واژه­ی آمیخته­ی «بامداد»(= هنگام روشنایی)،‌ و یا دهنده­ی روشنایی و فروغ سپیده دم، خویش را نگاهداشته است، ‌و بر این بنیاد «کدبانو» «روشنایی خانه» است و اگرچه امروز کمتر کاربرد دارد، در نوشته­های تا سده­ی هشتم و نهم همه­جا به همین­گونه آمده است،‌ و چون «کد» نیز به «کی» برگشته است در  چند گویش امروز ایران گونه­ی «کیوانو»‌ بر زبان می­رود.
و باز اگرچه امروز، از بان و بانو، فروغ و روشنی درنمی­یابیم ،‌اما همه می­دانیم که در فرهنگ ایرانی زن را چراغ خانه می­نامند که همان برآیند بانو و بانوک را با خود به همراه دارد.

وا‍ژ­ی دیگر که ایرانیان برای دختران بر زبان می­آورند، «‌دوشیزه» است که در زبان پهلوی «دوشیچک» (دو شی چک) خوانده می­شده است که خود؛ از ریشه­ی «زوش» اوستایی به معنی دوست داشتن برآمده و بر روی هم «دوست داشتنی کوچولو» است، همان­که در واژه­ی کنیزک هم نهفته است.
از این واژه «دوشارم» پهلوی برابر با معشوق برآمده است و زیباست که این واژه و پاژنام برای دختران و زنان کاربرد داشته است، ‌نه برای مردان !
واژه­ها سخن می­گویند و پایگاه بلند زنان ایرانی را نشان می­دهند.
اکنون جای دارد که به نام زن در چند زبان اروپایی بنگریم.

پیداست که مرد در زبان انگلیسی «man» خوانده می­شود، و زن در آن زبان «woman» است، ‌و این واژه؛ آشکار می­گوید که زن در آن فرهنگ وابسته به مرد است،‌ و «جنس دویُم» به شمار می­رود.
در زبان فرانسوی نیز مرد «homme» («ﻫ » در این واژه به زبان نمی­آید؛ «اُم») و زن «femme» خوانده می­شود، که پیوستگی آشکار زن، در پیشوند «fe» (همانند wo انگلیسی) دیده می­شود.
همسر در زبان انگلیسی، «wife» خوانده می­شود، که از ریشه­ی «ویپ» و «ود» ‌اوستایی است برابر است با پیوند، و «ویپک» پهلوی و «بیوه» فارسی؛‌ زن مرد دیده، و همین ریشه است که در زبان انگلیسی به گونه­ی «fuck» و در زبان آلمانی «fichen» و در دیگر زبان­های اروپایی کم و بیش، نزدیک به این، روان است،‌ و بر این بنیاد «wo» پیشوند «woman» انگلیسی و «fe» پیشوند «femme» فرانسوی و «we» پیشوند «weib» آلمانی همه از «وَد» باستانی برآمده و نشان از آن می­دهد که نام زن و پایگاه زن با جفت شدن و نزدیکی به مرد، ‌برآمده است و زن در آن فرهنگ­ها نامی ویژه به خود ندارد !

فرهنگ «وبستر» (Webster New World Dictionary 1998) درباره­ی نام زن چنین می­گوید که نام «woman» (که در انگلیسی کهن «Vifman» بوده است) از ریشه­ی «Weip» هند و اروپایی (؟) برابر با «پیچیده»، گرفته شده است، از آن­جا که گویا زنان؛ پیچیده و با پوشش بوده اند !

داوری از این کودکانه­تر در جهان دیده نمی­شود، که این بر آیین اروپایان باستان بوده است پیکره­ی برهنه­ی مرد و زن آنان، بر همه آشکار است، اما اگر چنین هم بوده باشد، واژه­ی «Vifman»، مرد پیچیده و پوشیده خواهد بود نه زن پیچیده !!

واژه­ها سخن می­گویند، وچنین است داوری واژه­های روپایی برای زن که نام خانوادگی وی نیز همواره پیوسته به مرد است، در آغاز نام پدر، و چون همسر برگزید، همواره نام آن مرد را با خود دارد و اگر با ستم و زور و تیره­روزی، روزی از آن مرد جدا شود، نام آن مرد، بر روی او خواهد ماند و چنان­چه بار دیگر همسر پذیرد، نام مرد تازه، همچنین زنجیرو­ار !
اما اگر زنی را توان و پروای پذیرش همسر دیگر نباشد، ناچار است که تا پایان زندگی نامی را که از آن می­رنجد برخود داشته باشد !

زن ایرانی در زمان باستان در همه چیز با مرد برابر بود، بازمانده­ی پدر و مادر میان برادران و خواهران یکسان بخش می­شد، در همسر گزینی نخست، از دختر پرسش می­شد :
«از شما می­پرسم : سوسنگ دخت اردشیر، آیا بهرام، پورماونداد را به همسری و هم­تنی و همروانی می­پذیری ؟»
و چون دختر پاسخ آری می­داد، همین پرسش را از پسر درباره­ی دخت می­کردند.


پا نوشت :

1. چندی پیش از یکی از شاگردانم شنیدم که کسی در تلویزیون یاوه پردازی کرده است و از آن­جا که تازیان پس از پیروز شدن بر ایران، دختران و کنیزکان ما را به بردگی می­بردند، و باز از آن­جا که واژه­ی کنیز در زبان آنان هم­تراز خدمتکار گردید، ‌گفته است که دختران در ایران از ارزش برخوردار نبوده­اند و بر نیروی نامشان کنیز بوده است !! زهی تیره­روزی !

                                    ( فریدون جنیدی )

نوای خوش در زمان خلفای راشدین اموی و عباسی

سال های سده های نخستین هجری که دوران خلافت خلفای راشدین تا اوایل عباسیان را دربرمی گیرد در تاریخ ایران به عنوان «دوره ی سکوت» نامیده شده است و در اثر حوادث سیاسی و نا آرامی ها طبعا آگاهی قابل ملاحظه ای از وضع موسیقی در آن روزگار در دست نیست.

با این همه مدارک موجود نشان می دهد که هنرمندان ایرانی نقش موثری داشته و مایه ی رواج هنر ایرانی شده اند.

یکی از نخستین این هنرمندان، «ابو عبدالمنعم عبدالله» ملقب به «طویس» (طاووس کوچک) است (درگذشت 92 هجری قمری).

وی با فراگرفتن آهنگ های ایرانی از بردگان ایرانی مانند «سائب خائر» و «نشیط»، به قول «فارمر»، در ردیف نخستین خوانندگان حرفه ای دوران اسلامی درآمد.

در دوره ی خلفای اموی، موسیقی شکوفایی قابل ملاحظه ای پیدا کرد زیرا خلفای اموی بر خلاف خلفای راشدین در مورد موسیقی سختگیری زیادی نداشتند. از موسیقیدانان دوره ی اموی، می توان از «ابن مُحرز» یاد کرد که پدرش ایرانی بود. او در موسیقی آن چنان بود که به او «صنـّاج» اعراب می گفته و او را مبتکر زوج خوانی یا دوبیتی خوانی می شناخته اند.

دوره ی خلفای عباسی را به قول «ابن خلدون» در «المقدمه» می توان دوران بلوغ موسیقی دوران اسلامی نامید. به ویژه سال هایی که با خلافت سفاح بنیانگذار خلافت عباسی آغاز و به معتصم، هشتمین خلیفه ی عباسی منتهی می شود، از اهمیت بیشتری برخوردار است.
از موسیقیدانان برجسته ی این دوران «ابراهیم موصلی» و پسرش «اسحاق موصلی» و شاگرد اسحاق موصلی، «زریاب» را می توان نام برد که در بخش های پسین درباره ی این موسیقیدانان خواهیم گفت.

اندکی در باره ی برخی از رودهای ایرانی

ساز یا رود

سازهای [1] موسیقی دو کاربرد رزمی و بزمی دارند و به ویژه در «شاهنامه فردوسی» گاهی در رزم و گاهی در بزم نمایان می شوند.
اما رود (ساز) های جنگی ِشاهنامه را بیشتر سازهای کوبه ای مانند «کوس»، «تیبره»، «تبل»(طبل) و سازهای بادی چون «کرنای»، «بوق»، «شیپور»، «نای» و ... تشکیل می دهند و نگارندگان در پژوهش های خود حتی یک مورد هم به ساز زهی ِرزمی برنخورده اند.

در شاهنامه هنگام بزم ها، بیشتر از سازهای زهی چون «رباب»، «چنگ»، «تنبور»، «بربط» و ... استفاده می شود. «دف» که ساز کوبه ای است نیز جزو سازهای بزمی به شمار می آید. از سازهای بادی «نی» یا «نای» نیز دو نقش دارد که هم در بزم و هم در رزم پدیدار می شود.

«هندی درای» و «گاو دم» از سازهای فراموش شده ی رزمی به شمار می روند.

در منابع گوناگون از سازهای دیگر ایرانی نام برده شده است که برخی از آنان بدین قرارند :

تنبور شروانیان

به گفته ی «عبدالقادر مراغی» بیشتر تبریزیان آن را بکار می گرفته اند. کاسه ی آن چونان گلابی است و دو تار دارد، و بر دسته ی آن پرده بندی می شود.

شش تا

کاسه ی آن به شکل گلابی است و شش تار دو به دو بدان می بندند و بر دسته ی آن می توان همانند تار پرده بندی کرد یا چونان رباب (ویولن) آن را بی پرده بکار گرفت و مراغی می گوید که اینگونه ی آن بهتر و کامل تر است.

روح افزای

کاسه ی آن به شکل ترنج است و چهار تار (دو به دو) ابریشمی دارد که هر دوتای آن را چونان تار تنبوره ی ترکی کوک می کنند و دو تار مفتول برنجی که کوک آن به خواسته ی نوازنده است.

اوزان

کاسه ی آن از همه ی کاسه های دیگر بلندتر است و بر چهار دانگ (دو سوم) آن پوست کشند و سه وتر (تار) دارد.

رودخانی

که بر نیمی از رویه ی آن پوست می کشند و پرده ها و تارهای آن چونان عود قدیم است.

یکتای

سازی است که یک تار بیشتر ندارد و به گفته ی مراغی گونه گون ساخته می شود و عربکان کاسه ی آن را چهار گوش (همانند آجر) می سازند و یک دسته موی اسب را از یک گوشه ی آن می گذرانند که در حکم تار است !

شدرغو یا شاهرود

ساز اهل «ختا» است و دسته ی آن دراز و دارای چهار وتر است و بر نیمه ی روی آن نیز پوست کشند.

پیپا

ساز اهل «ختا» که چوبی را میان تهی می کنند و روی آن را نیز با چوب می پوشانند و بر دسته ی آن چهار تار می بندند.

اکری

همانند چنگ است اما پرده های آن از چوب است و به جای پوست روی جعبه ی صدای آن نیز تخته می پوشانند.

دولاب

از سازهای باستانی، چونان دُهُلی است که بر پشت آن، یعنی بین دو رویه ی آن، تارها را عمود بر سطح پوست ها می بندند، پس ساز را با دسته ای می چرخانند و تارها در هنگام ردش به چوبی که مضراب آن است برخورد می کنند و بانگشان بلند می شود. این ساز را بدان روی «دولاب» می خوانند که همانند دولاب گردش می کند.

دیگر سازها عبارتند از نای سفید، سیه نای، نایچه بلبلان، خیک نای، کاس، تاس، نای چاور، ناقوس، نی لبک ساده یا سوت، نای شاه، مهری که به گفته ی «برهان قاطع» نوعی چنگ است، تنبور بغدادی، تنبور خراسانی، غژک، تای یا سه تار که یکی از بهترین سازهای ایرانی است.

سنتور که تفاوت آن با قانون در آنست که  به صورت ذوذنقه و با مضراب (زخمه) نواخته می شود، و همین سنتور است که در زمان «لویی چهاردهم» موجب ساختن سازی به دست شخصی به نام «Pantaleon» گردید. (این ساز از دو جعبه ی صوتی تشکیل می شد و دارای 185 سیم بود) و بعدها تکمیل شد و به پیانو نامزد گردید. [2]
شگفت در این است که نخستین پیانویی که به ایران وارد شد، بوسیله ی «سرور الملک» سنتور زن دربار ناصری نواخته شد و همو پس از چند دقیقه کار با آن گفت که این ساز روی دستگاه ماهور کوک شده و در همان روز ماهور را با آن نواخت. پس از زمان بسیار کوتاهی کوک آن را دیگر کرد، بگونه ای که دستگاه شور را نیز با آن می نواخت و همین کوک ایرانی است که در این زمان روی پیانو انجام می گیرد.

یکی از سازهای بسیار مهم ایرانی «شاهرود» یا «شهرود» (ساز بزرگ) بوده است که متاسفانه دیگر نمونه ای از آن در دست نمی باشد. شاهرود ساز بسیار پر دامنه ی ایرانی است که مراغی نیز درباره ی آن بسیار سخن گفته است.
از گفتار مراغی چنین برمی آید که شهرود دو برابر عود درازا داشته است که ده تار (دو به دو) بر آن می بسته اند و اولین جفت آن، دو اوُکتاو [3] (ذوالکل) را می نواخته است و بر آن 29 سیم آزاد نیز می بسته اند که بر روی هم 5 اوکتاو نیز با آنان می توانسته اند بنوازند.
اوکتاو یا گام نخست را با هشت سیم آزاد و گام دویم را با پانزده سیم، گام سیم را با بیست و دو سیم و در بیست و نه تار دو اوکتاو دیگر ... بنابراین با ده تار اصلی شهرود که آن نیز دو اوکتاو را می نواخته اند؛ یعنی دارای 7 اوکتاو و دامنه ی آن به اندازه ی پیانوی غربی بوده است و این پاسخ مراغی است در شش سد سال پیش به کسانی که گمان می برند نوای خوش ایرانی ساده و فقط در یک یا دو گام بوده است، و ساز پر دامنه پیانو است و ویژه ی غرب !
به گفته ی مراغی این ساز در زمان او دیگر وجود نداشته است، اما از این شعر منوچهری پیداست که هزار سال پیش، یعنی زمان فردوسی، شناخته می شده است :

بکرده راست با مزمار شهرود        بکرده راست با بربط ربابا

و اینک به چند نام دیگر از رودهای باستان که بدون شرح به دست رسیده است بنگرید :

کوبه - کبر - چنگرک - عبر - شبابه - سفاقس - شیزان - درای - فنجان ساز - جرس - زل - چهارپاره - شانه - قدوم - نیچه - تیشه - توتک - شیپور - مشته ی چینی - شش خانه - چگور - جفت ساز - راست ساز - یک و نیم ساز - قیناره - قیز - شیشل - دریچ - شلنگ تخته - زلامی - زنبوره - شاخ - شاشته - زماره - قاشقک - زنگوله - رویین تاس - سه دم - بلبلان - چنگ دهنی و ... به این نام ها باید سازهای جنگی و نیز سازهای کوبه ای را افزود.
این نام ها باز هم پاسخی است به کسانی که سازهای ایرانی را به چنگ و بربط و دف و سنج و دهل و تبل و تنبور و قانون محدود کرده اند !


پانوشت ها :

1. پیش از این گفته شد که «رود» در گذشته به معنی آلت موسیقی بوده است و «ساز» نام جدید آن است.
2. شعر و موسیقی - رویه ی 322.
3. هر اوکتاو هشت نُت است.

جدول نام روزهای هفته در ایران باستان

جدول نام روزهای هفته در ایران باستان

و مقایسه ی آن با روزهای هفته ی اروپا و آمریکای امروز

نام کنونی

نام ایرانی

نام سُغدی1

ستاره وابسته

نام انگلیسی

مانک

یکشنبه

يوشمبت2

مهرشید روز

خورشید

Sunday

روز خورشید

دوشنبه

دوشمبت

 مه­شید روز

ماه

Monday

روز ماه

 سه­شنبه

سه‌شمبت

بهرام­شید روز

مریخ ، ایزد جنگ

Tuesday

روز ایزد جنگ

چهارشنبه

چرشمبت

 تیرشید روز

عطارد

Wednesday

روز عطارد

 پنج­شنبه

پنج‌شمبت

برجیس­شید روز

مشتری ، ایزد آذرخش

Thursday

روز ایزد آذرخش

آدینه

شش‌شمبت

ناهیدشید روز

زهره ، ستاره شادی آور3

Friday

روز ستاره­ی شادی آور

شنبه

شمبت

کیوان­شید روز4

زحل

Saturday

روز زحل


1. ورارودان و آسيای ميانه
2. روز تعطیل
3. ستاره شادی آور و پذیرایی
4. یا جیان

نقش رجب

در سه کیلومتری شمال پارسه (تخت جمشید) ، سمت راست راه شیراز - اصفهان روبروی راهی که به نقش رستم می­رود در داخل شکافی در کوه، چند نقش برجسته به چشم می­خورند که از مهمترین آثار فرهنگی به جا مانده از  اوایل دوره­ی ساسانی می­باشد.
نام «نقش رجب» برای این محل تنها شهرت محلی آن به این نام است و فرصت الدوله شیرازی در کتاب «آثار عجم» یاد آور شده که به این محل «نقش قهرمان» نیز می­گفته­اند.

نقش رجب Naqsh-i Rajab

آثار نقش رجب

نقش رجب دارای چهار نقش برجسته می­باشد :

1. نگاره­ی «شاپور اول» و همراهانش
2. تاجگذاری «اردشیر بابکان»
3. نگاره­ی «کرتیر» موبد موبدان
4. تاجگذاری «شاپور اول»


نگاره­ی شاپور اول ساسانی و درباریانش

نخستین و شاید بزرگترین نقش برجسته از سمت چپ، نگاره­ی شاپور اول است سوار بر اسب و نه نفر از بزرگان درباری که پشت سر او ایستاده­اند که متاسفانه در گذشته از روی سبکسری به همه­ی صورت­ها آسیب رسانده­اند.
علامت خاندان­های بزرگ و اسپهبدان بر روی کلاه سه نفر از این 9 نفر نمودار می­باشد. نخستین فردی که پشت سر اسب شاپور ایستاده هرمزد اول می­باشد که با نشانه­ی جانشین شاهی که روی کلاهش دیده می­شود مشخص شده­است. هشت نفر بقیه همه کلاه گنبدی شکل به سر دارند.
جزئیات و تجملات اسب با دقت بسیار تراشیده شده است. پای چپ اسپ از زمین بلند شده و گردنش با نرمش تمام قوس برداشته است. سر و بالاتنه­ی شاه به جلو چرخیده و این بر خلاف رسم معمول نقش­های ساسانی است.
بر سینه­ی اسب ، سنگ نبشته­ای به زبان­های پهلوی و یونانی وجود دارد که برگردان آن به فارسی چنین است:
«
این پیکری است از بغ مزداپرست، خدایگان شاپور ،
شاهان شاه ایران و انیران (آریایی و غیر آریایی ) که چهره از یزدان دارد 
پسر بغ مزدا پرست ، خدایگان ، اردشیر شاهان شاه که چهره از یزدان دارد
نواده­ی خدایگان پاپک شاه
».

