از دفتر ژان(آنی)

همیشه در هراسم از آنچه که

نبایست ترس نامیدش

از تنهایی!!

از لحظه هایی که گذشت

و شماره هایی که مرا کشت

و ستاره هایی که شب به تنهایی سپرد

و تنهایی شمرد

از روزهای مرگ وجدان و

 لحظه های انتظار و گریه و بغض حسرت

از تمام آنچه حاکم بود عمری

و من

بی اهمیت خواندش!

 

ومادر

در تاریکی شب های بلند درخت چنار

به سرو قامتی عاطفه اندیشید

و در کنار وعده ی شام

کمی زهر تنهایی نوشید و

شمع ها را کشت٬

که پروانه ها دیگر نمیرند

و سپس در آغوش انتظار

به دستان تنهایی جان باخت

.

و من از آن روز هاست که می ترسم

از تنهایی لحظه ها و ستاره ها

 و مرگ ما!!!!!!!!

تنها

چقدر بد که همیشه تو دقایق یخ زده و حرفای ناتمومت جا می مونم!

و تو الفبای نگاهت همیشه بی معناترین حرف ناگفته ام و نا گفتنی میمونم!.چقدر بد که آغوشت جای همه هست الا من و من

 

تنهام!

 

تنهای تنها.

 

نه!چرا می گم تنها؟دلواپسی ،دلشوره و ترس و احتیاج به تو با منه.

باور نمیکنم وقتی گفتی مثل یک کوه پشت سرمی منظورت یه مشت سنگ بی عاطفه گی و سر در گمی هایت بوده باشه و من حالا میفهمم که به دریای حضور آبی ات نیاز دارم و نه کوهی پشت سرم و نه انسانی در کنارم است و فقط خلایی رو احساس می کنم که به واماندگی ام مهر تایید میزند!