سه قطره خون(قسمت اول)
"دیروز بود که اتاقم را جدا کردند، آیا همان طور که ناظم وعده داد من حالا به کلی معالجه شده ام و هفته ی دیگر آزاد خواهم شد؟آیا ناخوش بوده ام؟یک سال است،در تمام این مدت هر چه التماس میکردم کاغذ و قلم می خواستم به من نمی دادند.همیشه پیش خودم گمان می کردم هر ساعتی که قلم و کاغذ به دستم بیفتد چه چیزها که خواهم نوشت...
ولی دیروز بدون اینکه خواسته باشم کاغذ و قلم را برایم آوردند.چیزی که آنقدر آرزو می کردم ، چیزی که آنقدر انتظارش را داشتم...! اما چه فایده - از دیروز تا حالا هر چه فکر می کنم چیزی ندارم که بنویسم. مثل اینست که کسی دست مرا می گیرد یا بازویم بی حس می شود.حالا که دقت می کنم مابین خط های در هم و برهمی که روی کاغذ کشیده ام تنها چیزی که خوانده میشود اینست:"سه قطره خون"
.......................................................................................................................................................................................
"آسمان لاجوردی ، باغچه ی سبز و گل های روی تپه باز شده ، نسیم آرامی بوی گل ها را تا اینجا می آورد.ولی چه فایده؟ من دیگر از چیزی نمی توانم کیف بکنم ، همه ی اینها برای شاعرها و بچه ها و کسانی که تا آخر عمرشان بچه میمانند خوبست- یکسال است که اینجا هستم،شب ها تا صبح از صدای گربه بیدارم ،
این ناله های ترسناک ، این حنجره ی خراشیده که جانم را به لب رسانیده ، صبح هم هنوز چشممان باز نشده که انژکسیون بی کردار...!چه روز های دراز و ساعت های ترسناکی که اینجا گذرانیده ام ،
با پیراهن و شلوار زرد روز های تابستان در زیر زمین دور هم جمع می شویم و در زمستان کنار باغچه جلو آفتاب می نشینیم ، یکسال است که میان این مردمان عجیب و غریب زندگی میکنم.هیچ وجه اشتراکی بین ما نیست ، من از زمین تا آسمان با آنها فرق دارم - ولی ناله ها سکوت ها ،
فحش ها ، گریه ها و خنده های این آدم ها همیشه خواب مرا پر از کابوس خواهد کرد.
"هنوز یک ساعت دیگر مانده تا شاممان را بخوریم ، از همان خوراک های چاپی :آش ماست ، شیر برنج ، چلو، نان و پنیر ، آنهم بهقدر بخور و نمیر، - حسن همه ی آرزویش این است که یک دیگ اشکنه را با چهار تا نان سنگک بخورد ، وقت مرخصی او که شد باید برایش دیگ اشکنه بیاورند.او هم یکی از آدم های خوشبخت اینجاست ، با آن قد کوتاه ، خنده ی احمقانه ، گردن کلفت ، سر طاس و دستهای کمخته بسته برای ناوه کشی آفریده شده ، همه ی ذرات وجودش برای ناوه کشی آفریده شده ف همه ذرات تنش گواهی می دهند و آن نگاه احمقانهی او هم جار می زند که برای ناوه کشی آفریده شده .اگر محمد علی آنجا سر ناهار و شام نمی ایستاد حسن همه ی ماها را به خدا رسانیده بود، ولی خود محمدعلی هم مثل مردمان این دنیاست ، چون اینجا را هر چه می خواهند بگویند ولی یک دنیای دیگر ست ورای دنیای مردمان معمولی.یک دکتر داریم که قدرتی خدا چیزی سرش نمی شود ، من اگر بجای او بودم یکشب تو شام همه زهر می ریختم می دادم بخورند ، آنقت صبح توی باغ می ایستادم دستم را به کمر میزدم ،مرده ها را که میبرند تماشا میکردم-- اول که مرا اینجا آوردند همین وسواس را داشتم که مبادا به من زهر بخورانند ، دست به شام و ناهار نمی زدم تا اینکه محمدعلی از آن می چشید آن وقت میخوردم ، شب ها هراسان از خواب می پریدم ، به خیالم آمده اند که مرا بکشند.همه ی اینها چقدر دور و محو شده...! همیشه همان آدم ها ، همان خوراک ها ، همان اتاق آبی که تا کمر کش کش آن کبود است.
"دو ماه پیش بود یک دیوانه را در آن زندان پایین حیاط انداخته بودند ، با تیله شکسته شکم خودش را پاره کرد ، روده هایش را بیرون کشیده بود با آن بازی می کرد.می گفتند او قصاب بوده ، به شکم پاره کردن عادت داشته .اما آن یکی دیگر که با ناخن چشم خودش را ترکانیده بود ، دستهایش را از پشت بسته بودند.فریاد می کشید و خون به چشمش خشک شده بود.من می دانم همه ی اینها زیر سر ناظم است:
"مردمان اینجا همه هم اینطور نیستند .خیلی از آنها اگر معالجه بشوند و مرخص بشوند بدبخت خواهند شد.مثلا این صغرا سلطان که در زنانه است ، دو سه بار می خواست بگریزد ، او را گرفتند.پیرزن است اما صورتش را گچ دیوار می مالد و گل شمعدانی هم سرخابش است.خودش را دختر چهارده ساله می داند ،اگر معالجه بشود و در آینه نگاه بکند سکته خواهد کرد ، بدتر ازهمه تقی خودمان است که می خواست دنیا را زیر و رو بکند و با آنکه عقیده اش اینست که زن باعث بدبختی مردم شده و برای اصلاح دنیا هر چه زن است باید کشت ف عاشق همین صغرا سلطان شده بود.
"همه ی اینها زیر سر ناظم خودمان است.او دست تمام دیوانه ها را از پشت بسته ، همیشه با آن دماغ بزرگ و چشم های کوچک به شکل وافوری ها ته باغ زیر درخت کاج قدم می زند.گاهی خم می شود پایین درخت را نگاه می کند ، هر که او را ببیند میگوید چه آدم بی آزار بیچاره ای که گیر یکدسته دیوانه افتاده. اما من او را میشناسم .
من می دانم آنجا زیر درخت سه قطره خون روی زمین چکیده. یک قفس جلو پنجره اش آویزان استف قفس خالی است ، چون گربه قناریش را گرفت ولی او قفس را گذاشته تا گربه ها به هوای قفس بیایند و آنها را بکشد.
"دیروز بود دنبال یک گربه ی گل باقالی کرد ،همینکه حیوان از درخت کاج جلو پنجره اش بالا رفت ، به قراول دم در گفت حیوان را با تیر بزند.این سه قطره خون مال گربه است ، ولی از خودش که ب÷رسند میگوید مال مرغ حق است.