شمایی از سنگ نگاره ی شاپور اول و درباریان

شمایی از سنگ نگاره ی شاپور اول و درباریان


تاجگذاری اردشیر بابکان (پاپکان)

سنگ نگاره­ی دیگر سمت راست نقش نخستین قرار دارد و در نگاه نخست می­توان فهمید که این نقش نمایش دوباره­ی تاجگذاری «اردشیر اول» در نقش رستم است با این تفاوت که در نقش رستم شاه و مظهر خدا سوار بر اسب هستند ولی این­جا پیاده.
این سنگ برجسته­ی با شکوه مراسم تاجگذاری اردشیر پاپکان سر سلسله­ی شاهنشاهی ساسانی را نشان می­دهد. اردشیر در حال احترام حلقه­ی شاهی (سیداریس) را از اهورامزدا که «برسم» (گیاه مقدس) در دست دارد، دریافت می­کند. بین اهورامزدا و اردشیر نگاره­ی دو کودک دیده می­شود. نفر سمت چپ احتمالا هرمزد اول است که حامل افسر شهریاری می­باشد و نفر سمت راست به روشنی می­تواند جانشین یا نمادی اهورامزدا باشد.
از دو مردی که پشت سر شاه ایستاده­اند یکی ریش ندارد و کلاه «فریژی» با نشان ویژه بر سر دارد در حالی که مگس پرانی را روی سر شاه گرفته است او بدون تردید پیشخدمت است. فرد دیگر پیرمردی است که انتهای ریشش پهن است و «دیادم» ندارد و از خاندان شاهی نیست. این مرد با دست راستش درود ساسانی می­دهد در حالی که دست چپش همانطور که مراسم و تشریفات درباری ایجاب می­کرد در آستینش پنهان است.
اردشیر پیراهنی بلند تا زانو پوشیده است و دور گردنش گردنبندی از اشیاء گرد بسته است. در این نقش انتهای ریشش پهن است و بر خلاف موی پر پشت شاپور، کوتاه است.
سنگ نبشته­ای به زبان پهلوی نیز در نزدیکی اردشیر قرار دارد که بسیار آسیب دیده. برگردان قسمتی که خواناتر است به فارسی چنین است :
« ... آیین زرتشت از بین رفته بود ، من که شاهنشاهم آن را از نو برقرار نمودم ... »

دو نفر دیگر در این سنگ نگاره هستند که سمت راست اهورامزدا ایستاده­اند و با یک تیرک باریک زیر یک سقف چادر از تصویر جدا شده­اند و پشتشان به صحنه­ی اصلی است که شاید منظور این بوده که تصور شود که آن­ها در بیرون از صحنه­ی اصلی هستند. بدون تردید دو نفر خارج از صحنه شخصیت­های مهمی هستند که به نحوی در این مراسم شرکت داده شده­اند. یکی از آن­ها دیادم دارد و در حال درود است. موهای تاب داده و لباس بلندش نشان می­دهد که این نگاره­ی یک زن است. بنابراین این نگاره احتمالا ملکه است به همراه پیشخدمتش که او نیز کلاه «فریژی» بر سر دارد که نوک آن سر یک بز را نشان می­دهد.

شمایی از سنگ نگاره ی تاجگذاری اردشیر پاپکان

شمایی از سنگ نگاره ی تاجگذاری اردشیر پاپکان


نگاره­ی کرتیر موبد بزرگ و مقتدر اوایل دوره­ی ساسانی

این نگاره تصویر کرتیر معروف و مقتدر دوره­ی ساسانی را نشان می­دهد در حالی­که دست راست خود را به ادای احترام بالا برده است.
سنگ نبشته­ای به زبان پهلوی نیز به چشم می­خورد که  25 سطر آن خواناست و چند سطر پایین آن از بین رفته است. در این سنگ نبشته کرتیر ضمن معرفی خود به خدماتی که در راه دین زرتشت کرده است پرداخته است.
سنگ نگاره­ی کرتیر در پشت سر اردشیر در زمانی بعد از نقش اصلی بوجود آمده است.

تاجگذاری شاپور اول ساسانی

نگاره­ی سوم در سمت راست تا اندازه­ای در پشت صخره پنهان شده است. این سنگ نگاره نیز مربوط به شاپور اول است و مراسم تاجگذاری وی را نشان می­دهد. در این نقش نیز شاه و مظهر خدا بر اسب سوار هستند با این تفاوت که مظهر خدا در سمت چپ است و شاه در سمت راست.
متاسفانه آسیب­های زیادی به بدنه و سر نگاره­ی شاه رسیده است. وزش باد، روپوش و دیادم دو نفر را به دو جهت مخالف رانده است.
سنگ تراش­ها بسیار ماهرانه لباس­های نرم و گرانمایه را نمایش داده­اند.

بدون تردید نقش برجسته­ی میانی که اردشیر اول را نشان می­دهد قبل از نقش سمت راست یعنی تاجگذاری پسرش شاپور اول بوجود آمده است و نقش سمت چپ که شاپور و خاندان شاهی را نشان می­دهد پس از همه کنده شده است.

شمایی از سنگ نگاره ی تاجگذاری شاپور اول

شمایی از سنگ نگاره ی تاجگذاری شاپور اول


بودن نقش­های فراوان ساسانی در این منطقه نشان می­دهد که ساسانیان نیز به پیروی از هخامنشیان که تاجگذاری­های خود را نزدیک پاسارگاد و آرامگاه کورش بزرگ انجام می­داده­اند، مراسم تاجگذاری خود را به همان مجللی و نزدیک به زادگاه خود که بعدها شهر «استخر» در آن­جا بنا شد برگزار می­کرده­اند.

عاقبت گرگ زاده گرگ شود

طایفه ی دزدان عرب بر سر کوهی نشسته بودند و منفذ [1] کاروان بسته و رعیت بلدان [2] از مکاید [3] ایشان مرعوب [4] و لشکر سلطان مغلوب به حکم آنکه ملاذی منیع [5] از قلّه کوهی گرفته بودند و ملجا [6] و ماوای [7] خود ساخته مدبران ممالک آن طرف در دفع مضرت ایشان مشاورت همی کردند که اگر این طایفه هم برین نسق [8] روزگاری مداومت نمایند مقاومت ممتنع گردد.

درختی که اکنون گرفتــست پای        به نیروی شخصی برآید ز جــــــای
وگر همچنان روزگاری هلی [9]       به گردونش [10] از بیخ بر نگسلی
سر چشمه شاید گرفتن به بیل[11]     چو پر شد نشایـــد گذشتـــن به پیل

سخن بر این مقرر شد که یکی به تجسس ایشان بر گماشتند و فرصت نگاه می داشتند تا وقتی که بر سر قومی رانده بودند و مقام خالی مانده تنی چند مردان واقع دیده جنگ آزموده را بفرستادند تا در شعب [12] جبل پنهان شدند شبانگاهی که دزدان باز آمدند سفر کرده و غارت آورده سلاح از تن بگشادند و رخت و غنیمت بنهادند نخستین دشمنی که بر سر ایشان تاختن آورد خواب بود، چندان که پاسی [13] از شب در گذشت :

قرص خورشید در سیاهی شد       یونس اندر دهان ماهی شد

مردان دلاور از کمین به در جستند و دست یکان یکان بر کتف بستند و بامدادان به درگاه ملک حاضر آوردند همه را به کشتن اشارت فرمود، اتفاقا در آن میان جوانی بد میوه عنفوان شبابش نو رسیده و سبزه گلستان عذارش [14] نو دمیده، یکی از وزرا پای تخت ملک را بوسه داد و روی شفاعت بر زمین نهاد و گفت : «این پسر هنوز از باغ زندگانی بر نخورده و از زیعان [15] جوانی تمتع نیافته، توقّع به کرم و اخلاق خداوندیست که به بخشیدن خون او بر بنده منت نهد» ملک روی از این سخن در هم کشید و موافق رای بلندش نیامد و گفت :

پر تو نیکان نگیرد هر که بنیادش بدست       تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبدست

نسل فساد اینان منقطع کردن اولی تر است و بیخ تبار[16] ایشان بر آوردن که آتش نشاندن و اخگر[17] گذاشتن و افعی کشتن و بچه نگه داشتن کار خردمندان نیست.

ابر اگر آب زندگی بارد       هرگز از شاخ بید بر نخوری
با فرومایه روزگار مبر       کز نی بوریا [18] شکر نخوری

وزیر این سخن بشنید، طوعا و کرها [19] بپسندید و بر حسن رای ملک آفرین خواند و گفت : «آنچه خداوند دام ملکه فرمود عین حقیقت است که اگر در صحبت آن بدان تربیت یافتی؛ طبیعت ایشان گرفتی و یکی از ایشان شدی، اما بنده امیدوارست که در صحبت صالحان تربیت پذیرد و خوی خردمندان گیرد که هنوز طفل است و سیرت بغی [20] و عناد[21] در نهاد او متمکن نشده و در خبرست «کلُّ مولود یولدُ علی الفطرةِ فَاَبواهُ یهوّدانَه وَ یُنصرانه و یُمجّسانِه»[22]

با بدان یار گشت همسر لوط        خاندان نبوتـــــش گـــُم شد
سگ اصحاب کهف روزی چند     پی نیکان گرفت و مردم شد

این بگفت و طایفه ای از ندمای ملک با وی به شفاعت یار شدند تا ملک از سر خون او در گذشت و گفت : «بخشیدم اگر چه مصلحت ندیدم»

دانی که چه گفت زال با رستم گرد[23]    دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد
دیدیـــم بسی که آب سرچشمه خرد          چون بیشتر آمد شتر و بار ببرد

فی الجمله پسر را به ناز و نعمت بر آوردند و استادان به تربیت او نصب کردند تا حسن خطاب و رد جواب و آداب خدمت ملوکش در آموختند و در نظر همگان پسندیده آمد، باری؛ وزیر از شمایل [24] او در حضرت ملک شمّه ای[25] می گفت که تربیت عاقلان در او اثر کرده است و جهل قدیم از جبلت [26] او به در برده ملک را تبسم آمد و گفت :

عاقبت گرگ زاده گرگ شود       گرچه با آدمی بزرگ شود

سالی دو برین بر آمد؛ طایقه اوباش محلت بدو پیوستند و عقد موافقت بستند تا به وقت فرصت وزیر و هر دو پسرش را بکشت و نعمت بی قیاس برداشت و در مغاره دزدان به جای پدر بنشست و عاصی شد. ملک دست تحسر[27] به دندان گزیدن گرفت و گفت :

شمشیر نیک از آهن بد چون کند کسی          ناکس به تربیت نشود ای حکیم کس
باران که در لطافت طبعش خلاف نیست       در باغ لاله روید و در شوره بوم خس
زمین شوره سنــــبل بر نیـــــــارد               درو تخـــــــم و عمل ضایــــع مگردان
نکویی با بدان کردن چنــــــان است            که بـــــــد کردن به جـــــای نیک مردان


پا نوشت ها :

1- راه
2- شهرها
3- حیله‌ها
4- ترسان
5- بلند و محکم
6- پناهگاه
7- جایگاه
8- روش
9- هلی
10- آسمان
11- سرچشمه ای که آبش اندک است.
12- شکاف
13- ثلث و قسمت اول شب
14- صورت
15- تازگی و رونق فزونی
16- خانواده
17- جرقه ی آتش
18- حصیر
19- خواهی نخواهی
20- ظلم
21- سرکشی
22- نیست هیچ مولود جز اینکه به سرشت اسلام زاید پس ابوانش وی را یهودی و نصرانی و جوسی کنند.
23- دلیر و بزرگ
24- خوی ها و عادات
25- اندک
26- ذات و سرشت
27- غم و افسوس خوردن

زن عروسکی کوکی است یا بخشنده ی «کرامت» و «کمال» ؟

سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند           همدم گل نمی شود، یاد سمن نمی کند

این غزل بسیار زیبا باری دیگر مرا با اوضاع اجتماعی روزگار حافظ مشغول می کند. این بار با دو موضوع متفاوت : از سویی این زن است که ظاهرا اسباب نشاط مرد را فراهم می آورد، بی آن که حال و نشاط خود زن سبب اندیشیدن به دغدغه ای شود و یا اشاره ای رود به دل نگرانی های احتمالی او برای نچمیدن. و دیگر این که اگر زن شوق دیدار داشته باشد، چگونه باید شوق مشروع خود را بر زبان آورد که اسباب خشم جامعه و مرد را فراهم نیاورد ! واقعیت این است که در سراسر تاریخ ادب پرپیمانه ی ما جز یکی دو زن لب به سخن نگشوده اند و همه به گستاخی و به شکستن قواعد و قوانین و عرف و سنت متهم شده اند. در این میان تنها «جهان ملک خاتون» است که به اعتبار شاهزاده بودنش سفره ی دل گشاده است و او هم تا همین یکی دو دهه برای جامعه ی ادب پرور ما بیگانه مانده است !

دکتر پرویز رجبیاگر در فرانسه، در دهه ی پنجاه «فرانسواز ساگان»(و پیش از او ژرژ ساند و سیمون دوبوار) ادای مردها را درآورد و سر و صدایی راه انداخت، موضوع مربوط به ادب مکتوب می شد. در ادب شفاهی (زندگی شفاهی) رسم و آیینی از لونی دیگر داشت ... البته میدان گفت و گو بسیار گسترده است. فراموش نمی کنم که هنوز برای آمریکایی ها جالب است که رییس جمهوری زن بر سر کار بیاید !

دست کم از حافظ آزاده و مهربان انتظار می رود که برای یک بار هم که شده، سر فراگوش دلبرش برد و بپرسد : «ای عاشق دیرینه ی من خوابت هست ؟»، اما حاشا !

راستی را آیا زن برای حافظ تنها خندان لب مستی بوده است که گاه خوی کرده پیدایش می شده است و گاه سرو چمانی می شده است که ذوق چمیدن داشته است و جز این گونه حضورها دیگر هیچ ؟ و آیا زن موجودی بوده است که می بایستی تولید دلبری می کرده است و طنازی، تا او بی حاصل نیافتد ؟ یا این که زن هم می توانسته است، درست مانند او و بلکه عاطفی تر و بیشتر و انسانی تر از او «شیدا» شود و زیبایی به کمال را بیافریند ؟ و زن هم می توانسته است، فریاد بکشد و صاحب دلان را بخواند که دل از دستش می رود ؟ بی تردید هزاران شیدا در ترانه های مردان حلول کرده اند و خود آرامگاه ترانه های ناسروده ی خود شده اند. از این است هنگامی که سر از گورستانی درمی آورم، بی درنگ درپی ترانه های محبوس در خاک پیرامونم می افتم. در گورستان ها خاک بوی ترانه می دهد ...

من در تاریخ ادب مکتوب ایران به چنین جایگاهی از زن برنخورده ام. آیا همه ی شاعران مذکر ایرانی، مانند فرمانروایان، مردانی خودشیفته بوده اند (و هستند) و تنها ناظر گرفتاری های خود بوده اند ؟

من گمان نمی کنم که یافتن شخصیت زن ایرانی در شعر شاعران کار ساده ای باشد. جای پژوهشی در این زمینه بسیار خالی است. کدام صفت زن شاعران ما را این چنین کلافه و از خود بی خود می کرده است که حتی عشق به خدا و زن مرزهای مشترکی یافته اند و کار به جایی کشیده شده است که گاهی و شاید هم اغلب، تشخیص مرز عرفان از زندگی زمینی ساده کار چندان آسانی نیست ؟ این گرفتاری هنوز هم دامن حافظ را رها نکرده است.

خواجه در غزل امروز فقط دل خود را می تکاند و خود اوست که شریک تصویرهای زیبایی است که برای دغدغه های درون خود آفریده است. گویی اگر دلبر به چمن درآید و با گل ها درآمیزد، نشانی از دغدغه برجای نخواهد ماند و گویی این امکان وجود ندارد که دلبر به هنگام خرامیدن دردی در پای خود احساس کند و احیانا نیازی به طبیب داشته باشد. دردهای دیگر بمانند ! گله ی حافظ تنها این است که چشمش نوازش نمی شود. و خودبینی او در همین گله است که همیشه مرا باخود مشغول می کند. چون نشانی پررنگ از نقش زن در نگاه مرد دارد.

سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند           همدم گل نمی شود، یاد سمن نمی کند

و اگر از «دامن پاک» سخن به میان می آید، به حرمت منظر زیبای میدان دید است و آراستن دلبر به گونه ای که حافظ شوق دیدنش را دارد. تا مبادا چشمش کمتر نوازش ببیند ! پیداست که منظور من خرده گیری از حافظ نیست، بلکه یافتن نقش زن است. نقشی که زیبایی گل اشک در دامن زاگروس را دارد ! باد صبا، یار همیشگی حافظ، معجونی می ساید برای عطری که مشام حافظ در طلب آن است و به رغم وجود این عطرِ آکنده، او در گله است که چرا دلبر با حضور خود خاک را «مشک ختن» نمی کند ! صدآفرین به اشتهای چنین مشامی !

سخت است که بپذیریم که بشری چون حافظ، و تنها بشری از این دست، می توانسته است به عروسکی کوکی، دل خوش کند و خواستار «کرامت» و «کمال» باشد. پس داستان چیست ؟ چرا هرگز موفق نمی شوم زن را در شعر این سرزمین ادب پرور و حتی در آرمانشهر دل انگیز حافظ بیابم ؟ - زنی که با همه ی نقشی که «حیای شرقی» باید داشته باشد، عروسکی کوکی نیست !

