همیشه در هراسم از آنچه که

نبایست ترس نامیدش

از تنهایی!!

از لحظه هایی که گذشت

و شماره هایی که مرا کشت

و ستاره هایی که شب به تنهایی سپرد

و تنهایی شمرد

از روزهای مرگ وجدان و

 لحظه های انتظار و گریه و بغض حسرت

از تمام آنچه حاکم بود عمری

و من

بی اهمیت خواندش!

 

ومادر

در تاریکی شب های بلند درخت چنار

به سرو قامتی عاطفه اندیشید

و در کنار وعده ی شام

کمی زهر تنهایی نوشید و

شمع ها را کشت٬

که پروانه ها دیگر نمیرند

و سپس در آغوش انتظار

به دستان تنهایی جان باخت

.

و من از آن روز هاست که می ترسم

از تنهایی لحظه ها و ستاره ها

 و مرگ ما!!!!!!!!