با بیم و احتیاط از خودم می پرسم آیا اگر پروین اعتصامی شهرآشوبی «زلف آشفته و خندان لب و مست» می بود، که خم ابرویش محراب را به فریاد می آورد، شعر «یتیم» و دیگر شعرهای اجتماعی خود را می سرود ؟

لخلخه سای شد صبا دامن پاکش از چه روی           خاک بنفشه زار را مشک ختن نمی کند

دل خواجه از جان او می بُرد و جدا می شود، به هوای وصل دلبر. و جان او به هوای دلبر از خدمت تنش سر بازمی زند. اما دریغ که در این میدان زیبا و شورانگیز چه خالی است جای این اشاره که چرا دلبر مشکل حضور داشته است ! جای درد پای دلبر و هزار «قید» آن هم خالی است. چرا حافظ به عذری موجه اشاره ندارد ؟ مگر بیگانه بوده است با حال و روز روزگار خود ؟

دل به امید وصل تو همدم جان نمی شود            جان به هوای کوی تو خدمت تن نمی کند

شاید در حال و هوایی این چنین است که یکی از زیباترین نگاره های حافظ متولد می شود. - به بزرگی از شیراز تا چین و شاید ماچین و با استفاده ی از «چین» زلف دلبر. و شگفت انگیز این که خواجه ی ما، که باید در گذر از تربتش از او طلب «همت» کنیم، می زند به کوره راهی ناشناخته و دل خود را «هرزه گرد» می نامد !

تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او         زان سفر دراز خود عزم وطن نمی کند

باری دیگر حافظ بی آنکه ملاحظه ی تمایلات درونی دلبر خود را بکند و یا دست کم به قید و بند او بیاندیشد، برآن است که گوشه های کمان ابروی او کش آمده است و دیگر عمل نمی کند. [ امروز می گوییم : « گوشی را کشیده است» ! با میل چندانی از روزگار حافظ ششصد و اندی سال فاصله نمی گیرم. چنین پیش آمد ! ]

پیش کمان ابرویش لابه همی کنم، ولی           گوش کشیده است، ازآن گوش به من نمی کند

پیداست که حافظ عطر دامن دلبر را بهتر از یار همیشگی خود صبا می شناسد :

با همه عطر دامنت، آیدم از صبا عجب           کز گذر تو خاک را مشک ختن نمی کند

فهم بیت بعدی برایم کمی دشوار است. مگر اینکه نظر حافظ از کاربرد «چه» و فعل منفی در مصرع دوم، شگفتی او از دلتنگی بی اندازه باشد. مانند «چه رنجی که نمی برم» :

چون زنسیم می شود زلف بنفشه پرشکن         وه که دلم چه یاد آن عهد شکن نمی کند

و باز عجبا که خواجه ی خوش ذوق ما ساق سیمین و دُردنوشی را می شناسد و از درد پای دلبر غافل است. در اینجا باری دیگر با کم لطفی روزگاران به زن روبه رو می شویم. و این که درد و درون زن به هیچ وجه مساله ساز نیست ! با احتیاطی بی کران به خود می گویم، نکند مراد از نگاری که مکتب نرفته «مساله آموز» است، نگاری است که متصف به غمزه  ای به کمال است ! همین غمزه ی به کمال است که یکی از زیباترین تصویرهای حافظ را، در هنر نگارگری، به قالب می زند. تصویری که در آن همه ی جان، دهان می گشاید برای طواف و سپس راه دادن به حلول :

ساقی سیم  ساق من گر همه دُرد می دهد          کیست که تن چو جام می جمله دهن نمی کند

حافظ خود اعتراف می کند که «کشته ی غمزه» است !

کشته ی غمزه ی تو شد حافظ ناشنیده پند            تیغ سزاست هرکه را درد سخن نمی کند

دکتر پرویز رجبی

تیرگان

08 تیر 1385

جشن تیرگان فرخنده باد

تیر روز از تیرماه برابر با 13 تیر در گاهشماری ایرانی

تشتر، ستاره­ی رایومند فرهمند را می­ستاییم؛ که شتابان به سوی «فراخکرت» بتازد
چون آن تیر ِدر هوا پَران که آرش تیرانداز -
بهترین تیرانداز ایرانی -
از کوه «اَیریو خشتوثَ» به سوی کوه «خوانونـَت» بیانداخت ...

آنگاه آفریدگار اهوره­مزدا بدان دمید، پس آنگاه [ ایزدان ] آب و گیاه، مهر فراخ چراگاه، آن [ تیر ] را راهی پدید آوردند

اوستا - تشتر یشت، کرده­ی چهارم

ستاره ی تیشتر«جشن تیرگان» از بزرگ­ترین جشن­های ایران باستان است در ستایش و گرامیداشت «تیشتَر»(تِشتَر - تیر - شباهنگ - شِعرای یَمانی)، ستاره­ی باران آور در باورهای مردمی، و درخشان­ترین ستاره­ی آسمان که در نیمه­ی دوم سال، همزمان با افزایش بارندگی­ها، در آسمان سرِ شبی دیده می­شود.

آب پاشی

این جشن در کنار آب­ها، همراه با مراسمی وابسته با آب و آب پاشی و آرزوی بارش باران در سال پیش ِرو همراه بوده و همچون دیگر جشن­هایی که با آب در پیوند هستند، با نام عمومی «آبریزگان» یا «آب پاشان» یا «سر شوران» یاد شده است.

در گذشته «تیرگان» روز بزرگداشت نویسندگان و گاه به «روز آرش شیواتیر» منسوب شده است.

«ابوریحان بیرونی» و «گردیزی» در «زین الاخبار» ناپدید شدن یکی از جاودانان ایرانی یعنی «کیخسرو» را در این روز و پس از شستشوی خود در آب چشمه­ای دانسته­اند.

جشن تیرگان بجز این روز در نخستین تیر روز از سال یعنی سیزدهم فروردین (سیزده­بدر) و سیزدهم مهرماه نیز برگزار می­شود.

ارمنیان ایران نیز در روز سیزدهم ژانویه آیین­هایی برگزار می­کنند که برگرفته و در ادامه­ی جشن تیرگان است.

فال کوزه

یکی دیگر از مراسم این جشن مانند بسیاری از جشن­های ایرانی «فال کوزه»(چکُ دولَه) می­باشد.
روز قبل از جشن تیرگان، دوشیزه­­ای را برمی­گزینند و کوزه­ی سفالی سبز رنگ دهان گشادی به او می­دهند که «دوله» نام دارد، او این ظرف را از آب پاکیزه پر می­کند و یک دستمال سبز ابریشمی را بر روی دهانه­ی آن می­اندازد آنگاه «دوله» را نزد همه­ی کسانی که می­برد که آرزویی در دل دارند و می­خواهند در مراسم «چک دولَه» شرکت کنند و آن­ها جسم کوچکی مانند انگشتری، گوشواره، سنجاق­سر، سکه یا مانند این­ها در آب دوله می­اندازند. سپس دختر دوله را به زیر درختی همیشه سبز چون سرو یا مورد می­برد و در آن­جا می­گذارد. در روز جشن تیرگان و پس از مراسم آبریزان، همه­ی کسانی که در دوله جسمی انداخته­اند و نیت و آرزویی داشتنه­اند در جایی گرد هم می­آیند و دوشیزه، دوله را از زیر درخت به میان جمع می­آورد. در این فال­گیری بیشتر بانوان شرکت می­کنند و سال خوردگان با صدایی بلند به نوبت شعرهایی می­خوانند و دختر در پایان هر شعر، دست خود را درون دوله می­برد و یکی از چیزها را بیرون می­آورد، به این ترتیب صاحب آن جسم متوجه می­شود که شعر خوانده شده مربوط به نیت، خواسته و آرزوی او بوده است.

نمونه ای از دستبند تیر و باددستبند تیر و باد

در آغاز جشن بعد از خوردن شیرینی، بندی به نام «تیر و باد» که از 7 ریسمان به 7 رنگ متفاوت بافته شده است به دست می­بندند و در باد روز از تیرماه (9 روز بعد) این بند را باز کرده و در جای بلندی مانند پشت بام به باد می­سپارند تا آرزوها و خواسته­هایشان را به عنوان پیام­رسان به همراه ببرد.
این کار با خواندن شعر زیر انجام می­شود :

تــیـــر بــرو بــاد بــیـا      غــم بــرو شـادی بـیا
محنت برو روزی بیا      خـوشه­ی مرواری بیا

در باورهای مردم، درباره­ی جشن تیرگان دو روایت وجود دارد که روایت نخست همچنان که در بالا گفته شد مربوط به فرشته باران یا «تیشتر» می­باشد و نبرد همیشگی میان نیکی و بدی است :

در اوستا، تشتر یشت (تیر یشت)، تیشتر فرشته­ی باران است که در ده روز اول ماه به چهره­ی جوانی پانزده ساله در می­آید و در ده روز دوم به چهره­ی گاوی با شاخ­های زرین و در ده روز سوم به چهره­ی اسبی سپید و زیبا با گوش­های زرین.

تیشتر به شکل اسب زیبای سفید زرین گوشی، با ساز و برگ زرین، به دریای کیهانی فرو می­رود. در آنجا با دیو خشکسالی «اپوش» که به شکل اسب سیاهی است و با گوش و دم سیاه خود، ظاهری ترسناک دارد، روبه­رو می­شود. این دو، سه شبانه روز با یکدیگر به نبرد برمی­خیزند و تیشتر در این نبرد شکست می­خورد، به نزد خدای بزرگ آمده و از او یاری و مدد می­جوید و به خواست و قدرت پروردگار این بار بر اهریمن خشکسالی پیروز می­گردد و آب­ها می­توانند بدون مانعی به مزرعه­ها و چراگاه­ها جاری شوند. باد ابرهای باران زا را که از دریای گیهانی برمی­خاستند به این سو و آن سو راند، و باران­های زندگی بخش بر هفت کشور زمین فرو ریخت و به مناسبت این پیروزی ایرانیان این روز را به جشن پرداختند.

روایت دیگر نیز درباره­ی «آرش کمانگیر» اسطوره و قهرمان ملی ایرانیان است و اینکه میان ایران و توران سال­ها جنگ و ستیز بود، در نبرد میان «افراسیاب» و «منوچهر»، شاه ایران، سپاه ایران شکست سختی می­خورد؛ این رویداد در روز نخست تیر روی می­دهد و در گذشته­ها این روز برای ایرانیان عزا ای ملی بود (و جالب است بدانید هنوزم دیدار از خانواده­های عزادار در این روز میان زرتشتیان رایج است) سپاه ایران در مازندران به تنگنا می­افتد و سرانجام دو سوی نبرد به سازش در می­آیند و برای آنکه مرز دو کشور مشخص شود و ستیز از میان برخیزد می­پذیرند که از مازندران تیری به جانب خاور (خراسان) پرتاب کنند هر جا تیر فرو آمد همان جا مرز دو کشور باشد و هیچ­یک از دو کشور از آن فراتر نروند؛ تا در این گفتگو بودند، سپندارمذ (ایزدبانوی زمین) پدیدار شد و فرمان داد تیر و کمان آوردند. آرش در میان ایرانیان بزرگ­ترین کماندار بود و به نیروی بی­مانندش تیر را دورتر از همه پرتاب می­کرد. سپندارمذ به آرش گفت تا کمان بردارد و تیری به جانب خاور پرتاب کند. آرش دانست که پهنای کشور ایران به نیروی بازو و پرش تیر او بسته است و باید توش و توان خود را در این راه بگذارد.
او خود را آماده کرد، برهنه شد، و بدن خود را به شاه و سپاهیان نمود و گفت ببینید من تندرستم و کژی­ای در وجودم نیست، ولی می­دانم چون تیر را از کمان رها کنم همه­ی نیرویم با تیر از بدن بیرون خواهد آمد. آنگاه آرش تیر و کمان را برداشت و بر بلندای کوه دماوند برآمد و به نیروی خداداد تیر را رها کرد و خود بی­جان بر زمین افتاد (درود بر روان پاک آرش و روان­های پاک همه­ی سربازان ایرانی).
هرمز، خدای بزرگ، به فرشته­ی باد (وایو) فرمان داد تا تیر را نگهبان باشد و از آسیب نگه دارد. تیر از بامداد تا نیمروز در آسمان می­رفت و از کوه و در و دشت می­گذشت تا در کنار رود «جیهون» بر تنه­ی درخت گردویی که بزرگ­تر از آن در گیتی نبود؛ نشست.

آنجا را مرز ایران و توران جای دادند و هر سال به یاد آن جشن گرفتند.

ویژگی های عمومی جشن های ایرانی

بررسی جشن های ایرانی و زمان برگزاری آن ها نشان دهنده ی ویژگی هایی مشترک در میان همه ی آن هاست.

1. تقریبا همگی در پیوند با پدیده های طبیعی و کیهانی و اقلیمی هستند و به همین دلیل کوشش شده است تا زمان برگزاری آن ها هرچه بیشتر با تقویم طبیعی منطبق باشد.

2. تقریبا هیچ کدام برگرفته از دستورهای دینی نیستند.

3. با سرور و شادی همراه هستند و غم و اشک و گریه در آن ها جایی ندارد.

4. احترام و پاسداشت همه ی مظاهر طبیعت در آن ها دیده می شود.

5. جشن های ایرانی پیوند ناگسستنی با آتش دارند. حتی اگر خود آن جشن پیوند چندانی با آتش نداشته باشد.

6. با زادروز یا سال مرگ کسی در پیوند نیست.

7. گستردگی برگزاری این مراسم به اندازه ی گستره ی ایران فرهنگی است. ایرانیان جشن ها و آیین های میهنی خود را به گونه ای یکپارچه و با همبستگی و همزیستی شگفت انگیزی برگزار کرده و تفاوت های قومی و دینی و زبانی را عامل بازدارنده این یگانگی نمی دانسته اند.

آیین های ایرانی متعلق به همه ی ایرانیان است و همه برای نگاهبانی از آن کوشیده اند.

کسانی که با تعصب های نابجای دینی یا قومی نقش خود در پاسداری فرهنگ ایران بیشتر از دیگران می دانند، به این همبستگی باشکوه مردمان ایرانی آسیب می زنند.

برگرفته از نوشتاری از رضا مرادی غیاث آبادی

معرفی کتاب:

جشن های آتش :                                                                                      

جشن های آتش - هاشم رضی

پژوهش و نوشته ی : هاشم رضی
نشر : بهجت

شامل جشن مهرگان، چله، شب یلدا، جشن سده، پنجه، چهارشنبه سوری

بخشی از پیشگفتار کتاب :

کتابی که پیش رو دارید با عنوان «نوروز، سوابق تاریخی تا به امروز» حاصل تلاشی است که نگارنده جهت ادای قولی که داده بودم، به چاپ رسیده است.
به سال 1357 که شکل نخستین تالیف و تحقیق «گاهشماری و جشن های ایران باستان» منتشر شد، کتاب، مورد توجه و رجوع قرار گرفت. در همان هنگام بسیاری از علاقمندان خواهان آن شدند تا بعضی از جشن های مشهور و مورد مطالعه بیشتر به طور جداگانه چاپ شود، تا خواهندگان با هزینه ی کمتر و حجم کوچک تری آن ها را تهیه کنند، به ویژه دانشجویان و کسانی که به طور مقطعی می خواستند تا درباره ی نوروز، جشن سده، جشن سوری یا پنجه، مهرگان، تیرگان و فرودُگ، گاهنبارها و جز آن در جزوه های مختصرتری مطالعه و پژوهش داشته باشند.
در سال 1358 با مشورت ناشرین کتاب، نوروز، جشن های آتش : سده، جشن سوری و پنجه؛ مهرگان، فرودگ در چهارکتاب جدا منتشر شد که به زودی چاپ آن ها تمام شد و به سال 1360 بار دیگر به چاپ رسید.

عید پنطیکاست

عید پنطیکاست یا نزول روح القدس

چهارم ماه خزیران آشوری و ژوئن میلادی برابر با 14 خرداد در گاهشماری ایرانی


«... اما چون روح القدس بر شما آید، قدرت خواهید یافت و در اورشلیم و تمامی یهودیه و سامره و تا دورترین نقاط جهان، شاهدان من خواهید بود.»

(اعمال ۱: ۸)

چهارم ماه خزیران روز برگزاری «عید پنطیکاست»(Pentecost) یا «نزول روح القدس» نزد آشوریان ایران است.

«پنطیکاست» واژه ای یونانی و به معنی «پنجاهه» است، زیرا عید حلول روح القدس پنجاه روز پس از «عید رستاخیز» عیسی مسیح است و همیشه در روز یک شنبه واقع می شود.

جشن سروشگان  

سروش روز از فروردین ماه برابر با 17 فروردین در گاهشماری ایرانی 

هفدهمین روز از هر ماه در گاهشماری ایرانی «سروش» نام دارد و هفدهم فروردین، نخستین روز سروش سال است.

هنگام جشن «سروشگان» يا جشن «هفده‌روز» در ستايش «سْـرَئوشَـه» یا «سروش»، ايزد پيام آور خداوند و نگاهبان «بيداری»؛
روز گراميداشت «خروس» و  به ويژه خروس سپيد كه از گرامی ترين جانوران، در نزد ايرانيان به شمار می رفته و  به سبب بانگ بامدادی، نماد سروش دانسته ‌شده است.

عید شاووعوت

جشن شاووعوت - جشن گرفتن تورات و ده فرمان

ششم و هفتم سیوان ماه عبری برابر با 12 و 13 خرداد در گاهشماری ایرانی

«عید شاووت»(شاووعوت Shavuot) یا «عید هفته ها» از جشن های کلیمیان ایران است که به مدت دو روز به نام «یُـوم طـُـوو»، پنجاه روز پس از«عید پسح» از ششمین و هفتمین روز از ماه سیوان عبری برگزار می شود.

این جشن به مناسبت دریافت «تورات»(تورا) توسط موسی و نزول ده فرمان بر بنی اسرائیل و همزمان با برداشت نخستین محصول گندم انجام می شود و در آن مردم از شب تا بامداد در کنیسه ها به خواندن تورات می پردازند.

این جشن از جشن های سه گانه ی یهودیان است که هر فرد یهودی موظف بود در این اعیاد به زیارت «بت همیقداش» برود.
بنا بر باور یهودیان در روز 6 سیوان سال 2448 عبری، 50 روز پس از خروج از مصر، بنی اسرائیل، در پای کوه سینا، «تورا»ی مقدس را از خدا دریافت کردند و در همین هنگام، مجموعه ی «ده فرمان» نیز که پایه ای دیگر از فرمان های «تورا» را تشکیل می دهد، به آن ها اعلام شد.

موسی و ده فرمان

مهم ترین رویداد شاووعوت، دهش «ده فرمان» به بنی اسرائیل است. برای همین هم یهودیان در نخستین شب شاووعوت، در کنیساها گردهم می آیند و تا بامداد به خواندن متن های مقدس و مرور 613 فرمان می پردازند.
با فرا رسیدن بامداد و پس از مراسم «تفیلای شحریت»، با خواندن متن «ده فرمان» از «سـِـفـِر تورا»، آن رخداد عظیم دوباره یادآوری می شود.

جشن های سه گانه ی یهودیان

1- «هَگ هَشاووعُوت» یا «جشن هفته ها» : به علت شمارش هفت هفته از فردای روز اول پسح تا فرا رسیدن این جشن.

2- «هَگ هَقاصیر» یا «جشن درو» : به علت هم زمانی این جشن با فصل درو گندم.

3- «یُوم هَبیکوریم» یا «روز نوبرانه ها» : موعد شاووعوت، آغاز اهدای نوبرانه میوه ها و حاصل گندم در زمان آبادی بت همیقداش بود.

4- «عَصِرِت» یا روز اجتماع : این موعد در حقیقت، ادامه و پایانی بر موعد پسح است. پسح، جشن آزادی جسمانی بنی اسرائیل از مصر است. از آن جا که رهایی فکری و معنوی، زمانی طولانی تر از رهایی جسمانی طلب می کند، این آزادی نهایی در شاووعوت انجام شد که آن را روز اجتماع نهایی و کامل شدن هدف خروج از مصر می نامند.

بادوسپانیان (پادوسپانیان / فاذوسفانیان )

 خاندانی ایرانی که به زعم بعضی از مورّخان از قرن اول تا یازدهم هجری در ناحیة رویان ، که بعدها رستمدار خوانده شد، حکومت کرده اند. این نام از کلمة پهلوی «پات کوسپان » مرکب از«پات کوس » به معنی سرزمین و پسوند «پان » (= «بان » در فارسیِ امروزی ) به معنی دارنده و نگاهبان است . تئوفیلاکتوس ، مورّخِ روم شرقی قرن هفتم میلادی ، آن را به «کلیماتارکس » (حاکم ) ترجمه کرده است (نولدکه ، ص 152، پاورقی ؛ یوستی ، ص 245). مملکت ایران در زمان ساسانیان گاهی به چهارناحیه (از روی چهار جهت اصلی ) تقسیم می شده است که در رأس هر کدام یک «پات کوسپان » یا «پاذوسپان » قرار داشته است . به گفتة تومااَرتسرونی ، مورّخِ ارمنی ، فرستادگان خلیفه (به ارمنستان ) «پات گوسپان » خوانده می شدند (یوستی ، همانجا). به گفتة طبری ، در 21، که مسلمانان به اصفهان حمله کردند، نام «مَلِکِ اصفهان » «فاذوسفان » بود؛ اما گویا فاذوسفان در اینجا عنوان بوده است نه نام ، مانند کلمة «اُسْتَندار» که باز به همین مناسبت در طبری مذکور است (سلسلة اوّل ، ص 2638ـ 2639). به عقیدة مارکوارت (ص 30) این شخص شاید فاذوسفانِ «نیمروز» بوده است .

«رویان » نام ناحیه ای وسیع در جنوب دریای خزر، میان گیلان و دیلمستان از مغرب ، طبرستان از مشرق ، و کوههای البرز از جنوب بوده است . به گفتة ابن فقیه (ص 303)، شهرهای لارِز و شالوس (چالوس ) و شِرز و ونداشورج جزو رویان ، واز آمل تا رویان دوازده فرسخ و از گیلان تا رویان نیز دوازده فرسخ بوده است . یاقوت رویان را گاهی «مدینه » و گاهی «کورة واسعة » می خواند و شهر «کجه » (کجور) را حاکم نشین رویان می داند. «شهر» یا «مدینه » خواندن رویان به اعتبار معنی قدیمی این کلمه در فارسی است ، زیرا «شهر» به معنی ناحیه و مملکت هم به کار می رفته است . ناحیة رویان را بعدها، از قرن هفتم تا زمان صفویه ، رستمدار هم گفته اند. احتمال می رود که رستمدار صورت دیگری از استندار باشد، زیرا این ناحیه از قرن چهارم به بعد به وسیلة فرمانروایانی اداره می شد که استندار خوانده می شدند. این کلمه در زبانِ عامّه به «رستمدار»، که معروفتر و آشناتر بود، بدل گردید و بعدها این اسم نیز فراموش شد.

همچنین به گفتة او از آمل تا رویان دوازده فرسخ و از گیلان تا رویان دوازده فرسخ بوده است . و شهر «کجه » (کجور) را حاکم نشین رویان می داند. «شهر» یا «مدینه » خواندن رویان به اعتبار معنی قدیمی این کلمه در فارسی است ، زیرا «شهر» به معنی ناحیه و مملکت هم به کارمی رفته است .

به زعم مورخان متأخر، جدّ خاندانی که آن را بادوسپانیان یا آل بادوسپان یا «گاوباریان » (گاوبارگان ) می خواندند بادوسپان (پادوسپان ) نام داشته است . به نوشتة ابن اسفندیار، بادوسپان پسر گاوباره (نام اصلیش جیل ) پسر جیلانشاه پسر فیروز پسر نرسی پسر جاماسپ پسر فیروز پادشاه ساسانی بوده است .

بنا به حکایت ابن اسفندیار، جاماسپ ، پس از مرگ پدرش فیروز، با سلطنت برادرش قباد (پدر خسرو اوّل معروف به انوشروان ) مخالف بود و از سلطنت برادر دیگرش ، بلاش ، حمایت می کرد. چون بزرگان ایران قباد را به شاهنشاهی نشاندند، جاماسپ ناچار به ارمنستان گریخت و از دربند تا خزر و سِقْلاب را گرفت و حدود آن ولایت را «مستخلص » گردانید و در آنجا همسر گرفت و صاحب فرزندان شد. یکی از فرزندان او نرسی ، «صاحب حروب در بند»، است . نرسی پسری داشت که حدود مملکت خود را به قهر و غلبه بسط داد و پس از سالها کوشش بر گیلان مسلّط شد و از شاهزادگان گیلان همسری گرفت و ازاو فرزندی پیدا کرد که او را جیلانشاه نام نهاد. جیلانشاه پسری داشت به نام جیل که پادشاهی بزرگ شد و همة قوم گیل و دیلم بر او گرد آمدند. چون منجّمان به او گفته بودند که مُلک طبرستان از آنِ او خواهد شد، کسی را در گیلان به جانشینی خود گماشت و با دو «گاوگیلی » پیاده به طبرستان رفت و خود را به درگاه آذروُلاش ، که از سوی ساسانیان در آنجا حکومت می کرد، افکند. این در زمانی بود که فتوحات اسلام از مغرب شروع شده بود و ایرانیان سرگرم جنگ بودند و به همین جهت ترکان از سوی مشرق بر طبرستان می تاختند. جیل ، که به لقب گاوباره شناخته شده بود، در این جنگها از خود کفایت و دلیری نشان داد و نام «گاوباره » زبانزد شد. او روزی به آذرولاش گفت که می خواهد به خانة خود برود و فرزندان خود را ببیند و بازگردد. آذرولاش اجازه داد و او به گیلان رفت و با چند هزار گیل و دیلم به طبرستان بازگشت . آذرولاش یزدگردسوم ، پادشاه ساسانی ، را از این واقعه آگاه ساخت . یزدگرد نامه ای نوشت که این «خارجی » کیست و از کدام قوم است . در پاسخ نوشتند که مردی بیگانه است و پدران او از ارمنستان آمده و گیلان را تصرف کرده اند. موبدان دربار یزدگرد دریافتند که او از فرزندان جاماسپ است و صلاح چنان دیدند که به آذرولاش بنویسند: «او از جملة خویشان ماست ، طبرستان به او ارزانی داشتیم ، تو را فرمان او می باید برد». چون نامة یزدگرد به طبرستان رسید، گاوباره هدیه ای به دربار فرستاد و یزدگرد «گیل گیلان فرشواد جرشاه » را به لقب او افزود. پس از مدّتی ، آذرولاش در میدان چوگان بازی از اسب افتاد و هلاک شد و گاوباره تمامی ثروت او را برگرفت . این واقعه در سال 35 و در تاریخی که ایرانیان بتازگی بنانهاده بودند (ظاهراً تقویم یزدگردی که آغاز آن سال جلوس یزدگرد سوم پادشاه ساسانی بود) روی داد. گاوباره از «سپاه گیلان » تا گرگان قصرهای عالی ساخت ، امّا دارالملک او در گیلان بود و پس از پانزده سال در گیلان وفات یافت و او را در همانجا به خاک سپردند. از او دو پسر ماند: دابویه و بادوسپان . دابویه با هیبت و سختگیر و بدخوی بود و در گیلان به جای پدر بر تخت نشست و بادوسپان در رویان پادشاه شد (ابن اسفندیار، قسم 1، ص 153ـ154).

آن قسمت از این داستان ، که نسب بادوسپان و جیل جیلانشاه را به فیروز پادشاه ساسانی می رساند، به احتمالِ بسیار، ساختگی است و نظایر آن را برای دیگر حکّام و امرای محلی طبرستان و ولایات دیگر نیز ساخته اند و مقصود از آن قانونی قلمداد کردن حکومت امرای سرکش محلّی بوده است ؛ زیرا، بنابر سنّت رایج و نانوشتة قدیمی در ایران ، سلطنت و حکومت می بایست موروثی باشد و افراد طبقات دیگر حقّ حکومت و سلطنت نداشتند. بعلاوه می دانیم که ، به هنگام جلوس خسرو انوشیروان ، از آذربایجان و ارمنستان تا دماوند و طبرستان و «حَیِّز» آن (طبری ، سلسلة اوّل ، ص 893) در دست ساسانیان بوده و خسرو، به هنگام جلوس ، به زادی (زاذویه )، پسر نِخْوِرگان ، که «پادوسپان » این ناحیة وسیع بوده ، نامه نوشته است و نیز می دانیم که ناحیة خَزَر و لان و اَبْخاز به تصرّف این پادشاه درآمده بود (همان ، سلسلة اول ، ص 895) و بنای سدّ دربند (باب الابواب * ) را نیز به او نسبت می دهند (همان ، سلسلة اول ، ص 900). پس چگونه می توان باور کرد که نواحی مذکور از دست پادشاهان ساسانی خارج شده باشد؟

آنچه از این داستان می توان استنباط کرد این است که در اواخر حکومت ساسانیان ، بر اثر ضعف شدید حکومت مرکزی ، یکی از رؤسای فئودال و بزرگان طوایف گیلان فرصت پیدا کرده و بر سرتاسر گیلان و طبرستان مسلط شده است و یزدگرد سوم و درباریان او، که سرگرم جنگ با مسلمانان بوده اند، از عهدة دفع این متجاوز برنیامده اند. پس ، بناچار حکومت آن ناحیه یا قسمتی از آن را در اختیار او گذاشته و لقب گیلانشاه و فرشوادجرشاه به او داده اند. عبارت ابن اسفندیار، که به احتمال قوی مبتنی بر منبعی قدیمتر است ، مؤیّد این معنی است : «موبدان حضرت بدانستند... و صلاح در آن دیدند که به آذرولاش بنویسند او از جملة خویشان ماست ، طبرستان به او ارزانی داشتیم ».

البته مطالب تاریخ رویان ، تألیف اولیاءاللّه آملی ، مأخوذ از تاریخ طبرستان است ؛ اما پیداست که مؤلّف آن متوجّه این نقطة ضعف بوده و خواسته است آن را با آب و تاب بیشتری بپوشاند: «کسری ' موبدان را بخواند و از دانایان تفحّص نمود. فیلسوفان که در تواریخ وقوف داشتند او را به نسبت بشناختند و گفتند این مرد از فرزندان جاماسپ است و از بنی اعمام اکاسره » (ص 32). فاصلة زمانی میان یزدگرد سوم و جاماسپ ، برادر قباد، چندان دراز نبوده است که برای تحقیق نسب یکی از نبیرگان معاصر یزدگرد حاجت به تحقیق از «دانایان و موبدان و فیلسوفان » باشد. مؤلّف تاریخ رویان همچنین گفته است که یزدگرد متوجه خطیر بودن وضع و ضعف دولت ساسانی شد و به آذرولاش نوشت که طبرستان را فوراً به او واگذار کند.

از گفته های ابن اسفندیار و از لقب «جیلانشاه » چنین بر می آید که جیل پسر جیلانشاه اساساً فرمانروای گیلان بوده و شاید مدّت کمی بر طبرستان تسلّط داشته است . از پسر او، بادوسپان ، که فرمانروای رویان بوده است ، اطّلاع بیشتری در دست نیست ؛ امّا شرح حال اخلاف دابویه ، پسر دیگر جیل ، یعنی اصفهبذ فرخان پسر دابویه و داذمهر پسر اصفهبذ فرّخان و اصفهبذ خورشید پسر داذمهر، در تاریخ طبرستان آمده است . طبری داستان فتح طبرستان و سم خوردن اصفهبذ خورشید را در حوادث 142 آورده است . به گفتة ابن اسفندیار، از پادشاهی جیل بن جیلانشاه تا مرگ خورشید حدود صدونوزده سال بوده است (قسم 1، ص 177). بنابراین ، پادشاهی جیل در طبرستان ظاهراً از 23 هجری یا 13 یزدگردی آغاز شده است و تاریخ 35 یزدگردی (45) مذکور در تاریخ طبرستان تاریخ مرگ آذرولاش است و با «مسلّم شدن مال و نعمت او بر جیل » استقلال کامل نیز نصیب اوشده است .

طبری در حوادث 141 می نویسد که خازم بن خُزَیْمَه داخل رویان شد و آنجا را فتح کرد و ابن اسفندیار نام «حکّام و وُلات » را، که پس از «استیصال اولاد جیلانشاه » از «دارالخلافه » به طبرستان فرستاده می شدند، نقل کرده است (قسم 1، ص 178). این می رساند که در «فتح طبرستان » فرزندان جیل بن جیلانشاه ، اعمّ از فرزندان دابویه و بادوسپان ، از میان رفته بودند و رویان جزو متصرّفات خلیفه شده بود. مؤیّد دیگر این مطلب آنکه در تاریخ طبرستان ذکر «مَسالح » (پادگانهای نظامی )، که فرستادة خلیفه در طبرستان نهاده بود، باذکر عدّة سپاهیان هر یک از آن پادگانها آمده است . از جملة این مَسالح یا پادگانها «مَسْلَحة کجو»، مرکز رویان ، بوده است و همچنین مسالح سعید آباد و ناتل و شالوس که همه جزو رویان بوده اند. در مسلحة کجو، قصبة رویان ، عُمَربن العلاء با شش هزار تن ، مقیم بوده است (همان ، قسم 1، ص 180). پس در رویان پس از فتح طبرستان ، از خاندان بادوسپان پسر جیل بن جیلانشاه خبر و اثری نبوده است و تاریخ طبرستان ، که یگانه مرجع اصلی در این باب است ، از اولاد بادوسپان و حکومت ایشان در رویان ذکری نمی کند.

از سوی دیگر، به دلایلی (مقدمة تاریخ رویان ، ص 19)، تاریخ رویان ، که در زمان فخرالدّولة شاه غازی زیاربن کیخسرو استندار (متوفّی 780) تألیف شده است ، و تاریخ طبرستان و رویان و مازندران ، تألیف سیّد ظهیرالدین مرعشی (متوفّی ح 892)، هر دو، در قسمتهای پیش از قرن هفتم ، از تاریخ طبرستان ابن اسفندیار نقل کرده اند. به عبارت دیگر، مؤلف تاریخ طبرستان و رویان ومازندران از تاریخ رویان و مؤلف تاریخ رویان از ابن اسفندیار، نقل کرده اند، و یا شاید سیّدظهیرالدین مستقیماً به تاریخ ابن اسفندیار دسترسی داشته است . بهر حال ، هیچیک از این دو منبع در وقایعی که سابق بر قرن هفتم باشد مستقل نیست .

اما می بینیم که مولانا اولیاءاللّه نسب فرمانروای رویان را، که معاصر او و از استنداران بوده و فخرالدوله شاه غازی بن زیار بن کیخسرو نام داشته است ، تا «بادوسپان بن جیل بن جیلانشاه » و از او تا ساسانیان (و از ساسانیان تا حضرت آدم !) رسانده است (ص 121). جالب توجه آنکه این نسب نامه را در بابِ چهارم کتاب آورده که عنوانش چنین است : «در تصحیح نسبت ملوک استندار». خودِ عنوان حاکی از کوشش در ایجاد نسب نامه ای برای فرمانروایان رویان است تا حکومتشان را در آن منطقه قانونی جلوه دهد. این نسب نامه با مختصری تغییرات و اضافات در تاریخ طبرستان و رویان و مازندران ظهیرالدین مرعشی آمده است و، پس از آن ، همة کسانی که جدولها و نسب نامه های سلاطین و فرمانروایان اسلام را در شرق و غرب تنظیم کرده اند (از جمله یوستی و زامباور) این نسب نامة مجعول را در کتب خود آورده اند.

در این نسب نامة مجعول اسم شخصی به نام «بادوسپان پسر خورزاد» آمده است . مولانا اولیاءاللّه دربارة او می نویسد: «بادوسپان هر روز علی الدوام ششصد مرد را نان دادی و...» (ص 124). امّا این جمله مأخوذ از تاریخ طبرستان ابن اسفندیار (قسم 1، ص 93) است دربارة شخصی به نام «اصفهبذ بادوسپانیان » و مقصود اصفهبذ بادوسپان بن گردزاد «اصفهبذ لَفور» است . مولانا اولیاءاللّه نام او را ـ که مشابهت اسمی باعث شده است تا آن را در جدول بادوسپانیان رویان بگنجاند ـ گفته است که «او پادشاه دوم است در این مشجّر» و اسم پدر او «گردزاد» را به «خورزاد» بدل کرده است . این بادوسپان بن گردزاد اصفهبذ لفور معاصر حسن بن زید علوی معروف به حالب الحجارة بود که در 250 در طبرستان خروج کرد (ابن اسفندیار، قسم 1، ص 230)، ولی اگر او نوة بادوسپان پسر جیل گاوباره می بود می بایست زمانش مدّتها پیش ازاین تاریخ باشد. از قضا، ظهیرالدین مرعشی در سالهای سلطنت که برای هر یک از بادوسپانان پرداخته ملاحظة این معنی را کرده است و بنا به محاسبة سالهایی که او به دست داده است «بادوسپان پسر خورزاد» یعنی همان «اصفهبذ بادوسپان که هر روز ششصد مرد را نان دادی »، می بایست از 105 تا 145 حکومت کرده باشد؛ اما، چنانکه گفتیم ، او معاصر حسن بن زید علوی بوده که در 250 در طبرستان و رویان قیام کرده است .

ظهیرالدین مرعشی برای حکومت «آل بادوسپان » در مملکت رستمدار یا رویان سه فهرست ذکر کرده است : یکی (ص 146) فهرست «انسابِ ملوک رستمدار» مأخوذ از تاریخ رویان ؛ دیگری (ص 147 به بعد) فهرست «اولاد ملوک و حکام و چگونگی آن » که نسب نامة مفصّلتری است ؛ و سومی (ص 319 به بعد) فهرست سالهای سلطنت هر یک از «آل بادوسپان » است . ظهیرالدین در دو فهرست اخیر نامهایی دیگر بر فهرست مأخوذ از تاریخ رویان افزوده که از جمله نام «هروسندان بن تیدا» ست (ص 320، س 11). این هروسندان بن تیدا، به گفتة ابن اسفندیار (قسم 1، ص 274)، از «ملوک گیلان که کوه و دشت را دارند» بوده است . ناصرکبیر، حسن بن قاسم علوی را به گیلان فرستاده بود تا هروسندان بن تیدا را با دیگر ملوک گیلان و قبایل ایشان بیاورد. سرانجام ، هروسندان ، که رئیس «گیلان » و پدر «سیاه گیل » بود، به فرمودة داعی کشته شد (همان ، قسم 1، ص 278). در تاریخ طبرستان سخنی از اینکه هروسندان پادشاه رویان و از آل بادوسپان باشد نیست و ظهیرالدین برای پر کردن خلا موجود در تاریخ رویان و حفظ «استمرار نسب آل بادوسپان » این نام را بر نسب نامة مذکور افزوده است .

با آمدن عمربن العلاء و فتح طبرستان ، رویان بکلی استقلال خود را از دست داده و سردار خلیفه در مرکز رویان مستقر شده بود. در زمان مهدی ، خلیفة عباسی ، فرمانروایان محلّی طبرستان (بجز رویان و بعضی نواحی دیگر) با یکدیگر متحد شدند و بر ضدّ خلیفه و عمّال او شوریدند. عاملان اصلی این شورش وندا هرمزبن الندا و اصفهبذ شروین و مَصْمَغان وَلاش بودند (همان ، قسم 1، ص 183). در تاریخ طبرستان سخن از آل بادوسپان نیست و علت آن مسلماً این است که این خاندان با فتح رویان به دست مسلمانان از میان رفته بودند. امّا مولانا اولیاءالله ، برای زنده نگاه داشتن خاندان بادوسپان در این اتحاد یاد شده ، از «اصفهبذ شهریار حاکم کلار و رویان » یاد می کند و ظهیرالدین او را پسر بادوسپان (دوم ) پسر خورزاد می خواند و پیداست که گفتة هیچکدام مستند نیست .

پس از قلع و قمع این شورش ، ظاهراً مدتی طبرستان و رویان آرام بود تا آنکه باز در زمان هارون الرشید مردم شالوس و رویان خروج کردند و نایب عبداللّه بن خازم را، که در 180 هجری از سوی هارون الرشید والی طبرستان و رویان بود، از ولایت راندند (همان ، قسم 1، ص 189). نایب عبداللّه بن خازم در کجو، این شورش را با وحشیگری و خونخواری سرکوب کرد (همان ، قسم 1، ص 190). چنانکه ملاحظه می شود، سخنی از حکومت آل بادوسپان بر رویان نیست . پس از آن ، دو تن از برمکیان بر طبرستان حاکم شدند که شرح ظلم و جور آنان بر مردم طبرستان در تاریخ طبرستان آمده است (همانجا).

پس از کشته شدن مازیار در زمان المعتصم ، سراسر طبرستان به دست عمّالِ خلیفه افتاد. حکّام طبرستان را طاهریان ، که از جانب خلیفه بر ولایاتِ شرقی حاکم بودند، تعیین می کردند تا آنکه در 250 دوباره مردم طبرستان و رویان از جور عمّال خلیفه به تنگ آمدند و شوریدند. پیش از آن ، شخصی ، به نام محمدبن اَوْس بلخی ، از جانب طاهریان حاکم طبرستان بود و فرزندان خود را برجان ومال مردم مسلط ساخته بود و رعیّت از ستم ایشان به جان آمده بودند. کارهای زشت ایشان چندان بود که ، به قول طبری ، «کتاب از شرح بیشتر آن طولانی می شود»؛ مردم خانه های خود را فروختند و به جاهای دیگر رفتند (ابن اسفندیار، قسم 1، ص 224)؛ به خلفای عباسی پشت کردند و به علویان روی آوردند و، به تفصیلی که در تاریخ طبری و تاریخ طبرستان آمده است ، حسن بن زید علوی را، که مقیم ری بود، از آن شهر خواستند و با او بیعت کردند. در میان کسانی که او را به رویان و کلار خواندند نام مردی از رویان ، به نام عبداللّه بن وندادامید (طبری ، سلسلة سوم ، ص 1528) دیده می شود و ذکری از آل بادوسپان نیست . امّا، در ذکر رؤسای نواحی دیگر طبرستان که با حسن بن زید بیعت کردند، نام فاذوسفان دیده می شود که به گفتة ابن اسفندیار، همان اصفهبذ بادوسپان «اصفهبذ لَفور» است . در زمان تسلّط سادات علوی بر رویان و طبرستان نیز سخنی از آل بادوسپان نیست و فقط تاریخ رویان نامهایی را از مردان دیگر طبرستان بر فهرست خود افزوده است .

در قرن چهارم ، در ذکر جنگهای وشمگیر زیاری با حسن فیروزان (به قول ابن اسفندیار، قسم 1، ص 297، پسر عمِّ ماکان کاکی ، و به قول ابن اثیر، ج 8، ص 389، عم او)، به نام شخصی معروف به استندار، حاکم رویان ، برمی خوریم که حسن فیروزان به او پناه برده بود (ابن اسفندیار، قسم 1، ص 299). این استندار ابوالفضل ثائر علوی را به چالوس برده و در آنجا نشانده بوده است (همانجا)؛ و ابوالفضل ثاثر علوی کسی است که لشکر آل بویه را شکست داده و به آمل رفته بود و استندار هم در «خُرَّمه رز» در بالای آمل بود تا آنکه میان آن دو خلاف افتاد (همان ، قسم 1، ص 300). در تاریخ طبرستان آمده است : «استندار، ابوالفضل الثائرالعلوی را بیاورد و به چالوس بنشاند». صاحبِ تاریخ رویان آن را به اشتباه «استندار ابوالفضل » خوانده و ظهیرالدین در فهرست جعلی خود نام او را «استندار ابوالفضل بن شمس الملوک محمد» ذکر کرده است ! این استندار در قرن چهارم می زیسته و معاصر آل زیاد و آل بویه بوده است . به نقل مادلونگ (ج 4، ص 218)، سکّه هایی به دست آمده که در 337 و 343 در آمل به نام استنداران ضرب شده است . از آن پس دیگر خبر درستی از استنداران رویان نداریم تا آنکه در قرن پنجم هجری ، در زمان حکومت «شاهنشاه غازی رستم بن علی » در مازندران ، که از باوندیان و معاصر سلطان سنجر سلجوقی بود، به نام استندار رویان برمی خوریم . نام این استندار «شهر یوشَنْ» است که در کتاب مولانا اولیاءاللّه و سیّد ظهیرالدین مرعشی تحریف شده و به صورت «شهر یوش » و «شهر نوش » در آمده است ، به گفتة ابن اسفندیار، این استندار برای ابراز موافقت با حکومت «نصیرالدوله شاهنشاه غازی رستم » بر طبرستان و به منظور روی گرداندن از برادرش ، «تاج الملوک »، که مدّعی حکومت بود، خواهر او را خواستار شد و او قبول کرد (قسم3، ص83).

در نسب نامه های ساختگی مولانا اولیاءاللّه و ظهیرالدیّن ، برای پر کردن خلاء میان نخستین استندار و کیکاووس ، برادر این شهریوشن ، چند اسم گنجانده شده امّا از هیچکدام آنها خبری ذکر نشده است ؛ زیرا منبع این نسب نامه ها ابن اسفندیار بوده و او دربارة این فاصلة زمانی ساکت است . پس از شهر یوشن ، برادرش کیکاووس ، که خواهرزادة کیابزرگ امید جانشین معروف حسن صبّاح بود، استندار رویان شد (ابن اسفندیار، قسم 3، ص 88). حکومت او طولانی و پر از حادثه بود. پس از مرگ ، او مردم رویان با «هزارسف بن شهریوشن »، برادرزادة کیکاووس ، بیعت کردند و او، برخلاف عمّ خود کیکاووس ، که پیوسته با اسماعیلیان الموت در خصومت بود، با ایشان صلح کرد (همان ، قسم 3، ص 142). این امر مطابق میل بزرگان رویان و شاه اردشیر باوندی «اصفهبذ طبرستان » نیفتاد و از هر سوی با او به مخالفت برخاستند و او ناچار به ملاحده پناه برد (همان ، قسم 3، ص 143) و، سرانجام ، پس از مدّتی سرگردانی ، کشته شد. پس از آن ، مردی را، که «می گفتند با استندار تعلّق خویشی دارد، به نام بیستون بن ناماور»، به حکومت رویان برداشتند و او مردی گمنام بود (همانجا)؛ اما تاریخ رویان در نسب نامة مجعول خود نام او را«بیستون بن زرین کمربن جستان بن کیکاوس » نوشته است !

شگفتاآور است که مولانااولیاءاللّه (ص 150) او را، به پیروی از تاریخ طبرستان ، بیستون پسر ناماور مجهول می خواند و سپس می گوید: «ملاحده او را پنهان داشتند و بعد از آن احوال او معلوم نشده » (ص151). اما بلافاصله (همانجا) می گوید که ملک اردشیر باوندی به برادرزاده ای از آنِ خود که نامش زرّین کمر بود ولایت رویان داد. پس از آن می گوید: «استندار بیستون بن زرین کمر مردی مهیب و صاحب تمکین بود». بنابراین ، نسب استنداران از بادوسپان قطع می شود و به باوندیان * می پیوندد. از سوی دیگر تکلیف نسب نامه ای که ضمن آن مولانا اولیاءاللّه نسب استنداران را از زمان خود (قرن هشتم ) تا بادوسپان می رساند معلوم نیست .

نتیجه . خاندان بادوسپان و دابویه در 142 یا 143، پس از فتح طبرستان به دست مسلمانان ، برافتادند و لااقل دیگر در میان حکّام طبرستان و رویان نامی از ایشان نیست . در قرن چهارم ، کسانِ دیگری به نام استنداران بر رویان حکومت کرده اند که البته استقلال تام نداشته اند و تابع حکّام و فرمانروایان بزرگتر بوده اند. نسبت استندارانِ حاکم بر رویان در قرن پنجم با استندارانِ قرن چهارم معلوم نیست و حکومت این استنداران اخیر با مرگ هزارسف بن شهریوشن پایان می یابد. استندارانی که پس از آن بر رویان یا رستمدار حکومت کرده اند از خاندانی دیگر بوده اند و مورّخانِ آنها برای رساندن نسبشان به ساسانیان نسب نامة مجعولی پرداخته اند که آثار جعل و تزویر در آن آشکار است .

منابع : ابن اثیر، الکامل ، چاپ افست بیروت 1985؛ ابن اسفندیار، تاریخ طبرستان ، چاپ عباس اقبال ، تهران 1320 ش ؛ ابن فقیه ، مختصر کتاب البلدان ، لیدن 1967؛ محمدبن حسن اولیاءالله ، تاریخ رویان ، چاپ منوچهر ستوده ، تهران 1348 ش ؛ محمدبن جریر طبری ، تاریخ الرسل و الملوک ، چاپ دخویه ، لیدن 1879ـ1896؛ ظهیرالدین بن نصیرالدین مرعشی ، تاریخ طبرستان و رویان و مازندران ، تهران 1363 ش ؛ یاقوت حموی ، معجم البلدان ، چاپ ووستنفلد، لایپزیگ 1866ـ1873، چاپ افست تهران 1965، ج 3، ص 501 ـ507؛

F.Jsti, Iranisches Namenbuch , Marburg 1895; W. Madelung, "The minor dynasties of northern Iran" in The Cambridge history of Iran , IV, Cambridge 1975; J. Marquart, E ¦ ra ¦ ns § ahr , Berlin 1951; T. Nخldeke, Geschichte der perser und Araber zur Zeit der Sassaniden, aus der arabischen chronik des Tabari دbersetzt, Leiden 1973; E. de Zambaur, Manuel de gإnإalogie et de chronologie pour l'histoire de l'Islam , Osnabrدck 1976.

/ عباس زریاب /

رستم فرخزاد،

رستم فرخزاد،

رستم فرخزاد،

رستم فرخزاد، رستم سپهبد، رستم فرخ‌هرمز، پسر سپهبد فرخ‌هرمز سردار معروف و مدبر و دلیر اواخر عهد ساسانی (متولد ۶۳۰ – مقتول ۶۵۱ م.) که مورخان ارمنی پدر و پسر را «ایشخان» (شاهزاده) یاد کرده‌اند. در زمان سلطنت آزرمی‌دخت، پدر رستم، فرخ‌هرمز مدعی سلطنت شد و ملکه را به زنی خواست. چون آزرمی‌دخت نمی‌توانست علناً مخالفت کند، در نهان وسایل قتل او را فراهم آورد. آنگاه رستم با سپاه خویش پیش راند و پایتخت را تصرف و آزرمی‌دخت را خلع و کور کرد. در زمان یزدگرد سوم، رستم نایب‌السلطنهٔ حقیقی ایران محسوب میگشت. وی کام از خطر عظیمی که درنتیجهٔ حملهٔ عرب بکشور ایران روی داده بود اطلاع داشت، پس فرماندهی کل نیروی لشکری را به عهده گرفت و در دفع دشمن جدید کوشش دلیرانه کرد. با سپاهی بزرگ در پیرامون پایتخت حاضر شد، اما عمر پیشدستی کرد. در سال ۶۳۶ م. سپاه ایران در قادسیه، نزدیک حیره، با سعدبن وقاص سردار عرب روبرو شد، جنگ سه روز طول کشید و به شکست ایرانیان خاتمه یافت. رستم که شخصاً حرکات افواج را اداره می‌کرد و درفش کاویانی را در برابر خود نصب کرده بود کشته شد.


رستم فرخزاد باید تصحیح کنم این جنگ در محل قادسیه, 40کیلومتری نجف انجام گرفت در 4 روز و1 شب و به علت اضافه شدن 6000نفر به نیرو های اعراب در روز سوم و توفان شن به سمت نیروهای ایران ,شیرازهء ارتش ایران ازهم گسست ودر اوج درگیری چندین جنگاور عرب(عمربن معدی کرب,طلیحه بن خویلد اسدی وقرط بن جماح عبدی و ضرار بن ازور اسدی) به رستم هجوم آورده و به قولی زهیر بن عبد شمس و به قولی عوام بن عبد شمس وبه قولی هلال بن علفه تمیمی او را کشت.هنگامی که جنگی تن رستم را یافتند وجای صد ضربه شمشیر و نیزه بر تنش بودوهیچ کس نمی داند واقعا چه کسی او را گشت.به قول البلاذری :خداوند رستم را کشت. منبع :تاریخ فتوح البلدان البلاذری.ارائه دهنده:نریمان

غروب عاشقان رنگش طلایی ایست

 

                              

زندگی دکمه بازگشت ندارد

                           

                               من دلم می خواهد ... !

  

         من دلم می خواهد، شاخه ای ازگل مریم، سبدی ازگل یاس، بوته ای از

 

         گل سرخ بغلی اززنبق یا که برگی ازتاک،همه درپای توریزم جانا !

       

         من دلم می خواهد، نغمه ای از بلبل یا که آوی هزار یا سرود هدهد یا   

 

نوای قمری همه در گوش تو خوانم جانا !

 

من دلم می خواهد، هر سحر آب زلال که به رودی جاریست تا به دریا

 

ریزد ، این همه پاکی و آرامش را ، به سر کوی تو آرم جانا !

 

من دلم می خواهد، شامگاهان تا صبح که بخوابد خورشید وبتابد مهتاب

 

همه شب خواب توبینم جانا !

غروب

 

غروب

 

دنیا خدایا ببین وفا نداره

 

غروب دریا خدا صفا نداره

 

چشمون دنیا خدا حیا نداره

 

گلوی خسته دیگه صدا نداره

 

غروب ساحل دریا کی دیده

 

الهی چشم هیچ یاری نبینه

 

زگلوی خسته آید صدائی

 

غم تلخ غروب یعنی جدائی

 

اگه دیدی یاری قد خمیده

 

رنگ تلخ غروب دریا دیده

 

گل یاسی دیدم از خون این دل

 

شکوفه میکنه گوشه ی ساحل

 

بعدچند روزدیدم که خواب انگار

 

ولی نه مرده بود گوشه ی دیوار

 

ی درخت پیرنشسته با غم

 

سر یاس وگرفته، توی دامن

 

پرسیدم ای درخت پیر چوبی

 

هنوزهم چشم براه این غروبی

همراه با فروغ

هدیه

من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف میزنم
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم  


سهراب سپهری

صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید

در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تا بریت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد
و خاصیت عشق این است

کسی نیست،
بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها را ببینیم
ببین، عقربک های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کنند
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را

مرا گرم کن
و یک بار در بیابان کاشان(شیروان!!!) هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد، آن وقت در پشت یک سنگ
اجاق شقایق مرا گرم کرد

در این کوچه هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم
من از سطح سیمانی قرن می ترسم
بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات
اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا
و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو، بیدار خواهم شد
و در آن وقت،
حکایت کن از بمب هایی که من خواب بودم، و افتاد
حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم، و تر شد
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند
در آن گیروداری که چرخ زرهپوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید

و آن وقت من، مثل ایمانی از تابش«استوا» گرم،
ترا در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید

به دریا که می اندیشم

بهانه ای برای جاری شدن پیدا می کنم

باید بروم

تا دریا راهی نیست

اما...تا دریا شدن راه بسیار است...

 

 

از كليه ي دوستايي كه به ما

سر ميزنن تشكر ميكنم...

از تن تو که میگذرم

حرفاتو باور میکنم

رو دست بارونی عشق

خستگیمو در می کنم

میون این فاصله ها

 بودن تو غنیمته

حتی اگه یه شب باشه

سفر با تو غنیمته

شب سفر یه حادثه است

برای تو برای من

یه فرصت بدون شک

واسه دوباره ما شدن

آخر این جاده کجاست

عبور یا رسیدنه؟

حتی دروغ ولی بگو

که این شب ماله منه

سه قطره خون (قسمت سوم)

"خوب یادم است ، نزدیک امتحان بود ، یک روز غروب که بخانه برگشتم ، کتابهایم را با چند تا جزوه ی مدرسه روی میز ریختم همین که آمدم لباسم را عوض بکنم صدای خالی شدن تیر آمد.صدای آن به قدری نزدیک بود که مرا متوحش کرد ، چون خانه ی ما پشت خندق بود و شنیده بودم که در نزدیکی ما دزد زده است.ششلول را از توی کشوی میز برداشتم و آمدم در حیاط ، گوش به زنگ ایستادم ، بعد از پلکان روی بام رفتم ولی چیزی به نظرم نرسید.وقتی که برمی گشتم از آن بالا در خانه ی سیاوش نگاه کردم ، دیدم سیاوش با پیراهن و زیرشلواری میان حیاط ایستاده.من با تعجب گفتم:

"سیاوش تو هستی؟"

او مرا شناخت و گفت:

"بیا تو کسی خانه مان نیست."

"صدای تیر را شنیدی؟"

"انگشت به لبش گذاشت و با سرش اشاره کرد که بیا ، و من با شتاب پایین رفتم و در خانه شان را زدم.خودش آمد در را روی من باز کرد.همین طور که سرش پایین بود و به زمین خیره نگاه می کرد پرسید:

"تو چرا به دیدن من نیامدی؟"

"من دو سه بار به احوال پرسیت آمدم ولی گفتند که دکتر اجازه نمی دهد."

"گمان می کنند که من ناخوشم ، ولی اشتباه می کنند."

دوباره پرسیدم:

"این صدای تیر را شنیدی؟"

"بدون اینکه جواب بدهد ، دست مرا گرفت و برد پای درخت کاج و چیزی را نشان داد.من از نزدیک نگاه کردم ، سه قطره خون تازه روی زمین چکیده بود.

"بعد مرا برد در اتاق خودش ، همه ی در ها را بست ، روی صندلی نشستم ، چراغ را روشن کرد و آمد روی صندلی مقابل من کنار میز نشست .اتاق او ساده ، آبی رنگ و کمر کش دیوار کبود بود.کنار اطاق یک تار گذاشته بود.چند جلد کتاب و جزوه ی مدرسه هم روی میز ریخته بود.بعد سیاوش دست کرد از کشو میز یک ششلول در آورد بمن نشان داد. از آن ششلول های قدیمی دسته صدفی بود ، آن را در جیب شلوارش گذاشت و گفت:

"من یک گربه ی ماده داشتم ، اسمش نازی بود.شاید آن را دیده بودی ، از این گربه های معمولی گل باقالی بود.با دو چشم درشت مثل چشم های سرمه کشیده . روی پشتش نقش و نگار های مرتب بود مثل اینکه روی کاغذ آب خشک کن فولادی جوهر ریخته باشند و بعد آن را از میان تا کرده باشند.روزها که از مدرسه بر می گشتم نازی جلو می دوید ، میو میو می کرد ،خودش را به من می مالید ، وقتی که می نشستم از سر و کولم بالا میرفت ، پوزه اش را به صورتم میزد، با زبان زبرش پیشانیم را می لیسید و اصرار داشت که او را ببوسم.گویا گربه ی ماده مکارتر و مهربان تر از گربه ی نر است.نازی از من گذشته با آشپز میانه اش از همه بهتر بود ؛چون خوراک ها از پیش او در می آمد ، ولی از گیس شفید خانه ، که کیا بیا بود و نماز می خواند و از موی گربه پرهیز میکرد دوری می جست.لابد نازی پشپیش خودش خیال میکرد که آدم ها زرنگتر از گربه ها هستند و همه ی خوراکی های خوشمزه و جاهای گرم و نرم را برای خودشان احتکار کرده اند و گربه ها باید آنقدر چاپلوسی بکنند و نملق بگویند تا بتوانند با آنها شرکت بکنند. ....

اندیشه های ابن خلدون

ابن خلدون در اندیشه ها و تحقیق خود ابتدا محدوده نظری و عملی کار خود را مشخص مینماید.انتقادی که وی بر تاریخ نویسان پیشین وارد آورده به خوبی وسعت دید وبینش اورا از متقدمانش متمایز مینماید.وی در اینباره مینویسد:اما بعد،تاریخ از فنون متداول در میان همه ملتها و نژادهاست که برای آن،سفرها و جهانگردی ها میکنند،هم مردم عامی و بی نام و نشان به معرفت آن اشتیاق دارند وهم پادشاهان و بزرگان به شناختن آن شیفتگی نشان میدهندودر فهمیدن آن دانایان ونادانان یکسانند،چه در ظاهر اخباری بیش نیست درباره روزگارها ودولت های پیشین وسرگذشت قرون نخستین،که گفتارها را به آنها می آرایند وبدانها مثل میزنند وانجمنهای پرجمعیت را به نقل آنها آرایش میدهند.مارابه حال آفریدگان آشنا میکندکه چگونه اوضاع واحوال آنها منقلب میگردد.دولتهائی می آیندوفرصت جهانگشائی میابندوبه آبادانی زمین میپردازندتا ندای کوچ کردن وسپری شدن آنان را در میدهند وهنگام زوال وانقراض ایشان فرا میرسد.وامادر باطن،اندیشه وتحقیق درباره حوادث ومبادی آنها وجستجوی دقیق برای یافتن علل آنهاست وعلمی است درباره کیفیات وقایع وموجبات وعلل حقیقی آنها،وبهمین سبب تاریخ ازحکمت سرچشمه میگیرد و سزاست که ازدانشهای آن شمرده شود.ومورخان بزرگ اسلام بطور جامع اخبار روزگار گذشته را گرد آورده وآنهارادر صفحات تواریخ نگاشته وبه یادگار گذاشته اند.ولی ریزه خواران،آن اخبار رابه نیرنگهای باطل در آمیخته ودرمورد آنها دچار توهم شده یابه جعل پرداخته اندوبه روایات زراندود ضعیفی تلفیق کرده وساخته اند وبسیاری آیندگان،ایشان را پیروی کرده وهمچنانکه آن اخبار را شنیده اند برای ما به جا گذاشته اند بی آنکه به موجبات وعلل وقایع و احوال درنگرند،واخبار یاوه و ترهات را فروگذارند.
از اینرو روش تحقیق اندک،ونظر تنقیح اغلب،کند وخسته است وغلط وگمان را آنچنان با تاریخ درآمیخته اندکه گوئی به منزله خویشاوندان ویاران اخباند……
باری مردم،اخبار را تدوین کرده وآثاری فراوان به یادگار گذاشته وتواریخ ملتها را در سراسر جهان گرد آورده اندولی آنان که به فضیلت شهرت وپیشوایی نامبرده شده وکتب پیشینیان را تتبع کرده ودرآثار خویش آورده اند،گروهی اندک وانگشت شماربیش نیستند،مانند:
ابن اسحاق و طبری،ابن کلبی ومحمدبن عمر واقدی وسیف بن عمراسدی و مسعودی ودیگر ناموران که درمیان همه مورخان متمایزند…
ابن خلدون آنگاه از
وقایع نگاری صرف که شیوه بسیاری از مورخان زمانش بوده است،به سختی انتقاد کرده وآنهارا مشتی مقلد می نامد که وقایع رادررابطه علت ومعلولی و به طریق علمی مورد بررسی قرارنمیدهند:آنگاه پس از این گروه که نام بردیم کسانی که پدیدآمده اند جزمشتی مقلد کند ذهن و کم خرد،بیش نبوده اند،که بهعین روش گروه نخستین را تقلیدکرده وآنانرا سرمشق خویش ساخته اند وبکلی از تحولاتی که روزگار پدید آورده وتغییراتی که به سبب عادات و رسوم ملتها ونسلها،بوجودآمده است،غفلت ورزیده اند.این گروه به تقلید از پیشینیانی که آنها را سرمشق خود ساخته اند،اخبار دست به دست گشته رابه عین وبی کم وکاست،درخصوص حوادث تاریخ خود تکرار میکنند واز یاد کردن مسائل مربوط به نسلهای دوره خودشان غفلت می ورزند چه تشریح وچه تفسیر آنها برایشان دشوار است ودرنتیجه اینگونه قضایارا مسکوت میگذارند…
وی در دنباله همین بحث به روش بررسی خوداشاره کرده ومینویسد: …وازمیان مقاصد گوناگون برای آن،روشی بدیع واسلوب وشیوه ای ابتکارآمیز،اختراع کردم وکیفیات تمدن وعوارض ذاتی آنهاراکه در اجتماع انسانی روی میدهد،شرح دادم،چنانکه خواننده را به علل وموجبات حوادث آشنا میکندو…
ابن خلدون دردیباچه خود در ارتباط بانام،محتوای آن وروشی که به کاربرده است اضافه مینماید:از اینرو آنرا به کتاب العبر…نامیدم ودرباره آغاز نژادها و دولتها و همزمانی ملتهای نخستین وموجبات انقلاب وزوال ملتها،درقرون گذشته و آنچه در اجتماع پدید می آیدازقبیل:
دولت وملت و شهر ومحل اجتماع چادرنشینها،ارجمندی وخواری وفزونی وکمی جماعات ودانش وکسب و گردآوری ثروت و از دست دادن آن و کیفیات واژگون شدن و پراکندن اقوام و دولتها و چادر نشینی و شهر نشینی و آنچه روی داده و آنچه احتمال و انتظار روی دادن آن میرود هیچ فروگذار نکردم ، بلکه جملگی آنها را بطور کامل و جامع آوردم و براهین و علل آنها را آشکار کردم… و پس از آنکه کوشش در تألیف این کتاب را به کمال رسانیدم و مانند شمعی فروزان آن را بر سر راه بینندگان فرا داشتم و در میان دانشها ، روش و اسلوب آنرا آشکار ساختم و دایره آنرا در میان علوم توسعه بخشیدم و گرداگرد آنرا دیوار کشیدم آن را از دیگر علمها جدا ساختم و اساس آنرا بنیان نهادم ، این نسخه از آن کتاب را به کتابخانه خداوند گارمان ، خواجه و پیشوا… ارمغان داشتم….
آنچه که در بالا از قول ابن خلدون نقل شد نشانگر ارزش و اهمیتی است که تحلیل وقایع و پدیده های اجتماعی از دید
تاریخی و با روشی جدید که مبتنی بر کشف رابطه علی بوده ، برای وی داشته است و به همین دلیل ، چنانکه بعداً خواهیم دید ابن خلدون در بحث از کلیه وقایع و پدیده های مورد مطالعه تاریخ ، سعی در ارائه کشف نوعی رابطه علت و معلولی می نماید و پدیده مورد نظر را با پدیده های دیگر اجتماعی یا جغرافیایی درارتباط قرارمیدهد.در حقیقت شهرت وی نیز در این است که برای اولین بار وقایع تاریخی وحوادث اجتماعی را در رابطه علی جستجو نموده و بدنبال کشف قانونی عام حاکم بر حیات اجتماعی ملتهاست . ابن خلدون درباره دولت نیز که یکی از نهادهای اساسی است به تفضیل به بحث پرداخته و ظهور و سقوط دولتها را در مراحل مختلف مورد بررسی قرار داده است .

  • مرحله نخستین دوران پیروزی به هدف و طلب و چیرگی بر مدافع و مخالف و استیلا یافتن بر کشور و گرفتن آن از دست دولت پیشین است . در این مرحله خدایگان دولت در بدست آوردن مجد و سروری و خراج ستانی و دفاع از سرزمین و نگهبانی و حمایت از آن پیشوا و مقتدای قوم خویش میباشد و به هیچ روی در برابر ایشان یکه تاز و (فرمانروای مطلق ) نیست ، زیرا این امر بر مقتضای عصبیتی است که به وسیله آن پیروزی و غلبه روی داده و عصبیت مزبور در این مرحله هنوز در میان آنان پایدار و مستقر است .
  • مرحله دوم دوران خودکامگی(حکومت مطلق)وتسلط یافتن برقبیله خویش ومهار کردن آنان از دست درازی به مشارکت و مساهمت در امر کشورداری است،وخدایگان دولت،دراین مرحله،به برگزیدگان رجال وگرفتن موالی ودست پروردگان،همت میگمارد،وبر عده این گروه می افزایدتا میدان را بر اهل عصبیت وعشیره خویش،آنانکه در نسب وی هم سهم،ودر بهره برداری ازملک،شریک وانباز وی میباشند،تنگ کند.ازاینروآنانرا از عهده داری امور میراند واز دخول در آستانه این امر منع میکندوسر جای خود مینشاندتازمام فرمانروائی،به استقلال در کف او قرار گیردو حاکمیت در خاندان او پایدار شودوخود کامگی (فرمانروائی مطلق)به وی منحصر گردد.از اینرو،بنیانگذار این مرحله دولت،به علت مدافعه و زدوخورد با حریفان خویش همان رنجها و مشقتهائی راکه پایه گذاران مرحله نخستین در بدست آوردن کشور میبرد تحمل میکند،بلکه کار او دشوارتر وپررنجتر است زیرا پایه گزاران نخستین با بیگانگان به کشمکش وزدوخورد میپرداختندویاران وپشتیبانان ایشان در این پیکار،کلیه افراد عصبیت ایشان بود ولی خدایگان دولت در این مرحله با نزدیکان خویش به ستیزه جوئی برمیخیزدوآنان را می راند وهیچکس اورادر این نبرد یاری نمیدهدجزگروه اندکی از دوران (یا بیگانگان)از اینرو به کار دشوار دست می یابد.


 

  • مرحله سوم دوران آسودگی وآرامش خدایگان دولت،برای برخورداری وبدست آوردن نتایج وثمرات پادشاهی است،نتایجی که طبایع بشر بدانها دلبسته وآرزومند است مانند کسب ثروت وبه یادگار گذاشتن آثار جاوید ونام آوری وشهرت طلبی،ازاینرو تمام هم خودرا مصروف امور خراج ستانی وموازنه دخل و خرج ومحاسبه هزینه ها (ومستمریها)ومیانه روی در آنها میکندو به برآوردن بناهای زیبا و کاخها و دژهای عظیم و شهرها و آبادانیهای پهناور و معابد بلند، همت می گمارد و به هیئتهای نمایندگی از اشراف و ملتها و بزرگان و سرآمدان قبائل، بار می دهد و به پراکندن احسان در میان اهل خویش می پردازد . گذشته از اینکه به رفاه حال حاشیه نشینان و دست پروردگان خویش از لحاظ مال و جاه در می نگرد به سان دادن سپاهیان خویش و پرداختن حقوق و ارزاق ایشان در هر ماه از روی انصاف، عنایت میکند چنانکه آثار آن در وضع لباس و سلاح و نشانها و دیگر تزئینات و رسوم لشکریان در روز آرایش و سان نمودار می گردد . آنوقت دولتهای دوست وی بدان مباهات می کنند و دولتهای جنگجو و دشمن بیمناک و هراسان می شوند و این مرحله آخرین مراحل استبداد و خود کامگی خداوندان دولت است . زیرا خدایگان دولتها در همه این مراحل ، مستقل برای خویش هستند و ارجمندی خویش را آشکار می سازند و راهها برای آیندگان خویش هموار می کنند .
  • مرحله چهارم دوران خرسندی و مسالمت جویی است و رئیس دولت در این مرحله ، به آنچه گذشتگان وی پایه گذاری کرده اند قانع می شود و با پادشاهان همانند خویش مسالمت جوئی در پیش می گیرد و در آداب و رسوم و شیوه سلطنت به تقلید از پیشینیان خویش می پردازد و کلیه اعمال ایشان را گام به گام دنبال می کند و پیروی از آنان را به بهترین طرق ، وجهه همت خود قرارمی دهد و عقیده مند می شود که اگر از تقلید آنان گامی فراتر نهد ، مایه تباهی کار او می شود و به فرمانروائی او خلل راه می یابد چه آنان را در بنیان گذاری کاخ سروری و بزرگی بینا تر می داند.
  • مرحله پنجم دوران اسراف و تبذیر است و رئیس دولت در این مرحله، آنچه را که پیشینیان او گرد آورده اند ، در راه شهوت رانیها و لذایذ نفسانی و بذل و بخشش بر خواص و ندیمان خویش در محفلها و مجالس عیش تلف میکنند و یاران و همراهان بد ونابکاری بر میگزیند که ظاهری چون گور کافر و باطنی آکنده از خبث و تباهی دارند و کارهای بزرگ و مهمی را که از عهده انجام دادن آنها بر نمیآیند بهایشان ممسپارد ،کسانی که به آنچه انجام میدهند و فرو میگذارند آشنایی ندارند (یا از نتایج امر و نهی و حل و عقد امور آگاه نیستند)در حالیکه نسبت به بزرگان و عناصر شایسته قوم خویش و هواخواهان خدمتگزار پیشینیان ،بدی روا میدارد.چنانکه کینه او را در دل میگیرند و یاری و همراهی خود را از او دریغ میدارند و هم به سبب خرج کردن مستمریهای سپاهیان در راه شهوترانیهای خویش ،وضع سپاه و لشکر او به تباهی میرود ،چه بتن خویش بکار اینان عنایت نمیکند و خویش را از اینان پنهان میدارد و به پرسش احوال و به سروسامان دادن کارهای ایشان نمیپردازد و در نتیجه اساسی را که پیشینیان وی بنیان نهاده بودند واژگون میسازد و کلیه پایه گذاریها و کاخهای عظمت ایشان را ویران و منهدم می کند.در این مرحله طبیعت فرسودگی و پیری به دولت راه می یابد و بیماری مزمنی که کمتر می تواند خود را از آن برهاند وباآن وضع درمان ناپذیر میشود بر آن استیلا می یابد تا آنکه سرانجام منغرض میگردد.

مراحل پنج گانه ابن خلدون در ظهور و ترقی و سقوط دولتها را قرنها پس از ابن خلدون در نظریات بعضی متفکران غربی می توان مشاهده نمود،به عنوان مثال اسوالد اشپنگلرآلمانی ،در کتاب مشهورش به نام سقوط تمدن غرب ،تطور دورانی تاریخ را ،شبیه آنچه که ابن خلدون بیان داشته ،مطرح کرده است.وی مراحل رشد تمدن را با رشد انسان مقایسه نموده و آنها را با فصول چهارگانه مطابقت داده است.بدین ترتیب که هر تمدنی ،بهار و تابستان و پاییز را سپری نموده و در انتها به زمستان خود می رسد.

حکیم ابو نصر فارابی

 

حکیم ابو نصر فارابی
فیلسوف ، ریاضی دان ، موسیقی دان ، منجم و طبیب ایرانی
(339 - 259 هجری شمسی )

ابوالنصر محمد بن طرخان بن اوزلغ الترکی فیلسوف ، اندیشمند ، موسیقی دان ، هنرشناس و حکیم بزرگ در نیمه دوم قرن سوم هجری در سال 259 در شهر فاراب ماوراءالنهر از توابع خراسان بر کناره رود سیحون در سرزمین های تحت سلطه ترکان متولد شد. نحو و ادبیات عرب را نزد ابوبکر نحوی، معروف به ابن سراج و علم طب را از یوحنا بن حیلان طبیب و منطق را در محضر مترجم و شارح بزرگ منطق، ابوبشر متان بن یونس فرا گرفت. فارابی در سال 330 هجری به دمشق عزیمت نمود و پس از چندی به سیف الدوله همدانی حاکم شیعی مذهب حلب پیوست و جلیس اهل ادب این دربار گشت. فارابی سفر کوتاهی نیز به مصر داشت و پس از آن در حلب اقامت گزید و تا پایان عمر در آنجا زندگی را به مطالعه و تحقیق سپری نمود و سرانجام در رجب 339 هجری در سن هشتاد سالگی وفات یافت و پیکرش در دمشق دفن گردید. فارابی در زندگی روزمره اش بسیار وارسته و متین بوده و از هر لحظه زندگی برای تهذیب نفس خود می کوشید و در نهایت قناعت و سـادگی می زیست و رفاه و تنعم در زندگی دنیوی را هرگز دنبال نمی کرد. او در فلسفه، منطق، ریاضی ، شعر ، موسیقی (نظری و عملی) و طبابت تبحر داشت و آورده اند که به هفتاد زبان از جمله ترکی و فارسی و کردی و ... آشنایی داشت. برخی او را بزرگترین فیلسوف مسلمان و پایه گذار فلسفه اسلامی می دانـند و شـان او در فلسـفه چـنان است کـه او را معلم ثانی لقب نهاده اند.(ارسطو معلم اول است). بیش از یکصد اثر بزرگ و کوچک را به او نسبت داده اند که از مشهورترین این آثار می توان به احصاء العلوم ، آراء اهل مدینه الفاضله ، فصوص، ماهیت عقل و ... اشاره نمود.

 

فصل آخر

تو چشم من نگاه نکن

دنبال اشک من نگرد

چشم های آینه قبل من

 تنهایی هامو گریه کرد

بی خودی حالمو نپرس

چیزی نمی فهمی ازم

اشک هاتو خرج من نکن

ما که نمیرسیم بهم

 

تو هم به اندازه ی منتو فکر فصل آخری

فقط بدون تو عمر منو داری به همرات می بری

 

 

تو چشم من نگاه نکن

شهر غمه شهر چشام

دنیای تو مال خودت

تنهام بذار با غصه هام

آخ که چه آسونه برات

گذشتن از هر چی که بود

آدمها یادشون میره

عشق قدیمی خیلی زود

 

تو هم به اندازه ی من تو فکر فصل آخری

فقط بدون تو عمر منو داری به همرات میبری

 

دارن به دنبالم می یان

تموم خاطرات من

می دونی بی تو می میرم

تیر خلاصو تو بزن

یه آرزو تو قلبمه

می خوام که اینو بدونی

مثل دل عاشق من

قلب کسی رو نشکونی

وقتی نمونده واسه ما

حتی واسه خداحافظی

برو منو تنهام بذار

با این گل های کاغذی

 

تو هم به اندازه ی من تو فکر فصل آخری

فقط بدون تو عمر منو داری همرات میبری

 

هدی

ث .

هنوز نمی دانم
چگونه از این لحظه ها گذشتی
و زمین را پیمودی
و به قلبم بخشیدی
بهار را...

هنوز نمی دانم
چگونه آرام عبور کردی از من
و رد پای روحت بر جسمم باقی ماند
و تو راه را...

انگار هوس چیدن سیبی
تو را کشاند
به خراشیدن قلبم
که سال ها
در انتهای انبار چوبی ذهن
حتی نداشت هوا را...


یا جستجوی لیوانی نور
تو را کشاند به تاریکی درون من
تا روشن سازی
اتاقک آبی قلبم را
صدا کن مرا...

سحر شاه محمدی

 بدرقه

خداحافظ...
آخرین کلامی که از تو شنیدم
و باز قصه ی تلخ جاده و آن راه بلند...
که تو را از خلوت من می ربود
آسمان می گریست
شیشه ها می گریستند
ومن مبهوت رفتنت
در پس شیشه های مه آلود
بغض دردناکم را بلعیدم
دیوانه وار خندیدم
وتو را بدرقه کردم...


 

نصرت رحمانی

ساقي

سبو بشكست ، ساقي ! همتي از غصه مي ميريم
شكسته تيله ها را بر لبم كش تا سحر گردد
در ميخانه را قفلي بزن ترسم كه ولگردي
ز درد آتشين زخم خبر گردد
 خبر گردد
به پيراهن بپوشان روزن ميخانه را ساقي
 كه چشم هرزه گردان هم نبيند ماجرايم را
به خويشم اعتباري نيست ، گيسو را ببر ساقي
 و با آن كوششي كن تا ببندي دست و پايم را
 ز خون سينه ام ، ساقي ! بكش نقش زني بي سر
 به روي آن خم خالي كه پاي آنستون مانده
 به زير طرح آن بنويس با يك خط ناخوانا
 به راه دشمني مانده ز راه دوستي رانده
و دندانهاي من سوراخ كن با مته ي چشمت
 نخي بر آن بكش ، وردي بخوان آويز بر سينه
 كه گر آزاده اي پرسيد روزي : پس چه شد شاعر
 نگويد : مرد از حسرت بگويد : مرد از كينه

موزا (ملکه)

سر سنگی ملكه موزا - اواخر قرن اول قبل از میلاد (موزهٔ تهران)
 

موزا ملکهٔ اشکانی (۲ ق.م- ۴ م) و مادر و همسر فرهاد پنجم اشکانی بود. فلاویوس جوزفوس مورخ یونانی او را تراموزا می‌نامد.

او کنیزی‌ رومی بود که اوگوست٬ امپراتور روم (۲۷ ق.م- ۱۴ م) او را به‌عنوان هم خوابه و در ازای استرداد درفشهای روم که‌ سپاه‌ کراسوس‌ آنها را در جنگ حران در ۵۳ ق.م از دست داده بود و هنوز در ایران‌ مانده‌ بودند به فرهاد چهارم (۲ ق.م- ۳۷ م)٬ پادشاه اشکانی هدیه کرد.

استرداد این‌ درفشها موجب‌ جشن‌ و شعف‌ فوق‌العاده‌ای‌ در روم‌ گشت‌ و شاعران‌ روم‌، که‌ قصدشان‌ خوشامدگویی‌ برای‌ اکتاویوس‌ بود، این‌ کار را به‌ منزلهٔ‌ جبران‌ شکست‌های گذشته‌ یا همچون‌ فتحی‌ درخشان‌ تلقی‌ کردند. تراموزا کنیزک‌ رومی‌ که‌ در این‌ هنگام‌ زوجهٔ فرهاد چهارم‌ و در واقع‌ ملکهٔ‌ دربار وی‌ شده‌ بود نیز در این‌ کار نقش‌ عمده‌ای‌ داشت‌. چند سال‌ بعد هم‌، این‌ زن‌ که‌ کودکی به‌ نام‌ فرهادک‌ برای شاه‌ زاییده‌ بود، به‌ بهانهٔ‌ لزوم‌ تأمین‌ جان‌ این‌ فرزند و اجتناب‌ از هر گونه‌ توطئه‌ احتمالی‌ داخلی‌، فرهاد را وادار کرد تا سایر پسران‌ خود را از دربار دور سازد. فرهاد هم‌ چهار پسر را با اقربای آنها که‌ در حرم‌ وی‌ بودند به‌ روم‌ فرستاد تا در آنجا تربیت‌ شوند (ح‌ ۷ ق‌.م‌). فقط‌ فرهادک‌ را با مادرش‌ نزد خود نگه‌ داشت‌. وقتی که‌ فرهادک‌ به‌ سن‌ بلوغ‌ رسید، به‌ تحریک‌ مادر و از بیم‌ آنکه‌ برادرانش‌ عنوان‌ ولیعهدی‌ را به‌ دست‌ آورند، پدر را زهر داد و خود به‌ نام‌ فرهاد پنجم‌ با مادرش موزا بتخت نشست (ح‌ ۲ ق‌.م‌).

منبع

از دفتر ژان(آنی)

همیشه در هراسم از آنچه که

نبایست ترس نامیدش

از تنهایی!!

از لحظه هایی که گذشت

و شماره هایی که مرا کشت

و ستاره هایی که شب به تنهایی سپرد

و تنهایی شمرد

از روزهای مرگ وجدان و

 لحظه های انتظار و گریه و بغض حسرت

از تمام آنچه حاکم بود عمری

و من

بی اهمیت خواندش!

 

ومادر

در تاریکی شب های بلند درخت چنار

به سرو قامتی عاطفه اندیشید

و در کنار وعده ی شام

کمی زهر تنهایی نوشید و

شمع ها را کشت٬

که پروانه ها دیگر نمیرند

و سپس در آغوش انتظار

به دستان تنهایی جان باخت

.

و من از آن روز هاست که می ترسم

از تنهایی لحظه ها و ستاره ها

 و مرگ ما!!!!!!!!

سه قطره خون( قسمت دوم)

از همه غریب تر رفیق و همسایه ام عباس است ٬ دو هفته نیست که او را آورده اند ٬با من خیلی گرم گرفته ٬ خودش را پیغمبر و شاعر میداند.میگوید که هر کاری  ٬ بخصوص پیغمبری ٬ بسته به بخت و طالع است.هر کسی پیشانیش بلند باشه ٬ اگر چیزی هم بارش نباشد ٬ کارش می گیرد و اگه علامه ی دهر باشد و پیشانی نداشته باشد بروز او می افتد.عباس خودش را تار زن ماهر هم میداند. روی یک تخته سیم کشیده بخیال خودش تار درست کرده و یک شعر هم گفته که روزی هشت بار برایم می خواند.گویا برای همی شعر هم او را به اینجا آورده اند ٬شعر یا تصنیف غریبی گفته:

"دریغا که بار دگر شام شد ٬

"سراپای گیتی سیه فام شد ٬

"همه خلق را گاه آرام شد ٬

                     "مگر من ٬ که  رنج و غمم شد فزون.

"جهان را نباشد خوشی در مزاج٬

"بجز مرگ نبود غمم را علاج ٬

"ولیکن در آن گوشه در پای کاج٬

                      "چکیده است بر خاک سه قطره خون"

دیروز بود در باغ قدم میزدم.عباس همین شعر را می خواند ٬یک زن و یک مرد و یک دختر جوان به دیدن او آمدند.تا حالا پنج مرتبه است که می آیند.من آنها را دیده بودم و می شناختم ٬دختر جوان یک دسته گل آورده بود.آن دختر به من می خندید ٬ پیدا بود که مرا دوست دارد ٬ اصلا به هوای من آمده بود ٬صورت آبله روی عباس که قشنگ نیست ٬ اما آن زن که با دکتر حرف می زد من دیدم عباس دختر جوان را کنار کشید و ماچ کرد.

"تا کنون نه کسی به دیدن من آمده و نه برایم گل آورده اند ٬یکسال است.آخرین بار سیاوش بود که بدیدنم آمد٬سیاوش بهترین رفیق من بود.ما با هم همسایه بودیم ٬ هر روز با هم بدارالفنون می رفتیم و با هم بر میگشتیم و درس هایمان را با هم مذاکره می کردیم و در موقع تفریح من به سیاوش تار مشق می دادم.رخساره دختر عموی سیاوش هم که نامزد من بود اغلب در مجلس ما می آمد.سیاوش خیال داشت خواهر رخساره را بگیرد ٬اتفاقا یک ماه پیش از عقدکنانش زد و سیاوش ناخوش شد.من دو سه بار احوالپرسیش رفتم ولی گفتند که حکیم قدغن کرده که با او حرف بزنند.هر چه اصرار کردم همین جواب را دادند.من هم پاپی نشدم.

برای تمام اونهایی که دل به غریبه بستن و ...

بوی گندم مال من٬ هر چی که دارم مال تو

یه وجب خاک مال من٬ هر چی میکارم مال تو

بوی گندم مال من٬ هر چی که دارم مال تو

یه وجب خاک مال من٬ هر چی میکارم مال تو

اهل طاعونیه این قبیله ی مشرقی ام

تویی ابن مسافر شیشه ای شهر فرنگ

پوستم از جنس شبه ٬پوست تو از مخمل سرخ

 رختم از تاول ٬ تنپوش تو از پوست پلنگ

بوی گندم مال من ٬هر چی میکارم مال تو

یه وجب خاک مال من٬ هر که دارم مال تو

بوی گندم مال من ٬هر چی که دارم مال تو

یه وجب خاک مال من٬ هر چی میکارم مال تو

تو به فکر جنگل آهن و آسمون خراش

من به فکر یه اتاق اندازه ی تو واسه خواب

تن من خاک منه ٬ساقه ی گندم تن تو

تن ما تشنه ترین تشنه ی یک قطره ی آب

بوی گندم مال من٬ هر چی که دارم مال تو

یه وجب خاک مال من٬ هر چی می کارم مال تو

شهر تو شهر فرنگ ٬آدما ش ترمه قباست

شهر من شهر دعا همه گنبداش طلاست

تن تو مثل تبر٬ تن من ریشه ی سخت

تپش عکس یه قلب مونده اما رو درخت

بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو

یه وجب خاک مال من هر چی میکارم مال تو

بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو

یه وجب خاک مال من هر چی میکارم مال تو

 

نباید مرثیه گو باشم واسه خاک تنم

تو آخه مسافری٬ خون رگ اینجا منم

تن من دوست نداره زخمیه دست تو بشه

حالا با هر کی که هست هر کی که نیست داد میزنم :

 

بوی گندم مال من هر چی که دارم مال من

یه وجب خاک مال من هر چی میکارم مال من

بوی گندم مال من هر چی که دارم مال من

یه وجب خاک مال من هر چی میکارم مال من

پرواز با خورشید

 

بگذار، که بر شاخه ی این صبح دلاویز

بنشینم و از عشق سرودی بسرایم

آنگاه ،به صد شوق ،چو مرغان سبکبال

پر گیرم ازین بام و به سوی تو بیایم

 

 

 

خورشید ار آن دور ، از آن قله ی پر برف

آغوش کند باز ، همه مهر همه ناز

سیمرغ طلایی پر و بالی است که چون من

 از لانه برون آمده ،دارد سر پرواز

پرواز به آنجا که نشاط است و امید ست

پرواز به آنجا که سرود است و سرور است .

آنجا که، سراپای تو،در روشنی صبح

رویای شرابی است که در جام بلور است.

 

 

 

آنجا که سحر گونه گلگون تو در خواب

از بوسه ی خورشید ، چو برگ گل ناز است

آنجا که من از روزن هر اختر شبگرد،

چشمم به تماشای و تمنای تو باز است!

 

 

من نیز چو خورشید ،دلم زنده به عشق است.

راه دل خود را ،نتوانم که نپویم

هر صبح در اینه ی جادویی خورشید

چون می نگرم ،او همه من من همه اویم!

 

 

او روشنی گرمی بازار وجود است

در سینه ی من نیز ، دلی گرم تر از اوست

او یک سر آسوده به بالین ننهادست

من نیزبه سر می دوم اندر طلب دوست

 

 

 

ما هر دو ،در این صبح طربناک بهازی

از خلوت وخاموشی شب ،پا به فراریم

ما هر دو ،در آغوش پر مهر طبیعت

با دیده ی جان ،محو تماشای بهاریم

 

 

 

 

ما آتش افتاده به نبزار ملالییم

ما عاشق نوریم و سروریم و صفاییم،

بگذار که سرمست و غزل خوان من و خورشید

 بالی بگشاییم و به سوی تو بیاییم.

 

                                 فریدون مشیری

در کنار حضرت حافظ

 

حجاب چهره ی جان می شود غبار تنم                      خوشا دمی که از آن چهره پرده بر فکنم

 

چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانی ست             روم به گلشن رضوان که  مرغ  آن چمنم

 

عیان نشد که چرا آمدم کجا بودم                              دریغ و درد که غافل ز کار خویشتنم 

 

چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس                       چو در سراچه ترکیب تخته بند تنم

 

اگر ز خون دلم بوی شوق می آید                             عجب مدار که هم درد نافه ی ختنم

 

طراز پیرهن زرکشم مبین چون شمع                        که سوز هاست نهانی درون پیرهنم

 

                                  بیا و هستی حافظ ز پیش او بردار

 

                                که با وجود تو کس نشنود ز من که منم

نصیحت(انوری)

 

کم عیالی سعادتیست که مرد

نرود جز برای خویش بدان

مرد رد نیز بند تخته و غل

جز عیال گران مدان به جهان

گرچه مردانگی به جهد کند

نتواند شد از میان به کران

در کواکب نگاه کن به شگفت

تا ببینی دلیل این به عیان

ماه تنهاست زین سبب شب و روز

می‌کند گرد آسمان جولان

گاه باشد به شرق و گاه به غرب

گاه در حوت و گاه در سرطان

نعش مسکین که دختران دارد

لاجرم والهست و سرگردان

نه طلوعست مر ورا نه غروب

صعب کاریست این عیال گران

روی بخت خواجه خرم همچو گل

باد تا هر سال گل آرد جهان

بسته دولت عهد با دورانش باد

تا بود پیوسته با دوران زمان

باد حاجت خرمی را با دلش

حاجتی که جسم دارد با روان

تیغ او جفت طبیعی با ظفر

رایتش با سرفرازی توامان

سوی اقلیمی که یک ره بنگرد

ابر آنجا فیض بارد جاودان

سوی هر لشکر که آرد روی قهر

گوش دوران نشنود جز الامان

اهل حاجت را درش دارالشفا

سایه‌ی تیغش بود دارالامان

جاودان خلق جهان را مدحتش

چون کلام انوری ورد زبان

گر بود بر خوان احسانش دمی

جوع نفتد حاجتش دیگر به نان

همراه با انوری

 روبهی می‌دوید از غم جان

روبه دیگرش بدید چنان

گفت خیرست بازگوی خبر

گفت خیرگیر می‌کند سلطان

گفت تو خر نی چه می‌ترسی

گفت آری ولیک آدمیان

می‌ندانند و فرق می‌نکنند

خر و روباهشان بود یکسان

زان همی ترسم ای برادر من

که چو خر برنهندمان پالان

خر ز روباه می‌بنشناسند

اینت کون خران و بی‌خبران

                            انوری

سه قطره خون(قسمت اول)

"دیروز بود که اتاقم را جدا کردند، آیا همان طور که ناظم وعده داد من حالا به کلی معالجه شده ام و هفته ی دیگر آزاد خواهم شد؟آیا ناخوش بوده ام؟یک سال است،در تمام این مدت هر چه التماس میکردم کاغذ و قلم می خواستم به من نمی دادند.همیشه پیش خودم گمان می کردم هر ساعتی که قلم و کاغذ به دستم بیفتد چه چیزها که خواهم نوشت...

ولی دیروز بدون اینکه خواسته باشم کاغذ و قلم را برایم آوردند.چیزی که آنقدر آرزو می کردم ، چیزی که آنقدر انتظارش را داشتم...! اما چه فایده - از دیروز تا حالا هر چه فکر می کنم چیزی ندارم که بنویسم. مثل اینست که کسی دست مرا می گیرد یا بازویم بی حس می شود.حالا که دقت می کنم مابین خط های در هم و برهمی که روی کاغذ کشیده ام تنها چیزی که خوانده میشود اینست:"سه قطره خون"

.......................................................................................................................................................................................

"آسمان لاجوردی ، باغچه ی سبز و گل های روی تپه باز شده ، نسیم آرامی بوی گل ها را تا اینجا می آورد.ولی چه فایده؟ من دیگر از چیزی نمی توانم کیف بکنم ، همه ی اینها برای شاعرها و بچه ها و کسانی که تا آخر عمرشان بچه میمانند خوبست- یکسال است که اینجا هستم،شب ها تا صبح از صدای گربه بیدارم ،

این ناله های ترسناک ، این حنجره ی خراشیده که جانم را به لب رسانیده ، صبح هم هنوز چشممان باز نشده که انژکسیون بی کردار...!چه روز های دراز و ساعت های ترسناکی که اینجا گذرانیده ام ،

با پیراهن و شلوار زرد روز های تابستان در زیر زمین دور هم جمع می شویم و در زمستان کنار باغچه جلو آفتاب می نشینیم ، یکسال است که میان این مردمان عجیب و غریب زندگی میکنم.هیچ وجه اشتراکی بین ما نیست ، من از زمین تا آسمان با آنها فرق دارم - ولی ناله ها سکوت ها ،

فحش ها ، گریه ها و خنده های این آدم ها همیشه خواب مرا پر از کابوس خواهد کرد.

"هنوز یک ساعت دیگر مانده تا شاممان را بخوریم ، از همان خوراک های چاپی :آش ماست ، شیر برنج ، چلو، نان و پنیر ، آنهم بهقدر بخور و نمیر، - حسن همه ی آرزویش این است که یک دیگ اشکنه را با چهار تا نان سنگک بخورد ، وقت مرخصی او که شد باید برایش دیگ اشکنه بیاورند.او هم یکی از آدم های خوشبخت اینجاست ، با آن قد کوتاه ، خنده ی احمقانه ، گردن کلفت ، سر طاس و دستهای کمخته بسته برای ناوه کشی آفریده شده ، همه ی ذرات وجودش برای ناوه کشی آفریده شده ف همه ذرات تنش گواهی می دهند و آن نگاه احمقانهی او هم جار می زند که برای ناوه کشی آفریده شده .اگر محمد علی آنجا سر ناهار و شام نمی ایستاد حسن همه ی ماها را به خدا رسانیده بود، ولی خود محمدعلی هم مثل مردمان این دنیاست ، چون اینجا را هر چه می خواهند بگویند ولی یک دنیای دیگر ست ورای دنیای مردمان معمولی.یک دکتر داریم که قدرتی خدا چیزی سرش نمی شود ، من اگر بجای او بودم یکشب تو شام همه زهر می ریختم می دادم بخورند ، آنقت صبح توی باغ می ایستادم دستم را به کمر میزدم ،مرده ها را که میبرند تماشا میکردم-- اول که مرا اینجا آوردند همین وسواس را داشتم که مبادا به من زهر بخورانند ، دست به شام و ناهار نمی زدم تا اینکه محمدعلی از آن می چشید آن وقت میخوردم ، شب ها هراسان از خواب می پریدم ، به خیالم آمده اند که مرا بکشند.همه ی اینها چقدر دور و محو شده...! همیشه همان آدم ها ، همان خوراک ها ، همان اتاق آبی که تا کمر کش کش آن کبود است.

"دو ماه پیش بود یک دیوانه را در آن زندان پایین حیاط انداخته بودند ، با تیله شکسته شکم خودش را پاره کرد ، روده هایش را بیرون کشیده بود با آن بازی می کرد.می گفتند او قصاب بوده ، به شکم پاره کردن عادت داشته .اما آن یکی دیگر که با ناخن چشم خودش را ترکانیده بود ، دستهایش را از پشت بسته بودند.فریاد می کشید و خون به چشمش خشک شده بود.من می دانم همه ی اینها زیر سر ناظم است:

"مردمان اینجا همه هم اینطور نیستند .خیلی از آنها اگر معالجه بشوند و مرخص بشوند بدبخت خواهند شد.مثلا این صغرا سلطان که در زنانه است ، دو سه بار می خواست بگریزد ، او را گرفتند.پیرزن است اما صورتش را گچ دیوار می مالد و گل شمعدانی هم سرخابش است.خودش را دختر چهارده ساله می داند ،اگر معالجه بشود و در آینه نگاه بکند سکته خواهد کرد ، بدتر ازهمه تقی خودمان است که می خواست دنیا را زیر و رو بکند و با آنکه عقیده اش اینست که زن باعث بدبختی مردم شده و برای اصلاح دنیا هر چه زن است باید کشت ف عاشق همین صغرا سلطان شده بود.

"همه ی اینها زیر سر ناظم خودمان است.او دست تمام دیوانه ها را از پشت بسته ، همیشه با آن دماغ بزرگ و چشم های کوچک به شکل وافوری ها ته باغ زیر درخت کاج قدم می زند.گاهی خم می شود پایین درخت را نگاه می کند ، هر که او را ببیند میگوید چه آدم بی آزار بیچاره ای که گیر یکدسته دیوانه افتاده. اما من او را میشناسم .

من می دانم آنجا زیر درخت سه قطره خون روی زمین چکیده. یک قفس جلو پنجره اش آویزان استف قفس خالی است ، چون گربه قناریش را گرفت ولی او قفس را گذاشته تا گربه ها به هوای قفس بیایند و آنها را بکشد.

"دیروز بود دنبال یک گربه ی گل باقالی کرد ،همینکه حیوان از درخت کاج جلو پنجره اش بالا رفت ، به قراول دم در گفت حیوان را با تیر بزند.این سه قطره خون مال گربه است ، ولی از خودش که ب÷رسند میگوید مال مرغ حق است.

جوان یا هویج ؟؟؟!!!

سلام:داشتم تو وبلاگ ها و سایتا می چرخیدم که این مطلب رو دیدم عینا گذاشتمش چون جوان امروزی ماییم.و می دونم اغلب دوستانی که به ما سر می زنن و لطف دارن جوان امروزی ان.اینم آدرس برید خودتونم ببنید(http://meisam14ba.blogfa.com/post-45.aspx)
به نام خدا

سلام همراهای محترم  - تشکر از اینکه نظرات زیباتون رو گفتید - یه گل براتون میذارم   یک هیچ به نفع شما 

راستی این  آقا ابراهیم نمیدونم کیه ؟ داش ابراهیم یک کم خودتو بیشتر معرفی کن

اما در رابطه با پست قبلیم بگم که اونطوری که من از نظراتتون فهمیدم و کلا خودم هم با دوستام صحبت کردم و جو جامعه رو میبینم به این نتیجه رسیدم که تقریبا خیلی خیلی خیلی از جوونا مخصوصا دانشجوها   

تقریبا میشه گفت در تعالی سیاسی جامعشون با هویج فرقی ندارن 

بالاخره هر کی یه توجیه بی خودی یا با خودی پیش خودش داره :

۱- آقا من کاری به سیاست ندارم کار خودم رو میکنم

۲- آقا من قبلا کار سیاسی کردم چوبش رو هم خوردم

۳- آقا حالا کار سیاسی بکنیم که چی بشه ؟

۴- آقا شنیدم سیاست پدر مادر نداره پس ما رو بی خیال شو

حالا همه اینا یه طرف این مورد ۲ هم یه طرف - بابا جون من آخه تو که قبلا کار سیاسی کردی که باید از بقیه مشتاق تر باشی و دیگران رو از تجربه های خودت بهره مند کنی نه اینکه تازه بری جا بزنی

آخه یه نکته بگم : آقای احمدی نژاد که میخواستی دولت رابین هودی بیاری یکی نیست به تو بگه بچه جون تو با این شعارهایی که مردم شنیدن اونوقت رفتی علاوه بر ۵۳ تا مشاور که داشتی - ۳ تا دیگه هم اضافه کردی ؟

مگه اینا ماشین ضد گلوله نمیخوان ؟  مگه اینه ۴ تا محافظ ندارن ؟

مگه اینا خونه نمیخوان ؟   مگه اینا موبایل نمیخوان ؟

واقعا که برات متاسفم رابین هود بد شانس

تازه این یه گوشه کوچیکی از این جامعه است - یادمه که آقا مسعود میگفت : « این مردم ایران هر تقریبا ۲۵ سال یه بار یه حرکت تند میکنن

{ البته من نمیگم که خوب بوده یا بد }

۲۵ سال پیش که انقلاب

۲۵ سال پیش که سال۴۲

تقریبا ۳۰ سال پیش که کودتای سوم ۳ اسفند »

یکی از مجاهد ها رو وقتی که میخواستن اعدام کنن میدونین چی گفت ؟

گفت : « چرا چشم منو می بندین ؟ کمر منو ببندین که وقتی تیر بارون شدم به مردمم تعظیم کنم »

این جور انسانها قهرمان من هستن

داستان آموزنده

گویند که در روزگاران قدیم، درویشی بود که نزدیک دهی زندگی می کرد. هر ازگای به شهر می آمد و مردمان شهر،‌ به او نانی، غذایی می دادند و او از این طریق گذرزندگی می کرد. اما در پاسخ به محبتهای مردم همیشه و همیشه فقط یک بیت رو بیان میکرد و می گفت:
هر چه کنی،‌ به خود کنی گر همه نیک و بدکنی
در آن ده مردی بود،‌ حسود و خسیس،‌ چندی بود که می شنید که همه در ده ازاین بیت معروف درویش سخن می گویند.
روزی با جمعی از دوستانش بر سر این بیت،‌ بحث به بالا گرفت. مرد به دوستانشگفت: من به همه شما ثابت خواهم کرد که این حرف درویش درست نیست.
رفت خانه و به زنش گفت که نان خوشمزه ای بپزد و خودش در خمیر آن نان، زهرکشنده ای ریخت. وقتی درویش به ده آمد، مرد آن نان را به درویش داد و درویش مثلهمیشه از باب تشکر،‌ بیت معروف خود را گفت و رفت. مرد زیر لب خنده زهرآلودی کرد وگفت: خواهیم دید!
درویش از ده خارج شد و کنار نهری برای استراحت و صرف ناهار خود که همان نانبود، نشست. چند قدم آن طرفتر جوانی ناتوان و لاجون روی زمین افتاده بود. درویش بهسمت او رفت و آبی به صورت جوان زد و پرسید که آنجا چه می کند؟ جوان گفت: چند روزپیش راهزنان به من حمله کردند و هر چه داشتم، بردند و حتی لقمه نانی برایم نگذاشتندو این چند روزه من گرسنه هستم.
درویش با مهربان و عطوفت نانش را به سمت او دراز کرد و گفت: من زیاد گرسنهنیستم. این مال تو.
جوان با ولع،‌ شروع به خوردن نان کرد. هنوز چندی نگذشته بود که دست بر شکمنهاد و فریادش به آسمان رفت و گفت: ای درویش این چه بود که به من دادی. درویش گفت: نمی دانم این نان را کسی به من داده. طولی نکشید که جوان شروع به لرزیدن کرد وزندگی را بدرود گفت.
درویش با ناراحتی جوان را به دوش گرفت و به ده برگشت و سراغ آن مرد رفت وگفت: این نان چه بود که تو به من دادی و من به این جوان دادم و خورد و این چنین شد.
مرد نگاهی به جوان کرد و آه از نهادش بر آمد. مرد پسری داشت که چندی پیشبرای تجارت به شهر رفته بود و این جوان همان پسر بود!
با آه و ناله جریان را برای درویش تعریف کرد و درویش در پاسخگفت:‌
هر چه کنی،‌ به خود کنی گر همه نیک و بدکنی

 

داستان کوتاه

تا کنون حتما دیدید یا شنیدید که برخی از پرندگان با شروع فصل سرما از مناطق شمالی و قطب شمال بطرف مناطق جنوبی و سرزمینهای گرمسیری مهاجرت میکنند .

بر همین اساس ، گروهی از پرندگان مهاجر در فصلی سرد، تصمیم به کوچ به طرف سرزمینهای گرم جنوبی میگرند . هنوز خیلی از منطقه خودشون دور نشده بودند که بالهای یکی از این پرندها دچار مشکل شده و و سقوط میکنه واز بخت بد روی زمینی پوشید از برف و یخ میفته .

پس از مدتی سرما بر پرنده ، قالب میشه و بدنش حسابی یخ میزنه، در همین اثناء که پرنده با مرگ دست و پنجه نرم میکنه، یه گاو میش از نزدیک او میگذره و صاف روی سر پرنده بیچاره تپاله میکنه.  گرمای حاصل از تپاله یخورده پرنده رو سر حال میاره و جون میگیره ، بنابرین تصمیم میگره خودشو از شر تپاله خلاص کنه.

 شروع میکنه به بال بال زدن و تقلا کردن، در اون هنگام یه گرگ بد جنس هم ازون نزدیکی ها میگذره و متوجه این تکون خوردن ها و بال بال زدنها میشه .

گرگه میاد نزدیک پرنده و تپاله رو کنار می زنه تا ببینه چیه که داره تکون میخوره، که متوجه پرنده نگون بخت میشه و بیکدفعه اونو بدندون میگیره و یه لقمه چپش میکنه .

نتیجه آموزنده داستان :

ظاهرا بنظر میرسه که داستان بیمزه ائی باشه ولی همین داستان کوتاه و بنظر بیمزه 3 تا درس بزرگ با خودش به همراه داره :

1 ) : اولیش اینه که وقتی آدم تو کثافت می افته و گیر میکنه همیشه بد نیست .

2 ) : اونیکه تورو تو کثافت میندازه و باعث میشه توی کثافت بیفتی، همیشه دشمن تو نیست .

3 ) : اونیکه دستت و میگیره و تورا از کثافت میکشه  بیرون، همیشه دوست تو نیست .

بنظر من داستان آموزنده ائی بود و اگر به عمق قضیه فکر کنیم ، می بینیم گوینده داستان خیلی هم  بیراه نمیگه ، نظر شما چیه؟

xfx0co.jpg

حسین منزوی

گنجشک من ! پر بزن درزمستانم لانه کن
 با جیک جیک مستانت خانه را پر ترانه کن
 چون مرغکان بلزیگوش از شاخی به شاخی بپر
از این بازویم پر بزن بر این بازویم خانه کن
با نفست خوشبختی را به آشیانم بوزان
 با نسیمت بهار را به سوی من روانه کن
 اول این برف سنگین را از سرم پک کن سپس
 موهای آشفته ام را با انگشتانت شانه کن
حتی اگر نمی ترسی از تاریکی و تنهایی
تا بگریزی به آغوشم ترسیدن را بهانه کن
 با عشقت پیوندی بزن روح جوانی را به من
 هر گره از روح مرا بدل به یک جوانه کن
چنان شو که هم پیراهن هم تن از میان برخیزد
 بیش از اینها بیش از اینها خود را با من یگانه کن
 زنده کن در غزل هایم حال و هوای پیشین را
 شوری در من برانگیزد و شعرم را عاشقانه کن